سردبیر: عظیم بابک-- ایمیل : info@pendar.eu
 
الرئيسيةالرئيسية  جستجوجستجو  ثبت نامثبت نام  ورودورود  

شاطر | 
 

 بحران سرمایه داری: ریشه ها و گزینه های موجود

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل 
نويسندهپيام
نویسنده
Admin


تعداد پستها : 160
تاريخ التسجيل : 2009-02-20

20111021
پستبحران سرمایه داری: ریشه ها و گزینه های موجود

ک. عرفانی
سرمایه داری دوباره در بحران است. می توان دوباره پیش بینی کرد که سقوط می کند و از بین می رود و یا باز گفت که این را هم از سر می گذراند و ادامه می دهد. کار دیگری که می توان کرد بررسی این بحران است تا بتوان یک پیش بینی دقیق تر از دل آن بیرون کشید.
ذات شناسی سرمایه داری
یکی از ویژگی هایی که بحران کنونی را از بحران های دوره ای قبلی متمایز می سازد ماهیت جدید آن است. در بحران های گذشته این چرخه ی سنتی سرمایه داری بود که بروز می کرد: تولید انبوه، انباشت سود، عدم توزیع سود، کاهش قدرت خرید، کاهش تولید، بیکاری و عوارض آن. این چرخه، به دلیل شناخته شده بودنش، کم یا بیش قابل کنترل بود. می دانیم که اشکال ذاتی سرمایه داری در این است که ثروت تولید می کند اما آن را به گونه ای توزیع نمی کند که ادامه ی تولید را ممکن سازد. سرمایه داری نمی خواهد در توزیع ثروت ها تا حدی پیش رود که سبب یک تغییر کیفی در روابط میان طبقه ی حاکم و طبقات فرو دست شود، لذا با دقت مراقب است که پیوسته فاصله ی میان طبقات به گونه ای باشد که ساختار طبقاتی به هم نریزد. به عبارت ساده تر، سرمایه داری می داند که اگر بخواهد بیش از حداقل ها به کارگران و کارمندان بپردازد، این طبقات دارای آن حد از رشد مادی و فرهنگی می شوند که تغییر کیفی می کنند و در گام بعد باز بیشتر خواهند خواست. پس، ترجیح می دهد که تا آخرین لحظه مقاومت کند و با سرکوب و حقه بازی اداری و انتخاباتی سر مردم را کلاه بگذارد که مجبور به تعریف دوباره ی توزیع اجتماعی ثروت نشود.
این رفتار عجیب و غیر عقلانی سرمایه داری درست مثل پدری می ماند که دارای فرزندانی است. او از یکسو به قدرت بدنی فرزندانش، به عنوان نیروی کار، نیازمند است و از سوی دیگر، نمی خواهد با تغذیه ی خوب آنها فرزندانش به آن درجه از رشد و قدرت جسمی برسند که جایگاه او را به عنوان پدر و قدرتمندترین عضو خانواده زیر سوال برند. برای همین، در یک پارادوکس واقعی گرفتار است. اگر فرزندانش را تغذیه نکند آنها قوت لازم برای کار را نخواهند داشت و اگر آنها را تغذیه کند ممکن است قوی شوند و جای او را بگیرند. سرمایه داری نیز به طور تاریخی در این بن بست گرفتار است: پول و ثروت هست، به اندازه ی کافی، اما در دسترس مردم نیست. چرا؟ زیرا سرمایه داری از یک سو به نیروی کار و قدرت خرید مردم (مشتری) نیازمند است و از سوی دیگر نمی خواهد پول لازم برای آن که مردم بتوانند از او خرید کنند را در اختیار جامعه بگذارد. این راز گرفتاری سرمایه داری است. یک ترس طبقاتی که سبب شده نظام سرمایه داری بیش از پولی که می خواهد به مردم ندهد را صرف حفاظت از آن پول بکند. یعنی هزینه های امنیتی نظام سرمایه داری از پول آن چه می خواهد امنیتش را حفظ کند هم بیشتر است.
آن چه آمد البته راز بحران زای سرمایه داری به طور سنتی می باشد. این خصلت ساختاری این نظام است که به واسطه ی ماهیت طبقاتی روابط و اصل مهم حفظ نابرابری در آن، از ابتدا، عمل کرده است. این بار اما اوضاع بازهم وخیم تر شده است، چرا که سرمایه داری روند بالا را در دو دهه ی اخیر به طور مصنوعی شدت بخشیده و به این ترتیب خود را در مقابل موقعیتی خطرناک قرار داده است. وقتی می گوییم مصنوعی یعنی حتی به منطق تاریخی خود که کسب سود از طریق تولید ثروت بود نیز پایبند نمانده و به دلیل طمع ورزی به روش هایی روی آورده است که در آن نه تولید که توهم زایی سود می آفریند. اما سرمایه داری چگونه به این سمت غلطید؟
سرمایه داری لیبرال
برای توضیح این چرخش به راست سرمایه داری باید به دهه ی هشتاد میلادی اشاره کنیم. زمانی که سرمایه داری غرب پس از دهه هفتاد میلادی، که دهه ی پرتلاطمی بود، در تدارک چشم انداز رشدی بیشتر، از ابتدای دهه هشتاد میلادی، اقدام به یک ضد حمله ی گسترده بر علیه نیروی کار در سراسر کشورهای غرب زد. در ایالات متحده ی آمریکا رونالد ریگان و در بریتانیا مارگارت تاچر پرچمدار اقتصادی لیبرال، باز و مبتنی بر اراده ی سرمایه دار شدند. آنها با قاعده زدایی از بازارهای کشورهای بزرگ یک میدان بکر و تازه را در اختیار سرمایه داری قرار دادند که در آن، سرمایه دار تمام آزادی های لازم برای تعیین قواعد بازی نابرابر خود با کارگران بی دفاع را داشت. دولت هم تبدیل به دستگاهی شد که باید عوارض اجتماعی این سیاست لیبرالی را اداره کند: به بیکاران حقوق بخور و نمیری بدهد، به بی خانمان ها یک سوپ مجانی بدهد و معترضین را سرکوب و مهار کند. از دوران سرمایه سالاری به دوران خداسالاری سرمایه وارد شدیم. دورانی که سرمایه، حرف نهایی و مطلق را در اختیار داشت.
در سایه ی این تقسیم کار جهنمی میان دولت، که قرار بود در کشورهای دمکراتیک نماینده ی مردم باشد، و طبقه ی سرمایه دار میلیون ها نفر در کشورهای سرمایه داری به معنای خاص کلمه اسیر و برده ی نظامی شدند که دندان هایش را برای سود بیشتر تیز کرده بود. در طول دهه های نود و بیش از نیمی از دهه ی نخست قرن بیست و یکم سرمایه داری به گونه ای بی مهار حق این را یافت که به هر طریق ممکن پول بسازد، به هر طریق. این پدیده در آمریکا و در زمان حاکمیت جرج بوش پسر به اوج خود رسید: صنایع نظامی آمریکا به خود حق دادند که برای رونق کار خویش از دستگاه اداری آمریکا، که در دست «دیک چنی»، «دونالد رامسفلد»، «پل ولفویتز» و امثال آن ها بود، تقاضای جنگ های تازه کنند. در نظر بگیریم نظامی را که در آن کمپانی ها ی بزرگ اسلحه سازی از دولت می خواهند برای رونق کار آنها یکی دو تا جنگ در جهان ترتیب دهد. این دو جنگ در افغانستان و عراق به راه افتاد. ایران فقط به دلیل برخی پارامترهای منطقه ای از لیست بیرون افتاد. گرایش نئولیبرال بر اقتصاد آمریکا حاکم شد.
چرخش مهم سرمایه داری:
در حالی که بازار صنایع تسلیحاتی در آمریکا و اروپا به دلیل این دو جنگ و نیز بحرانی شدن خاورمیانه رونق یافته بود و کشورهای ثروتمند جنوب خلیج فارس از ترس این دو لشگرکشی، میلیاردها دلار سفارش را به این صنایع می فرستادند سایر بخش های سرمایه داری به دنبال آن بودند که چگونه بازار خود را رونق بخشند. از جمله بخش مالی. بانک های سرمایه داری میلیاردها دلار پول در اختیار داشتند اما چون بازارها اشباع بود و قدرت خرید مردم تکانی نمی خورد نیازی به تولید بیشتر نبود که کسی بخواهد برای ساختن کارخانه ی سیمان و تیر آهن از بانک پول قرض کند. تولید کنندگان بخش صنعت نیز در این میان اغلب فعالیت های خویش را به سوی چین و کشورهای با نیروی کار ارزان دیگر هدایت کرده بودند. در نتیجه، برای کسب درآمد بیشتر بخش مالی سرمایه داری به سوی پول روی آورد. سوال این شد که چگونه باید از پول، پول ساخت. به همین خاطر در پایان دهه ی نود میلادی یک بازار سازی جدید شکل گرفت که در طی آن انواع و اقسام محصولات مالی توسط شرکت های سرمایه گذاری، مدیریت مالی و بانک ها به مردم ارائه شد. انواع و اقسام پیشنهادها برای سرمایه گذ اری مالی، برای کسب سود از طریق خرید سهام، بورس بازی، خرید انواع اوراق بهادار و نیز بیمه های گوناگون عمر و زندگی و سلامتی و کار و غیره. به این ترتیب با فروش قدری کاغذ حاوی قول و وعده به مردم، این موسسات مالی میلیاردها دلار درآمد به دست آوردند و حاصل کار دهها سال از میلیون ها نفر کارگر و کارمند را از جیبشان بیرون کشیدند. وعده هایی که بعدها مشخص شد پایه و اساسی نداشته است.
وقتی سرمایه داری مالی قدرت سودآوری خود را نشان داد بخش دیگری از سرمایه داران پرطمع بخش تولید را به خود جذب کرد. به جای دردسرهای متعدد مدیریتی بخش تولید بهتر بود به راحتی مدیریت بخش مالی روی آورد. این اتفاق در همین دهه ی گذشته روی داد و سرمایه گذاری های عظیمی روی محصولات مالی، بورس بازی، اوراق بهادار، بیمه ها و نیز بانک بازی صورت گرفت. بانک ها که شاهد سیل سرمایه ها به سوی بخش مالی بودند با تمام قوا وارد بازی شدند و تبدیل به ابزار نخست این چرخش کارکردی سرمایه داری شدند. بانک ها به طور سنتی مورد اعتماد مردم در کشورهای سرمایه داری بودند و همین اعتماد را ابزار بزرگترین سوء استفاده ی تاریخ سرمایه داری قرار دادند. آنها به مردم پیشنهاد دادند با شرایطی که از آن آسانتر ناممکن بود از بانک ها وام بگیرند: بابت چه؟ بابت هر چه می خواهید؟ شعار بانک این بود که برای دریافت وام فقط یک تلفن به ما کنید، یا روی اینترنت تقاضا کنید. مدارک لازم و اعتبار خوبی ندارید؟ مهم نیست، فقط امضاء کنید و وام خود را دریافت کنید.
سرمایه داری و کلاهبرداری
یکی از مواردی که اقتصاد آمریکا را به خاک سیاه نشاند عملیات کلاهبرداری بانک ها در بخش مسکن بود. گفتیم که هجوم سرمایه ها به سوی بخش مالی قدرت عظیمی به آنها داده بود. بانک ها میلیون ها خانه را دراختیار گرفتند. بعد، این خانه ها را از طریق بنگاه های املاک وابسته به خود در بازار قرار دادند. هر کس که می خواست این خانه ها را خریداری کند به بانک مراجعه می کرد تا وام بگیرد. بانک از طریق وام اعطایی به مشتری، خانه ی خود را می فروخت. مهم تعهد مالی مشتری بود برای بازپرداخت وام. در این معامله بانک درصدی سود برای خود در نظر می گرفت: از یک طرف سودی که برای قیمت خانه دریافت می کرد (تفاوت قیمت خانه ی خرید شده توسط بانک و قیمت فروش آن توسط بنگاه وابسته به بانک) و سود دیگری بابت بهره ی وامی که به مشتری می داد تا خانه ی متعلق به بانک را بخرد. پس تا اینجا در دو جا سود نصیب بانک می شد. در طول نزدیک به پنج سال بانک های آمریکا میلیون ها آمریکایی را به این طریق صاحب خانه کردند. کسانی که به دلیل درآمد پایین خود حتی رویای تصاحب اتاقی را نداشتند آمدند و با سخاوت بانک ها، مالک یک ساختمان یا آپارتمان شدند. این روند بادکنکی چند سالی ادامه یافت تا این که در سال 2007 و 2008 این بادکنک ترکید. وخامت اوضاع اقتصادی سبب بیکاری گسترده شد. رونق اقتصادی کاذب آمریکا که در سایه ی جنگ و چاپ اسکناس بی پشتوانه به وجود آمده بود فروکش کرد و بخش های قابل توجهی از مردم که کار خود را از دست داده بودند قادربه بازپرداخت وام خانه ها نشدند. در این موقعیت، بانک ها که تا آنجا میلیاردها دلار سود بابت بهره ی وام های داده شده دریافت کرده بودند خانه هایی را که صاحبان آن قادر به بازپرداخت وام نبودند از دست صاحبانش گرفته و باز به تصاحب خود درآورند. اما این افتضاح آن جایی به فاجعه تبدیل شد که بانک های بزرگ بابت این کلاهبرداری خود یک صورتحساب چند هزار میلیارد دلاری را به دولت آمریکا دادند و تهدید کردند که اگر این پول سریعا به دستشان نرسد مجبور به تعطیل بانک ها می شوند و ورشکستگی آنها نیز فروپاشی کل اقتصاد را به دنبال خواهد داشت. دولت آمریکا نیز از ترس شورش مردم و فروپاشی کل نظام به طور ضربتی چندین هزار میلیارد دلار پول مردم آمریکا را به این بانک ها داد تا مبادا نظام سرمایه داری فروپاشد. بانک ها که سومین سود معامله ی کلاهبردارانه ی خود را به عنوان باج از بانک ها گرفته بودند اینک باردیگر خانه های تحت تصاحب خود را به بازار گذاشته اند و می فروشند. البته بدانید بابت آن وام هم می دهند!
به این ترتیب، ظرف ده سال نظام سرمایه داری آمریکا، به عنوان راهبر غول سرمایه داری در جهان، دو عملیات محیرالعقول اساسی از جانب سرمایه داران را شاهد بود: نخست دو جنگ بیهوده که هزینه ی آن تا کنون یک تریلیون و 265 میلیارد دلار بوده است.(1) و دیگری پرداخت صورتحساب سخاوتمندانه ی کلاهبرداری بانک ها و موسسات ورشکسته می باشد که در کنار سایر عوارض مالی آن می تواند تا مرز 23 تریلیون دلار برای آمریکا هزینه داشته باشد. درک این ارقام ناممکن است. برای داشتن یک ایده در مورد این که این رقم ها چقدر معنی می دهند بد نیست بگوییم کل هزینه ی جنگ جهانی دوم برای آمریکا به قیمت سال 2008 برابر با 4.1 تریلیون دلار بوده است(2).
گزینه های موجود
با نگاهی به آن چه گفته شد در می یابیم که مار سرمایه داری دم خود را گاز گرفته است. یعنی فرایندی را برای خویش شکل داده که عاقبت آن تا اندازه ای روشن است: 1) حاضر به توزیع منطقی ثروت ها نشده است. 2) به دلیل عدم توزیع عادلانه ی ثروت ها مردم قدرت خرید خود را از دست داده اند. 3) به دلیل نبود قدرت خرید، نیاز به تولید کاهش یافته است. 4) کاهش تولید به معنای بیکاری و بیکاری نیز معادل گسترش فقر و مشکلات اجتماعی و امنیتی است 5) سرمایه داری برای جبران کاهش کسب سود خود ماهیت فعالیت اصلی خویش را از تولید کالا به تولید پول هدایت کرده است. 6) تولید پول با پول فاقد وجه تولیدی در معنای اقتصادی و اجتماعی خویش است، به همین دلیل، به سرمایه داران مالی سود می رساند اما برای توده های مردم دست آورد مثبتی ندارد.
با این روندی که سرمایه داری شکل بخشیده است باید دید چه آلترناتیوها یا چه راههایی برای برون رفت خویش دارد:
ادامه ی وضع موجود، چنان چه در آمریکا و اروپا می بینیم، ناممکن است، تغییر لازم و ضروری می نماید، بنابراین باید کاری کرد. اگر قرار باشد سرمایه داری به شکل سنتی تولیدگری روی آورد چاره ای ندارد جز این که غول خفته ی چین را با یک میلیارد و 300 میلیون گرسنه و بیکار به جان جهان بیاندازد و این به قول برخی یعنی جنگ جهانی سوم. اگر بخواهد باز مانند کلاهبرداری مالی یک حقه ی دیگر سوار کند با واکنش شدید مردم گرسنه و بیکار روبرو خواهد شد و این بار در درون سرزمین های خود با خطر مواجه خواهد شد. اگر بخواهد به سوی برانگیختن جنگ های منطقه ای با ایران و امثال آن برود فقط مسکنی است که سود آن به کل جامعه نمی رسد و تنها صنایع تسلیحاتی بخش اصلی کیک را از آن خود می کنند. این روش نیز کارآیی اقتصادی و کارکرد اجتماعی خود را از دست داده است. قدرت آتش ارتش های سرمایه داری آن قدر است که هیچ ارتش جهان سومی قادر به پیش بردن یک جنگ درازمدت با آن نیست. در نتیجه لشگر کشی نظامی غرب به این کشورها به سرعت به حالت جنگ شهری و تروریستی تبدیل می شود و دست آورد چندانی برای نظام ندارد. ضمن آن که همین نبود امنیت در کشور تصرف شده رویای بهره برداری از منابع طبیعی آن برای بازسازی و کسب سود از این طریق را نیز دچار مشکل می سازد. در یک کلام فرمول جنگ دیگر خیلی موثر نیست و درجه ی پذیرش آن در افکار عمومی نیز بعد از افتضاح های جنگ اول خلیج فارس، تصرف افغانستان و اشغال عراق بسیار پایین است. البته همین ها سبب نخواهد شد که نظام فرو رفته در بحران سرمایه داری در فاز خطرناک عمر خویش باز به این روش روی آورد.
بر این اساس می بینیم که سرمایه داری در نوعی بن بست است و گزینه های درخشانی در مقابل خود ندارد. این در زمانی است که مردم در آمریکا و در اروپا راه خیابان را یاد گرفته اند و بیشتر و بیشتر به آن گرایش می یابند. یونان در معرض شورش و حتی به قول بعضی، انقلاب است، وضعیت مالی اسپانیا، پرتغال و ایتالیا وخیم است، فرانسه توانی ندارد، انگلستان در بهترین حالت بتواند اوضاع داخلی خود را جمع و جور کند، آلمان نیز به تنهایی نمی تواند بارکش کل اروپا باشد، مردم در دهها شهر در آمریکا در خیابان هستند و بعید نیست به سمت نوعی رادیکالیزم این جنبش رویم.
در این شرایط چشم ها به سوی پنج قدرت چین، روسیه، هند، برزیل و آفریقای جنوبی است که شاید با ذخایر مالی خویش و رونق اقتصادیشان به یاری سرمایه داری جهانی بیایند. اما این عملیات یاری رسانی جز به قیمت باج گیری از سرمایه داری غرب ممکن نیست. هند و برزیل به طور مثال برای یک کرسی دائمی در شورای امنیت سازمان ملل متحد دندان تیز کرده اند. بنابراین سرمایه داری غرب به طور مشخص در مقابل سه انتخاب قرار می گیرد:
1) از دست دادن جایگاه رهبری کننده ی خویش در اقتصاد جهانی برای برخورداری از یاری کشورهای نوظهور و تقسیم قدرت با آنها. امری که به تغییر معادله ی قدرت در سطح جهان تبدیل خواهد شد.
2) روی آوردن به سناریوهای غیر عقلانی جنگ آفرینی و بحران زایی منطقه ای که می تواند جهان را به آتش کشد.
3) پذیرش اصلاحات و تغییرات در ساختارهای خویش از طریق بازتعریف منطق توزیع اجتماعی ثروت. امری که آغاز دگردیسی نظام سرمایه داری خواهد بود. این گزینه نیازمند دلاوری و خلاقیت نیروهای کنشگر جامعه برای پیشنهاد آلترناتیو می باشد. (3)
نگارنده وارد پیشگویی آن چه سرمایه داری خواهد کرد نمی شود. آن چه مسلم است این که این انتخاب ها به صورت مکانیکی شانس کمتر یا بیشتری نمی یابند. آگاهی و اراده ی تک تک انسان ها در این گزینه سازی و بردن سیستم به سمت این یا آن گزینه مهم است. به همین دلیل، بد نیست بگوییم که در این معادله درک و اراده ی انسان ها می تواند حرف نخست را بزند. به شرط آن که این اراده به صورت جمعی و سازمان یافته درآید. سرمایه داری نظام جان سختی است. دهه هاست که خود را به عنوان «پایان تاریخ بشریت» و فاز نهایی تحول تاریخی جوامع بشری تبلیغ کرده است. بسیارند کسانی که این دروغ را باور کرده اند. در حالی که مثل نظام برده داری که چند قرن حاکم بود، مثل نظام فئودالی که بیش از سیزده قرن در اروپا سلطه داشت، نظام سرمایه داری نیز عمری دارد. تا به حال نزدیک به سیصد سال زندگی کرده است. آیا در پایان عمر خویش است؟ سیر تحول آن، چنانچه به صورت مختصر در این نوشتار به آن اشاره شد، نشان می دهد که انتخاب های خود را تا حد زیادی از بین برده است و می رود که در مقابل گزینه های محدود و سختی قرار گیرد. اراده ی اجتماعی و سازمان یافته ی مردم در این میان می تواند بهترین گزینه ی انسانی و اجتماعی را به نظام سرمایه داری تحمیل کند. اگر تعارف ها را کنار بگذاریم، نظام طبقاتی، در هر شکل خود، گونه ای از برده داری است. این را مردم در کشورهای صنعتی در آغاز دومین دهه ی قرن بیست و یکم به خوبی حس می کنند. ظهور این خودآگاهی طبقاتی میان مردم، بخصوص قشرهای جوان و محروم، پدیده ای است بسیار امیدوار کننده. اینک باید به آن جهت داد. باید به آن سازمان داد. باید آن را هدف مند ساخت. به نظر می رسد که تهاجم بازندگان بازی نابرابر سرمایه داری در راهست.
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
http://parcham.great-forum.com
مُشاطرة هذه المقالة على: Excite BookmarksDiggRedditDel.icio.usGoogleLiveSlashdotNetscapeTechnoratiStumbleUponNewsvineFurlYahooSmarking

بحران سرمایه داری: ریشه ها و گزینه های موجود :: تعاليق

لا يوجد حالياً أي تعليق
 

بحران سرمایه داری: ریشه ها و گزینه های موجود

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه 

صفحه 1 از 1

صلاحيات هذا المنتدى:شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد
تارنما و نشریهء پرچم  :: فهرست :: مضامين و پیامها-
پرش به: