سردبیر: عظیم بابک-- ایمیل : info@pendar.eu
 
الرئيسيةالرئيسية  جستجوجستجو  ثبت نامثبت نام  ورودورود  

شاطر | 
 

 بازی شیطان

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل 
نويسندهپيام
نویسنده
Admin


تعداد پستها : 160
تاريخ التسجيل : 2009-02-20

20101129
پستبازی شیطان

مرتضي محيط




رابرت درايفوس "Robert Dreyfuss" نويسنده كتاب مدت 15 سال است كه به عنوان خبرنگار پژوهشگر دست اندركار تحقيق و نوشتن مقالات تفصيلي درباره رويدادهاي سياسي، اقتصادي و مسائل مربوط به امنيت ملي آمريكاست. سا ل2001 توسط مجله بررسي خبرنگاري دانشگاه كلمبيا به عنوان خبرنگار پژوهشگر برجسته انتخاب شد. مقالات او درباره نقش نفت در حمله آمريكا به عراق برنده جايزه اول Project Censored در سال 2003 شد. رابرت درايفوس در برنامه هاي تلويزيوني پرشماري شركت داشته و در روزنامه ها و مجلات معتبر و ترقي خواه متعددي مقاله نوشته است.

كار اين نويسنده در سالهاي بعد از 11 سپتامبر 2001، تحقيق و بررسي و نوشتن مقالات پرشماري درباره حمله آمريكا به عراق و افشاي اشخاصي چون احمد چلبي و نهادهاي پنهاني مانند اداره طرحهاي ويژه پنتاگون و برنامه محافظه كاران نو براي خاورميانه، جاسوسي هاي اقتصادي سازمان سيا، پيمانكاريهاي صدها ميليارد دلاري پنتاگون با كارخانه هاي اسلحه سازي و غيره بوده است. نويسنده انگيزه خود در نوشتن كتاب را چنين خلاصه ميكند: "پر كردن حلقه هاي مفقوده در ميان ميليونها جمله اي كه درباره اسلام سياسي و سياستهاي ايالات متحده بعد از 11 سپتامبر نوشته شده."

به قول او: "هدف كتاب پاسخ دادن به اين سئوال است كه: "چگونه شد به اين مخمصه دچار شديم؟"

در ادامه پاسخ به پرسش بالا ميخوانيم:

"در اين كتاب قصد دارم به بخشي از اين سئوال پاسخ دهم كه چرا دولت آمريكا و بسياري از متحدينش به مدت بيش از 50 سال "جناح راست اسلامي" را به عنوان شركايي مطلوب در جنگ سرد براي خود انتخاب كردند. برخورد من در اين كتاب به صورت يك مورخ نيست بلكه به عنوان يك خبرنگار است. بخش وسيعي از كتاب بر پايه مصاحبه هاي طولاني با شمار زيادي از ماموران با سابقه وزارت خارجه، سازمان سيا، پنتاگون و رهبران بخش خصوصي است كه در بسياري از رويدادهاي نيم قرن اخير شركت فعال داشته اند . . . تقريبا همه ي افرادي كه با آنها مصاحبه كرده ام مطالبشان علني و مستند و همه ي وقايع مندرج در كتاب همراه با ذكر منابع موثق است."

"اين كتاب لااقل به برخي از پرسشهاي آناني كه از پشتيباني دولت آمريكا از رژيم كنوني حاكم بر عراق كه زير رهبري راست افراطي مذهبي و اصول گرايان شيعه طرفدار آيت الله هاي ايراني است تعجب ميكنند، پاسخ ميدهد. براي آنهايي كه دلواپس افتادن كشورهايي چون مصر، سوريه، الجزاير، پاكستان و ديگر كشورهاي خاورميانه و آسياي جنوبي زير سيطره اسلام سياسي هستند لااقل برخي از دلايل اين پديده توضيح داده ميشود. . ."



در ادامه ميخوانيم:

"امروز به سادگي صحبت از "جدال تمدنها" ميشود. اما در اين كتاب نشان داده ميشود كه از چند دهه قبل از يازده سپتامبر متعصب ترين و كار كشته ترين فعالان سازمان هاي اصول گراي اسلامي بويژه جناح افراطي آن اكثر به دو دليل به عنوان متحدين دولت هاي انگليس و آمريكا مورد استقبال قرار ميگرفتند: اول آنكه ضد كمونيست هايي سرسخت و بيرحم بودند. دوم آنكه مخالف ملي گرايان غيرمذهبي (سكولار) مانند جمال عبدالناصر در مصر و دكتر مصدق در ايران بودند.

رابرت درايفوس سپس با ساده دلي شگفت انگيزي مينويسد:

"در سالهاي دهه ي 1950، ايالات متحده فرصت آن را داشت كه با ملي گرايان كنار آيد و بسياري از سياستمداران آمريكا هم در واقع چنين پيشنهاد ميكردند. اما سرانجام ملي گرايان جهان سوم براي شركت در مبارزه عليه شوروي به عنوان افراد و نيروهاي غيرقابل اعتماد كنار گذاشته شدند. در عوض به سالهاي پاياني دهه ي 1950 كه ميرسيم ايالات متحده جاي آنكه دست اتحاد به سوي نيروهاي ترقي خواه غيرمذهبي (سكولار)‌در خاورميانه و كشورهاي عربي دراز كند متحد نيروهاي ارتجاعي اسلام گراي عربستان گرديد و در نتيجه دولت آمريكا به جاي دوستي با جمال عبدالناصر عهد اتحاد با خاندان سعودي بست."

(نقل از سايت اينترنتي رابرت درايفوس Robertdreyfuss.com)

رابرت درايفوس با وجود آنكه خود، تاريخ همكاري هيئت هاي حاكمه انگليس و آمريكا با اسلام سياسي را از اواخر قرن 19 تا به امروز به دقت ميشكافد و دلايل واقعي چنين همكاري را (مبارزه با نيروهاي ملي و چپ) به روشني توضيح ميدهد، اما از سياست آمريكا در كمك به اين عناصر و نيروهاي مرتجع و دست راستي به عنوان "اشتباه" ياد كرده و مينويسد:

"اشتباه دوم كه در كتاب آشكار ميشود‌ اين است كه در دهه ي 1950، در اوج جنگ سرد و مبارزه بر سر كنترل خاورميانه، ايالات متحده از رشد سريع دست راستي هاي اسلامي در اين منطقه از مصر گرفته تا افغانستان پشتيباني كرد. در مصر ، انورسادات به اخوان المسلمين دوباره اجازه فعاليت آزادانه داد. ايالات متحده، اسرائيل و اردن از جنگ اخوان المسلمين عليه دولت سوريه حمايت كردند. افزون بر آن براي نخستين بار، كتاب اين واقعيت را افشا ميكند كه دولت اسرائيل به احمد ياسين و اخوان المسلمين در كرانه غربي و نوار غزه كمك كرد تا گروه حماس را به وجود آورد."

نويسنده سپس در مورد "اشتباه" ديگر دولت آمريكا مينويسد:

"دولت آمريكا از جهادگران اسلامي در افغانستان حمايت كرد. اين نوع پشتيباني از مدتها پيش از دخالت شوروي در افغانستان در سال 1979 آغاز شده بود و ريشه هاي آن برميگردد به فعاليتهاي مخفيانه سازمان سيا از دهه هاي 1960 و 1970 در افغانستان. رشد اسلام گرايان دست راستي در افغانستان منجر به جنگ داخلي در آن كشور و در سالهاي دهه ي 1980 و روي كار آمدن طالبان و آغاز فعاليت اسامه بن لادن براي به وجود آوردن القاعده گرديد." (همانجا)

رابرت درايفوس در دنباله توضيح خود درباره انگيزه نوشتن كتاب مطلب جالبي را مطرح ميكند و مينويسد:

"آيا دست راستي هاي اسلامي بدون پشتيباني دولت آمريكا ميتوانستند وجود داشته باشند؟"

و در پاسخ مينويسد:

"البته ميتوانستند وجود داشته باشند. اين كتاب براي طرفداران تئوري توطئه نوشته نشده. اما ترديدي نميتوان داشت كه اگر ايالات متحده در طول جنگ سرد راه ديگري (جز حمايت همه جانبه از دست راستي هاي اسلامي) برميگزيد خطر اين نيرو بسيار كمتر از آنچه ميبود كه شاهدش هستيم."

به دنبال برشمردن اين "اشتباهات" دولت آمريكا، رابرت درايفوس طبيعتا مثل يك شهروند خيرخواه و ساده دل آمريكايي به نصيحت دولت آمريكا پرداخته و براي علاج ‌اين "اشتباهات" راهبردي، راهكارهايي را به آنها توصيه ميكند:

"بيرون كشيدن نيروهايش از عراق؛ كاهش چشمگير نيروهاي نظامي اش در خاورميانه، آسياي مركزي و خليج فارس؛ هموار كردن راه براي ايجاد دولت مستقل فلسطين و كوشش در كاهش تشنج در كشورهاي مسلمان از فيليپين گرفته تا اندونزي و سودان."

ملاحظه ميكنيم كه حتي يكي از خبرنگاران هوشمند،‌ صادق و واقع بين آمريكايي كه كوشش دارد در خارج از گردونه و دستگاههاي ارتباط جمعي متعلق به انحصارات عظيم فرامليتي باقي بماند و براي حفظ استقلال فكري خود از بسياري مزاياي مادي بگذرد، به دليل پايين بودن آگاهي اش از ريشه هاي اقتصاد سياسي عملكردهاي هيئت حاكمه آمريكا و بي اطلاعي از قوانين انباشت سرمايه ــ كه چيزي جز رابطه سلطه و تابعيت را بر نمي تابد ــ كل اين فعاليتهاي بغايت مخرب، نابودگر و ارتجاعي را به عنوان "اشتباه" تلقي كرده و بر اين تصور است كه "نصيحت" به چنين هيئت حاكمه اي كارساز است.

در مقاله اي زير عنوان "جنگ سرد، جنگجويان مقدس" كه قرار است در شماره ژانويه ــ فوريه مجله مادرجونز به چاپ رسد، رابرت درايفوس ارتباط تنگاتنگ اسلام سياسي دست راستي ــ بويژه اخوان المسلمين ــ با دولت آمريكا را برملا ساخته و پذيرايي رسمي پرزيدنت آيزنهاور از سعيد رمضاني رهبر اخوان المسلمين در كاخ سفيد را تشريح ميكند. اين ملاقات در چهارچوب كنفرانس پراهميتي صورت ميگيرد‌ كه از سوي وزارت خارجه آمريكا و سازمان سيا در سپتامبر 1953 در دانشگاه پرينستون ترتيب داده شده بود و چندين نفر از نظريه پردازان بلندپايه و استادان دانشگاههاي آمريكا و مستشرقين آمريكايي، انگليسي و كانادايي و غيره به علاوه رهبران گروههاي دست راستي اسلامي از كشورهاي مسلمان در آن شركت داشتند تا درباره اهميت اسلام سياسي و نقش آن در مبارزه با كمونيسم به بحث و گفت و گو پردازند. طبق سند سري كه اكنون بيرون آمده، هدف از تشكيل اين كنفرانس اين طور توضيح داده ميشود:

"در ظاهر اين طور وانمود ميشود كه كنفرانس صرفا كوششي براي بالا بردن معلومات ما درباره اسلام است. اين تظاهر دقيقا آن چيزي است كه مورد نظر ماست. اما هدف واقعي عبارت از دور هم گرد آوردن افراد بانفوذي است كه ميتوانند ديدگاه اسلامي را در زمينه هاي آموزش، علوم، حقوق، فلسفه و بنابر اين ناگزير در زمينه سياست فرمول بندي كنند . .. از ميان نتايج مختلفي كه از اين گردهمايي ميتوان انتظار داشت عبارت از تحرك بخشيدن و سمت و سو‌ دادن به جنبش نوزايي اسلام در درون خود اسلامي است." (نقل از سايت اينترنتي رابرت درايفوس)

نويسنده در اين مقاله اظهار تعجب ميكند كه دولت آمريكا چگونه از رهبران چنين گروههاي مخفي، خشونت گرا، و تروريستي ميخواهد براي تجديد حيات اسلام حمايت كند و در پاسخ به سئوال خود مينويسد:

"چنين ديدگاه و عملكردي خصلت اساسي سياست ايالات متحده در آن زمان بود چرا كه هر كسي ضد كمونيست بود، متحد ايالات متحده تلقي ميشد."

و سپس اضافه ميكند كه در مصاحبه با دهها نفر از ماموران قديمي و عاليرتبه سازمان سيا كه در زمان جنگ سرد فعال بوده اند، همه بدون استثنا و به عنوان يك اصل پذيرفته شده اذعان كرده اند‌ كه از اسلام به عنوان سدي در برابر گسترش شوروي و ايدئولوژي ماركسيستي در ميان توده مردم استفاده شده است.



براي ما مردم ايران، كتاب از آن جهت اهميت دارد كه شايد‌ براي نخستين بار از زبان ماموران عاليرتبه سازمان سيا، وزارت خارجه و وزارت دفاع آمريكا ارتباطات گسترده ميان بخشي از روحانيت شيعه با دستگاههاي امنيتي آمريكا و انگليس در دوران جنبش ملي شدن صنعت نفت به رهبري دكتر مصدق و نقش اين روحانيون در كودتاي 28 مرداد و برانداختن دولت دكتر مصدق و نيز جريان سلسله حوادثي را مي شنويم كه زير نظر دستگاههاي امنيتي آمريكا اتفاق افتاده و منجر به سوار شدن روحانيت دست راستي بر موج انقلاب 1357 و قدرت گيري خميني و اطرافيانش گرديد.

لازم به تذكر است كه در سالهاي اخير به دليل بالا گرفتن اختلاف ميان سازمان سيا از يك سو و پنتاگون و كاخ سفيد از سوي ديگر شماري از ماموران قديمي و بازنشسته سازمان سيا حاضر به افشاگري گوشه هايي از فعاليت خود شده اند و از اين رو خبرنگاران پژوهشگري چون رابرت درايفوس از اين موقعيت استفاده كرده و اسراري را بر ملا ساخته اند.

در سطور بالا هدف از نوشتن كتاب را از زبان نويسنده نقل كردم. در زير فرازهايي از كتاب را كه مربوط به تاريخ پنجاه و چند سال اخير كشورمان بوده است ميآورم.

رابرت بير (R.Baer) مامور قديمي و عاليرتبه سازمان سيا در كتاب خود زير عنوان "هم خوابگي با شيطان" مينويسد:

"در پشت همه ي اين رويدادها راز حقير و كثيفي در واشنگتن وجود داشت و آن اينكه كاخ سفيد به اخوان المسلمين به عنوان متحدي پنهاني نگاه ميكرد؛ به صورت سلاحي عليه كمونيسم. اين عمليات پنهاني از سالهاي دهه ي 1950 با برادران دالس آغاز شد ــ آلن دالس در سازمان سيا و جان فوستر دالس در وزارت خارجه ــ آن هم هنگامي كه بر كمك مالي عربستان سعودي به اخوان المسلمين عليه عبدالناصر صحه گذاشتند.

از ديدگاه واشنگتن جمال عبدالناصر يك كمونيست بود. از نظر آنان او صنايع بزرگ مصر و از جمله كانال سوئز را ملي خواهد كرد. منطق جنگ سرد، واشنگتن را به اين نتيجه رسانده بود كه: اگر الله قبول كند كه به نفع ما بجنگد چه بهتر. اگر الله تصميم بگيرد كه قتل سياسي مجاز خواهد بود، چه بهتر ــ به شرطي كه در حضور افراد با فرهنگ در مورد آن صحبتي نشود." (صفحه 102 كتاب)

درايفوس در دنباله نقل قول بالا مينويسد :

"در حالي كه دولت آمريكا و انگليس با آتش بازي ميكردند و آدمكشاني از ميان اخوان المسلمين عليه ناصر بسيج ميشد، شواهد نشان ميدهد كه اخوان المسلمين در حال همكاري با گروه تروريستي اسلامي در ايران به نام فداييان اسلام بود. بنيانگذار فداييان اسلام آيت اللهي بود كه در همكاري مستقيم با سازمان سيا درصدد برانداختن دكتر مصدق بود. برنارد لوئيس مامور سابق انتليجنت سرويس انگليس و مستشرق كنوني آمريكايي اشاره ميكند كه تصميم اخوان المسلمين به مخالفت رويارو با عبدالناصر در رابطه با پيوند اين سازمان با فداييان اسلام بود." (همانجا)

به عبارت ديگر فداييان اسلام و رهبر آن آيت الله كاشاني نه تنها در برانداختن دكتر مصدق نقش داشتند بلكه درصدد از ميان بردن جمال عبدالناصر هم بودند.

رابرت درايفوس بر اين عقيده است كه هم مصدق و هم ناصر در ابتداي روي كار آمدن، تا حدودي از حمايت دولت آمريكا برخوردار بودند، اما دولت آيزنهاور با اين نظر موافق نبود و عقيده داشت كه: "يا با ما هستيد ــ يعني به ما پايگاه نظامي دهيد، به پيمانهاي نظامي ما مي پيونديد، دروازه هاي كشور خود را به روي انحصارات ما باز ميكنيد و به آنها امتيازات لازم را ميدهيد ــ‌ وگرنه عليه ما هستيد." (صفحه 108) در ادامه ميخوانيم:

"درست همان گروههاي اسلامي دست راستي كه سيا در سال 1953 براي برانداختن دكتر مصدق به آنها كمك مالي كرد در سال 1979 شاه را برانداختند." (صفحه 109)

در صفحات 114 و 115 كتاب گوشه هايي از مصاحبه نويسنده را با اولين مامور سازمان سيا به نام جان والر J.Waller ميخوانيم:

"فردي كه مسئوليت عمليات مخفي سازمان سيا در ايران ميان سالهاي 1946 تا 1953 را اداره ميكرد جان والر بود."

جان والر در ميان عشاير قشقايي، بختياري و كرد كار ميكرد، در عين حال كه جاسوسان سابق آلمان را براي سازمان سيا استخدام ميكرد. او به نويسنده ميگويد:

كاشاني مهمترين رهبر مذهبي بود و از اين رو با او روابط نزديكي برقرار كردم. سپس با لبخند ادامه ميدهد:

"چهره آيت الله را با گچ رنگي نقاشي كردم. او ابتدا مدتي جلو من نشست، اما بقيه نقاشي را از روي عكس او تمام كردم." والر تاييد ميكند كه آيت الله مامور سيا نشد. اما بلافاصله ادامه ميدهد: "ما آيت الله ها را مامور مستقيم خود نمي كنيم."

نويسنده از والر ميپرسد: آيا سازمان سيا مستقيما به كاشاني پول داد؟ او در جواب ميگويد: "بله".

و ادامه ميدهد: "پولها هم براي خود كاشاني و هم عوامل او بود. پول براي ارتباط گيري، پخش اعلاميه و جزوه و غيره در بخش جنوبي شهر تهران."

به دنبال آن رابرت درايفوس توطئه هاي پشت پرده براي برانداختن دكتر مصدق را توضيح ميدهد، (صفحات 116 و 117) و به شكل گيري فكري آيت الله خميني در سالهاي دهه ي 1940 و 1950 اشاره كرده و مينويسد:

"او بنا به سائقه ي فكري اش به سوي كاشاني و نواب صفوي و فداييان اسلام گرايش داشت و از طرفداران روحاني محافظه كار آيت الله بروجردي نيز بود . . . كاشاني در اين هنگام مرشد خميني بود و آيت الله از دستور كاشاني در مخالفت با مصدق و موافقت با برگشتن شاه تبعيت كرد." (صفحه 119)

فصل نهم كتاب مربوط به انقلاب 79ــ1978 ايران و دخالت فعال دولت آمريكا در آن ــ لااقل از اوايل سال 1977 يعني دو سال قبل از پيروزي انقلاب است. در اين فصل بويژه نقش دو مهره پراهميت در فراهم آوردن مقدمات انتقال قدرت از شاه به آيت الله خميني آشكار ميشود: يكي ريچارد كاتوم مامور كهنه كار سازمان سيا و ديگري ابراهيم يزدي. در صفحه 234 كتاب ميخوانيم:

"ريچارد كاتوم از ماموران امنيتي دولت آمريكا بود كه ادعا داشت "شيوه تفكر شيعي" را درك ميكند. او در اوايل دهه ي 1950 عضو گروه عمليات مخفي سازمان سيا در ايران بود . . . كاتوم در 1958 استاد دانشگاه پيترزبورگ شد، اما در سازمان سيا و عمليات مخفي آن باقي ماند و رابطه ي خود را در دهه ي 1960 و 1970 با مخالفان شاه ــ چه شخصيتهاي مذهبي و چه ملي ــ حفظ كرد. او بويژه با دو نفر كه در سال 1978 در دوران تبعيد خميني در پاريس از نزديك ترين مشاورين او بودند رابطه ي بسيار نزديك داشت: يكي ابراهيم يزدي و ديگري صادق قطب زاده.

اين دو (يزدي و قطب زاده) سالها يا به آمريكا مسافرت كرده يا در آنجا زندگي كرده بودند و هر دو با اخوان المسلمين همكاري نزديك داشتند. ابراهيم يزدي در اين رابطه (رابطه با اخوان المسلمين) انجمن هاي اسلامي را بنا نهاد."

در ادامه ميخوانيم:

"ريچارد كاتوم هنگامي كه به عنوان مامور سيا در ايران كار ميكرد، اول بار ابراهيم يزدي را در اواسط دهه ي 1950 در ايران ملاقات كرده و با او دوستي نزديكي برقرار كرد. يزدي در سالهاي دهه ي 1960 ميان ايران، پاريس و ايالات متحده رفت و آمد ميكرد و با قطب زاده و فعالان مذهبي ايراني طرفدار آيت الله خميني كار ميكرد."

درايفوس در ادامه مينويسد:

"در اوايل سال 1978، در تلگراف هاي سري كه از ايران به وزارت خارجه آمريكا و سازمان سيا ميرسيد اسم ريچارد كاتوم دوباره ظاهر ميشود. جان استمپل مامور سفارت آمريكا در ايران با محمد توكلي رهبر جنبش طرفداران خميني ملاقات ميكند. محمد توكلي از او ميپرسد آيا پروفسور ريچارد كاتوم را مي شناسيد؟ و از او ميخواهد كه اسم او را با ريچارد كاتوم چك كند."

در اينجا نويسنده نكته پراهميتي را برملا ميكند و مينويسد:

"چند هفته قبل استمپل با توكلي و بازرگان رهبر نهضت آزادي ملاقات ميكند و توكلي ــ آشكارا با اشاره به ريچارد كاتوم ــ به طور عجيبي از استمپل ميپرسد‌ كه آيا دولت كارتر "كانال جداگانه اي" بيرون از كانال وزارت خارجه در سفارتخانه دارد؟" (صفحات 234 و 235 كتاب)

محمد توكلي سپس به استمپل ميگويد:

"نهضت آزادي در زماني كه ريچارد كاتوم مامور وزارت خارجه بود اطلاعات فراواني در اختيار او گذاشته است و به دادن اين اطلاعات ادامه داده است . . . ريچارد كاتوم به رفت و برگشت خود ميان تهران و پاريس ادامه ميدهد و در پاريس با آيت الله خميني و ابراهيم يزدي و قطب زاده ملاقات ميكند." (صفحه 235)

چارلز ناس (C.Naas) مامور سفارت آمريكا در ژوئن 1978 به هنري پرشت مسئول ميز ايران در وزارت امور خارجه مينويسد: "براي ما بسيار جالب است كه ريچارد‌ كاتوم، همانطور كه چند نفر از ما فكر ميكرديم هنوز رابطه اصلي ]نهضت آزادي[ با آمريكاست و خود آنان (توكلي) حاضر به تاييد اين مطلب است." (همانجا)

به دسامبر 1978 كه ميرسيم و انقلاب در آستانه پيروزي است، تلگراف سري وزارت خارجه نشان ميدهد كه ريچارد كاتوم به طور مخفي به تهران آمده است . . . اما در اين موقع كاتوم كوشش ميكرد ميان يزدي، قطب زاده و ديگر ياران خميني از طريقي خارج از كانال وزارت خارجه به طور علني با مقامات واشنگتن رابطه برقرار كند. (همانجا)

پرشت به نويسنده كتاب ميگويد:

"در اواخر سال 1978 كاتوم به من خبر داد كه ابراهيم يزدي به واشنگتن ميآيد و بايد با او ملاقات كنيم . . . سرانجام مقامات وزارت خارجه باب مذاكره با انقلابيون از جمله يزدي و داماد او شهريار روحاني را باز كردند . . . ملاقات ها در پاريس ادامه يافت و ريچارد كاتوم در تهران ماموران سفارت آمريكا را به آيت الله بهشتي نماينده رسمي آيت الله خميني معرفي كرد. ايراني ها (بهشتي و يزدي) به مقامات سفارت اطمينان دادند كه آيت الله خميني ــ هيچ بلندپروازي سياسي ندارد و دولت آمريكا نبايد از او واهمه داشته باشد." (صفحه 237)

در سال 1979، در هفته هاي اول پيروزي انقلاب دو نفر از ماموران عاليرتبه سازمان سيا ــ رابرت ايمز (R.Ames) و جورج كيو (G.Cave) به ايران مسافرت ميكنند. ايمز رئيس بخش خاورميانه سازمان سيا لااقل يك بار با آيت الله بهشتي ملاقات ميكند. ديگر ماموران سيا با يزدي و عباس اميرانتظام و ديگر مقامات روحاني ايراني ملاقات ميكنند و يك سيستم رد و بدل اطلاعات بويژه در مورد عراق ميان آن دو (ايراني و آمريكا) برقرار گرديد. (صفحه 239)

مقامات ايراني از همان ابتدا از ماموران سيا ميخواستند كه اطلاعات مهم و دقيقي درباره عراق در اختيار آنها گذاشته شود. بروس لينگن جانشين سفير آمريكا در اين رابطه به رابرت درايفوس ميگويد:

"ما نسبت به عراق نگران بوديم. روابط ميان عراق و ايران به پايين ترين سطح رسيده بود و خميني نفرت شديدي از صدام حسين داشت و ميخواست انقلاب خود را به عراق صادر كند. عراق مطمئنا از هدفهاي عمده او بود. به ياد ميآورم كه من همه اطلاعات درباره عراق را به مقامات ايراني دادم: درباره ظرفيت نظامي عراق، استقرار نيروهاي نظامي آن كشور و هدفهاي نظامي آن." (صفحات 239 و 240)

كتاب علاوه بر روشن كردن ريشه هاي جنگ ايران و عراق به روشن شدن نكته ديگري نيز كمك ميكند و آن هم اختلاف ميان برژينسكي مشاور امنيتي جيمي كارتر و سايرس ونس وزير خارجه آمريكاست. برژينسكي ابتدا درصدد كودتاي نظامي براي حفظ شاه بود، اما سير حوادث در مدت كوتاهي نظر او را تغيير ميدهد و به فكر استفاده از رژيم تازه به قدرت رسيده براي "كمربند سبز" در برابر شوروي ميافتد. هنري پرشت به نويسنده كتاب در اين رابطه ميگويد:

"يك بار هال ساندرز (معاون وزارت خارجه در امور خاورميانه) براي ديداري به كاخ سفيد ميرود. وقتي از آنجا برگشت به من گفت: "خوشحال خواهي شد اگر به تو بگويم كه ما درصدد هستيم روابط جديدي با ايران برقرار كنيم." نظريه مطرح شده اين بود‌ كه ما ميتوانيم از نيروهاي اسلامي عليه شوروي استفاده كنيم. تئوري اين بود‌ كه يك كمربند بحران زا وجود دارد بنابر اين يك كمربند اسلامي ميتواند عليه شوروي بسيج شود. اين ديدگاه از آن برژينسكي بود."

به گفته ريچارد كاتوم بر افتادن شاه از نظر برژينسكي يك فاجعه بود. در ابتدا برژينسكي خواهان يك پينوشه در ايران بود.

"اما وقتي اين مسئله صورت نگرفت درصدد برقراري اتحاد با نيروهاي اسلامي در حال ظهور و از جمله جمهوري اسلامي افتاد. هدف برژينسكي به هيچ رو وجود ثبات در منطقه نبود. هدف او ايجاد اتحاد همه جانبه اي عليه شوروي در منطقه بود كه آن را كمربند يا "قوس بحران زا" ميناميد. به تابستان 1979 كه ميرسيم برژينسكي به صداقت ضد كمونيستي خميني اطمينان پيدا كرد." (صفحه 241)

http://www.rahman-hatefi.net/bazi-e-sheytan1-334-861103.pdf

پس از باز شدن لینک به پایین صفحه بروید!
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
http://parcham.great-forum.com
مُشاطرة هذه المقالة على: Excite BookmarksDiggRedditDel.icio.usGoogleLiveSlashdotNetscapeTechnoratiStumbleUponNewsvineFurlYahooSmarking

بازی شیطان :: تعاليق

رد: بازی شیطان
پست في 29/11/2010, 02:27  نویسنده
بازی شیطاني
نوشته روبرت دريفوس ترجمه فروزنده فرزاد

طالبان به کمک امریکا
از دل تجربه اسلام ارتجاعی
در عربستان، الجزایر و مصر درآمد
(32)




خیزش یکباره و زودگذرطالبان در افغانستان ویران از جنگ، بحران سوم در دهه ی 1990 بود که سیاستگزاران ایالات متحده را به چالش خواند.

کتاب "احمد رشید" با نام "طالبان: اسلام ستیزه گر، نفت و بنیادگرایی اسلامی در آسیای میانه" پژوهشی برجسته درباره ی پیدایش، رشد و صعود طالبان به قدرت است. رشید، گزارشگر و مامور پاکستانی بود که سال ها رویدادهای افغانستان و سازمان امنیت پاکستان را پوشش می داد. بگفته ی رشید طالبان نه تنها قویا از سوی عربستان سعودی حمایت مالی میشد و نه تنها سازمان امنیت پاکستان نیروی اصلی پس پرده ی پیروزی طالبان در افغانستان اسیر در چنگال خدایگان جنگ بود، که ایالات متحده نیز طالبان را پشتیبان بود. رشید می نویسد: "در میانه ی 1994 تا 1996، ایالات متحده ی آمریکا بوسیله ی متحدانش یعنی پاکستان و عربستان سعودی از طالبان حمایت سیاسی کرد، دلیل واشنگتن برای چنین حمایتی، به زعم او، ماهیت ضد ایرانی، ضد شیعه و هوادار غرب طالبان بود. آمریکا چون در اندیشه ی اجرای پروژه ی یونوکال
[i] [پروژه ی احداث خط لوله ی ترکمنستان از طریق افغانستان] بود، حمایت خود را از طالبان در میانه ی 1995 تا 1997 بیشتر نیز کرد." او می نویسد بسیاری از دیپلماتهای ایالات متحده "افراد طالبان را ساده اندیشانی ایده آل پرور و در انتظار ظهور، همانند مسیحیان معتقد به تولد دوباره مسیح، می نگریستند."

پشتیبانی ایالات متحده از طالبان امری استراتژیک بود. این سیاست بازتاب تز "کمربند سبز اسلامی" برژینسکی و رویای کیسی برای نفوذ در اتحاد شوروی بوسیله ی اسلام بود. در جهان پس از جنگ سرد نیز، ایالات متحده در پی منافع خویش در سرزمین های نفت خیز آسیای میانه بود و در خلال دهه ی 1990، واشنگتن برای حفظ منافعش به هر وسیله یی دست می یازید. از دید آمریکا، عربستان سعودی و پاکستان در زمره ی متحدانش و روسیه، چین، هند و ایران رقبای او بودند. یادداشت وزارت امور خارجه به تاریخ 1996، درست پیش از آنکه کابل بدست نیروهای طالبان بیفتد، درباره ی حمایت روسیه، ایران و هند از نیروهای ضد طالبان در افغانستان هشدار داد، زیرا همه ی آنها از بنیادگرایی سنی هراس داشتند. این درست همان چیزی بود که رخ داد؛ اتئلاف شمال به رهبری احمد شاه مسعود، در واپسین سالهای دهه ی 1990، بعنوان رقیب اصلی رژیم فناتیک طالبان پدید آمد. (طنز تاریخ چنین است که ائتلاف شمال، در جریان اشغال افغانستان پس از حمله به سازمان تجارت جهانی، متحد ایالات متحده شد.)

گراهام فولر، در کتابش "آینده ی اسلام سیاسی"، بدقت اینکه چگونه تهدید طالبان کشورهای منطقه را بر آن داشت تا با ایالات متحده در آسیای میانه به مقابله برخیزند، توصیف می کند:

"قدرت های عمده ی خارجی، در صورت قدرت گرفتن طالبان، از رویدادهای افغانستان متاثر بودند؛ ایران چون طالبان سخت ضد شیعه بود، و به خشونت با شیعیان استان "هزارا" در افغانستان برخورد می کرد، با این گروه ضدیت داشت. روسیه، ازبکستان و تاجیکستان از نفوذ نگرش طالبان و توسعه طلبی جنبش اسلامی به آسیای میانه هراس داشتند. هند نیز بلحاظ جغرافیایی در پی مهار سلطه ی استراتژیک پاکستان که در صورت پیروزی طالبان رخ می نمود، بود. واشنگتن در آغاز، عکس العملی نشان نداد و با اصرار پاکستان مبنی بر اینکه طالبان رویه یی ضد آمریکایی نخواهد داشت، به وحدت افغانستان پس از سالها جنگ داخلی ویرانگر برای احداث خط گاز ترکمنستان از طریق افغانستان به اقیانوس هند (و دور زدن ایران)، کنترل بر کشت و تولید خشخاش و سرکوب چریکهای مسلمان و اردوگاههای آموزش نظامی بجا مانده از جهاد ضد شوروی در افغانستان امیدوار بود."

بودن یا نبودن جنگ سرد ایالات متحده را از به چالش کشیدن آشکار هژمونی روسیه در آسیای مرکزی و افغانستان در راستای منافعش باز نمی داشت. بگفته ی شیلا هیسلین، عضو شورای امنیت ملی، سیاست ایالات متحده "برانگیختن کشورهای نفت خیز برای شکستن انحصار روسیه(رویدادهای گرجستان و اوکراین نمونه هایی از این دست هستند (م)) بر انتقال نفت از منطقه و آشکارا بالا بردن امنیت انرژی غرب از طریق فراهم کردن انواع محصولات نفتی بود." یونوکال حامی نخستین پروژه های خطوط نفتی برای تضمین تنوع محصولات نفتی، بسیاری از شخصیت های پیشین ایالات متحده را برای پیشبرد نقشه اش به استخدام خود در آورد. از هنری کیسینجر تا زلمای خلیل زاد سفیر پیشین ایالات متحده در افغانستان سهامداران این کمپانی شدند. خلیل زاد، کارشناس موسسه ی راند در 1996 گفت: "طالبان مانند ایران نماینده ی بنیادگرایی ضد آمریکایی نیست. بنیادگرایی طالبان با مدل سعودی همخوانی دارد. این گروه آمیزه یی از ارزشهای سنتی پشتو و تفسیر ارتدوکسی از اسلام را تبلیغ می کند."

افزون بر عربستان سعودی و پاکستان، دو متحد دیگر ایالات متحده یعنی اسرائیل و ترکیه به استراتژی منطقه یی ایالات متحده برای کنار زدن روسیه و کنترل ایران پیوستند. در دهه ی 1990، واشنگتن ترکیه را که میرفت تا مسحور جنبش اسلامگرایی وابسته به اخوان المسلمین شود به گسترش دامنه ی نفوذش در آسیای میانه که به زعم آنها جمعیت ترک زبان بزرگ آنجا آماده ی پاسخگویی به جنبشی پان ترکیستی به رهبری ترکیه از استانبول تا چین بودند، برانگیخت.

این درست زمانی بود که اسامه بن لادن پس از درخواست از وی برای ترک سودان در 1996، ستاد فرماندهی خویش را در افغانستان پی می ریخت. رهبران طالبان که میزبان بن لادن بودند و رفته رفته بر وابستگیشان به پشتیبانی مالی بن لادن افزوده می شد، برای بازی دادن ایالات متحده، با شخصیت های آمریکایی، مردان نفتی و پژوهشگران دانشگاهی دیدار می کردند. دولت کلینتون و یونوکال که ترجیح می دادند طالبان را گونه فرعی الیت حاکم در عربستان سعودی بدانند در آغاز از اعتراضات گروههای دفاع از حقوق زنان علیه طالبان به دلیل رفتار نفرت انگیزشان در برابر زنان افغانی چشم پوشیدند. یکی از شخصیت های وزارت امور خارجه گفت: " جریان طالبان مانند سعودیها با همان ویژگیها پیش خواهد رفت؛ حضور آرامکو، احداث خطوط نفتی، حاکمیت امیران، نبود پارلمان و قوانین شریعت فراوان مشخصه ی حکومت طالبان خواهد بود. درست همانند وهابیت سعودی. می توانیم با آنها کنار بیاییم."

دوره ی همکاری ایالات متحده با طالبان از 1994 تا 1998 ــ پس از انتقاد آمریکا از بن لادن و متحدان افغانش و دو بمب گذاری در سفارت آمریکا در آفریقا پایان گرفت ــ توماس گوتیر، رئیس مرکز پژوهش درباره ی افغانستان و از اعضای هیات علمی دانشگاه نبرسکا، از مشاوران کلیدی یونوکال بود. در میانه ی جنگ افغانستان و پس از آن مرکز گوتیر 60 میلیون دلار کمک رسمی از دولت فدرال برای برنامه های "آموزشی" درباره ی افغانستان و پاکستان دریافت کرد. هرچند هزینه ی کارهای گوتیر از کانال "آژانس وزارت امور خارجه برای توسعه ی جهانی" تامین میشد، پشتیبان واقعی این مرکز سیا بود. اکنون ماهیت برنامه ی آموزشی گوتیر مشتمل بر تبلیغات پر سر و صدا درباره ی اسلامگرایی و از آن میان تهیه ی کتب کودکان که در آن شمارش با شمردن تعداد سربازان روسی کشته شده و افزودن شمار کلاشنیکف ها، در پوشش بنیادگرایی اسلامی و تعالیم مذهبی به آنها آموخته می شد، فاش شده است. طالبان چنان شیفته ی آثار گوتیر شدند که آن کتب آموزشی را بکار بستند و زمانی که یک هیات نمایندگی از سوی طالبان در 1997 به واشنگتن سفر کردند، در شهر اوماها برای تجلیل از مرکز گوتیر توقف کردند. در سال 1999، هیات نمایندگی دیگری از سوی طالبان که فرماندهان نظامی در پیوند با بن لادن و القاعده نیز در میانشان بودند، در خلال دیدار از یادبود ملی کوه راشمور
[ii] از سوی گوتیر اسکورت شدند. بگفته ی روزنامه ی "اوماها ورلد هرالد" گوتیر گفته بود: "اگر با آنها همنشین شوید خواهید دید که مذهبیونی معمولی هستند." در پی اشغال افغانستان بدست ایالات متحده در سال 2001، یکی از مهمترین وظایف، جمع آوری کتابهای آموزش اسلامی گوتیر (با سرمایه گذاری سیا) بود که طالبان از آنها در مدارس افغانستان استفاده می کردند. واشنگتن پست گزارش کرد: "کتابهای آموزش الفبا، پر از سخنانی درباره ی جهاد بود."






[i] UNOCAL (Union Oil Company of California) ، این شرکت نفتی در 17 اکتبر 1890 در سانتا پاولا در کالیفرنیای آمریکا تاسیس شد. این غول نفتی شرکت کننده ی اصلی در طرح انتقال نفت و گاز دریای خزر از طریق افقانستان و پاکستان به اقیانوس هند است. زلمای خلیل زاد از مشاوران این کمپانی نفتی است. اجرای طرح به دلیل عدم تفاهم با طالبان ممکن نشد. آمریکا افغانستان را اشغال کرد. کمپانی یونوکال سومین عضو اصلی خط لوله ی باکو – تفلیس ـ جیحان از دریای خزر به دریای مدیترانه نیز هست. (م)


[ii] در صخره های کیستون داکوتای جنوبی، با تراشیدن کوه مجسمه های جرج واشنگتن، توماس جفرسون، تئودور روزولت و آبراهام لینکلن روسای جمهور ایالات متحده را بعنوان یادبود آنها ساخته اند.(م)









فرمات PDF :


اين مطلب آخرين بار توسط نگاه در 29/11/2010, 02:31 ، و در مجموع 1 بار ويرايش شده است.
رد: بازی شیطان
پست في 29/11/2010, 02:30  نویسنده
مجاهدان افغان
در کام آخرین دهه جنگ سرد
کشتار رقبای مسلمان و میانه رو، در طول باصطلاح جهاد اسلامی

(27)



بیل کیسی برای گستراندن آتش جهاد افغانستان به جمهوریهای آسیای میانه در اتحاد شوروی، مبلغ کمونیسم ستیزی، با ماهیت مذهبی و نیز سیاست خارجی پر خطری شد. دست کم دو نگرش متضاد و رقیب در دولت ریگان بود؛ نگرش نخست معتقد به گسست از دیپلماسی سنتی ایالات متحده بود و بر این باور بود که اتحاد شوروی ابر قدرتی است که برای بازداشتنش از دستیابی به منافع بیشتر، باید در گستره جهانی با او به چالش برخاست، و اما نگاه دوم، که نومحافظه کاران و بیل کیسی آن را نمایندگی می کردند، معتقد بود که باید اتحاد شوروی را در جهان سوم، اروپای شرقی و آسیای میانه عقب راند. "هرب میر"، رئیس ستاد سیا در دهه ی 1980 و در دوره ی ریاست کیسی بر سیا، می گوید: "شکاف در دولت ریگان میان لیبرالها و محافظه کاران نبود، بلکه میان آن گروه که نمی خواست جنگ سرد را ببازد و طرفداران پیروزی در جنگ سرد بود." کیسی جزو دسته ی دوم بود و افغانستان برای او برگ برنده ی این جنگ.
کیسی، پیروزی در جنگ سرد را در گرو اتحاد کشورهای به زعم برژینسکی "کمربند سبز اسلام" یعنی مصر، پاکستان و عربستان سعودی، می دانست و در این میان توجه ویژه یی به عربستان سعودی بعنوان محور این اتحاد داشت. رئیس سیا، عربستان سعودی را فراتر از منبع مالی حمایت از جهاد افغانستان و مرکزیت فرا راست آیینی اسلامی می دانست. بگفته ی میر، در دهه ی 1980، کیسی از نفت عربستان علیه اتحاد شوروی استفاده کرد. او می گوید: "سعودی ها به ما برای پیروزی در جنگ سرد بسیار کمک کردند." چون اتحاد شوروی برای تقویت بهای ارز خود به صادرات نفت وابسته بود، کیسی از عربستان خواست تا با افزایش تولید نفت از بهای آن در بازار جهانی بکاهد. میر می گوید: "بیل کیسی از بیزاری سعودی ها از شوروی ها برای واداشتن آنها به کاهش بهای نفت بهره گرفت." عربستان تولید خود را افزایش داد، بهای نفت به کمترین میزانش تا آن تاریخ رسید و در فاصله ی چند هفته از بشکه یی 28 دلار به بشکه یی 10 دلار کاهش یافت، اینچنین، به شدت از درآمد اتحاد شوروی کاسته شد. "این ضربه به شوروی ها، همچون قطع کردن راه تنفسی آنها بود."
کیسی، این کاتولیک پارسا، باوری سبعانه به قدرت و نیز اهمیت مذهب در قالب نگرش ماکیاولیستی به کارکرد سیاسی باورهای مذهبی داشت. میر می گوید: "او مردی عمیقا مذهبی بود، و روابط خوبی با پاپ داشت." "کول" در کتابش "جنگهای ارواح" می نویسد: "کیسی، اسلام سیاسی و کلیسای کاتولیک را متحدان طبیعی خویش در راستای ‘استراتژی مقابله’ و عملیات پنهانش در سیا برای خنثی کردن امپریالیسم شوروی، می دانست." روبرت امس، مشاور امنیتی کیسی در خاورمیانه، از این منظر با او هم رای بود، امس از کارشناسان مذهبی خبره ی سیا بود. کیسی در یکی از سخنرانیهایش امس را به این دلیل که اهمیت تلاشهای شوروی و متحدانش در جهان اسلام را برای از ریشه برچیدن مذهب سازمان یافته که تهدیدی بالقوه برای حاکمیت احزاب کمونیست و ناسیونالیست میدانستند، به وی گوشزد کرده است، شایسته ی اعتبار می داند. کیسی از قول امس می گوید که کمونیست ها می خواهند "ارکان سنتی جامعه را از ریشه برکنند. این به معنای از بین رفتن تاثیر مذهب و دور کردن جوانان از والدینشان و به تبع آن دور شدن از آموزش و پرورش دولتی است." به همین دلیل دو مذهب بزرگ جهانی باید در جبهه ی واحدی قرار گیرند. "زیرا، شورویها همه ی مذاهب را مانع راهشان می دانند و کلیساها و مساجد را یکسان سرکوب می کنند." کیسی متقاعد شد که "اسلام ستیزگر و مسیحیت ستیزگر باید با هم باشند."
در سیا، غالبا کیسی همکارانش را با نگرش مسامحه آمیزش پیرامون رشد اسلام سیاسی ناخشنود می کرد. ریچارد کروگر"، مامور پیشین سیا که در چند سال آخر حکومت شاه ایران در دفتر محمد رضا شاه کار می کرد، می گوید: "من با کیسی کار می کردم، پس از انقلاب، من، کیسی و شماری از روسای سیا در کمپ پری برای تحلیل جنبش اسلامی در ایران و آینده ی آن گرد هم آمدیم." بگفته ی کروگر، جان مک ماهون و قائم مقام کیسی با کیسی درباره ی انقلاب ایران، تضاد رای داشتند. کروگر باز می گوید: "به یاد دارم که برخوردهای ناخوشایندی میان کیسی و مک ماهون پیرامون چشم انداز درازمدت انقلاب اسلامی پیش آمد، مک ماهون خیزش جنبش اسلامی را خطرناک می دانست و پیرامون آن هشدار می داد، حال آنکه کیسی آن را مایه ی نگرانی نمی دانست. کیسی تنها خواهان فرونشستن موج انقلاب بود ولی مک ماهون دخالت در این زمینه را لازم می شمرد. مک ماهون پریشان بود و از گسترش بنیادگرایی اسلامی به اندونزی و فیلیپین سخن می گفت. او بر این باور بود که جنبش اسلامی ذاتا این قابلیت را دارد که بوسیله ی فرق مذهبی گونه گون و ارتباطات اجتماعی، جهانی شود و برای این منظور نیازمند حمایت دولتی نیست." اما کیسی موافق نبود.
نگرش کیسی به مذهب و سیاست و ایمان خلل ناپذیر ریگان، مکمل هم بودند. آن دو، جهاد افغانستان را جنگی مذهبی می دانستند، که در آن مسیحیت و اسلام در برابر آتئیسم اتحاد شوروی متحد هستند. "فواز جرجس"، نوشته است که دولت ریگان سیاست دیرینه ی ایالات متحده در پشتیبانی از نیروهای اسلامی در خاورمیانه را ادامه داد:
" سیاست ایالات متحده در دولت ریگان، همچنان در خدمت حمایت از نیروهای مذهبی در برابر نیروهای سکولاریست ها، سوسیالیست و ناسیونالیستهای جهان سوم بود. در حالی که اظهارات عمومی دولت درباره ی اسلامگرایی، آشکارا خصمانه بودند، برخورد واقعی دولت در قبال اسلامگرایان نشانگر هیچ تغییری نبود....تماسها و مراودات دولت ریگان با مجاهدان اسلامگرای افغانستان در چهارچوب فاز دوم جنگ سرد معنا می یابد. ریگان نیز، همچون اسلافش در دهه های 1950 و 1960، با گروههای اسلامی، نیز کشورهای اسلامی ــ افغانستان، عربستان سعودی و پاکستان ــ پیمان اتحاد بست تا با آنچه او ‘امپراتوری شر’ می خواند و نیز متحدان جهان سومیش، بستیزد. "
گاه، تمایل کیسی برای تحریک اسلام سیاسی با گونه یی بدبینی همراه بود. این، بویژه زمانی که کیسی با ملک فهد وارد معامله شد، راست می نمایاند. "گاس آوارکوتوس"، ماجرای دیدار کیسی از عربستان برای گرفتن قول مساعدت مالی از این کشور را برای جهاد افغانستان چنین باز می گوید. "من به کیسی گفتم که باید با پادشاه درباره ی ‘برادران مسلمانشان’ در افغانستان، و نیاز به پول برای غذا، خانوادهای آنها، لباس، سلاح و هزینه ی بازسازی مساجد، سخن بگوید. باید به او بگویی که او ‘نگه دارنده ی ایمان’ است." کیسی در پاسخ گفت: "یا مسیح! من آن ‘پاسدار ایمان’ را دوست دارم. لعنتی! من آن ‘پاسدار ایمان’ را دوست دارم." یکی از ماموران سیا که درگیر مسائل جهاد افغانستان بوده است، درستی این ماجرا را تایید می کند. او می افزاید: "ما به سعودی ها گفتیم که بسیار خوب خواهد بود چنانچه افغان های مذهبی بتوانند کمونیست های آتئیست را از افغانستان بیرون برانند. این نکته ی کلیدی سیاستی بود که در برابر ملک فهد اتخاذ کردیم."
کیسی از 1984، اتحاد سعودی ـ پاکستانی را متعهد به اتخاذ استراتژی جنگ افروزانه، تبلیغات، خرابکاری و فعالیت های چریکی در امتداد آمودریا و نیز در جمهوریهای مسلمان نشین اتحاد شوروی کرد. میر، مشاور کیسی می گوید: "مرزها در آن منطقه بسیار نامشخص و مبهم است، و این برای ما امکانی مناسب برای اتفاقات خوب در آن منطقه بود." یکی از ماموران سیا که آن هنگام با کیسی کار می کرده است، می گوید: " گاه به گاه، تاخت و تازهایی در بخشهایی از خاک اتحاد شوروی روی می داد که مسکو نشینان را به هراس می افکند." در این گذار ماجراجویانه، کیسی به نقشه های پنهانی، که پیشتر در دولت کارتر تهیه شده بود اما به دلیل ترس از واکنش متقابل و غیر قابل پیش بینی اتحاد شوروی مسکوت گذاشته شده بود، دست یازید. حمله ی مستقیم به پاکستان یا تلاش برای بر انگیختن شورشی در استان نا آرام بلوچستان پاکستان از آن میان بود.
[محمد] یوسف در راس سازمان امنیت پاکستان گزارشاتی با جزئیات مشروح درباره ی گسترش دامنه ی جنگ افغانستان در امتداد مرزهای شمالی این کشور دارد. او می نویسد: "مردم دو سوی مرز، ازبک، تاجیک و ترکمن بودند. آنها هویت قومی مشترک داشتند و با وجود سرکوب فعالیت های مذهبی بوسیله ی کمونیست ها، اسلام مذهب مشترک این مردمان بود." بگفته ی یوسف؛ کیسی گفته است: "این نقطه ی ضعف اتحاد شوروی است." در خلال دیدار از اداره ی مرکزی سازمان امنیت پاکستان، کیسی "نخستین فردی بود که بطور جدی مدافع عملیات ضد شوروی در داخل مرزهای این کشور بود.... او بر این باور بود که تحریکات و مشکل آفرینی در این منطقه، بی گمان خرس روس را به دل درد می اندازد." در آغاز دامنه ی فعالیت ها به تبلیغات در جمهوری های مسلمان نشین شوروی برای دامن زدن به احساسات اسلامی محدود بود. در دهه ی 1980، هزاران نسخه قرآن به زبانهای آسیای میانه در این مناطق چاپ و مخفیانه به مرزهای شمالی افغانستان فرستاده شد. شماری از قرآنها در عربستان سعودی چاپ شدند، برخی را سیا با ارتباطاتی که با مسلمانان اروپای غربی داشت، خود چاپ می کرد.
بویژه عربستان سعودی، در این زمینه بسیار مشتاق بود، چرا که ایران و رژیم خمینی را رقیب خود می پنداشت و بر این تصور بود که خمینی برای مقابله با فرا راست آیینی وهابیت سنی در صدد گسترش بنیادگرایی شیعی در آسیای میانه است. یکی از افسران پیشین عملیات سیا که از نزدیک با عربستان کار می کرده است می گوید که شخصیت های اطلاعاتی سعودی پیرامون "مستعمره کردن جمهوریهای شوروی"، با وی سخن گفته اند:
"آنها می خواستند با نفوذ در آسیای میانه از ایرانیها پیش افتند و روسها را تضعیف کنند و اطمینان یابند که در این منطقه، اسلام سنی بر اسلام شیعی برتری می یابد. سعودی ها آماده ی اقدام بودند. آنها می گفتند: ‘ما برای نفوذ به جمهوریهای شوروی آماده ایم ما باید به هم کمک کنیم و از اسلام برای شکستن دیوار کمونیسم در قزاقستان و ازبکستان و دیگر جمهوریها استفاده کنیم’ فرصتی برای گرفتن ماهی از آب گل آلوده بود؛ شاهزادگان سعودی و روحانیون به آنجا می رفتند و قرآن و جزوات مذهبی به آنجا می فرستادند."
اما از 1984، دامنه ی تبلیغات به قرآن و کتب مذهبی محدود نمی شد. محمد یوسف می نویسد: "گسترش دامنه ی جنگ در برنامه ی ایالات متحده بود، جنگی که در 3 سال آینده بصورت تجاوزات و ماموریت های خرابکارانه ی بی شمار در نقاط مرزی و شمال آمودریا رخ نمود. در این دوره ماموریت ما آموزش و تربیت صدها تن از مجاهدان و فرستادن آنها تا 25 کیلومتری عمق خاک اتحاد شوروی بود. این اقدامات سری ترین و حساسترین عملیات در جنگ افغانستان بودند." او می افزاید که "نگرانی اتحاد شوروی بطور خاص از گسترش بنیادگرایی و تاثیر آن بر مسلمانان جمهوریهای آسیای میانه بود." سازمان امنیت پاکستان برای "اعزام تیمهایی به آنسوی آمودریا و برای سازمان دادن راکت پرانی، مین گذاری، خارج کردن قطارها از خطوط راه آهن و کمین نظامی" آماده بود. تیمهایی که از رودخانه می گذشتند، آنسو در صدد تماس با فعالان اسلامی بر می آمدند. یوسف می نویسد: "برخی از آنها از ما سلاح می خواستند، برخی خواهان پیوستن به مجاهدان در افغانستان بودند و کسانی خواستار شرکت در ماموریت های عملیاتی در خاک شوروی بودند." بگفته ی یوسف:
"تهاجمات مرزی در 1986 به اوج رسید. حملات بسیاری در امتداد آمودریا از استان جوزجان تا استان بدخشان انجام شد. گاه، برخی از روسها نیز در این ماموریت ها شرکت می جستند، یا برای پیوستن به مجاهدان به افغانستان باز می گشتند....واکنش شدید روسها نشان می داد که ما درست به مرکز هدف زده ایم. در واقع هر حمله ی [از سوی مجاهدان] با بمباران هوایی گسترده ی [اتحاد شوروی] و حملات راکتی هلی کوپترها در روستاهای جنوب رودخانه در نزدیکی نقاط حمله ی ما همراه بود."
البته این همه، نه تنها خطر شعله ور شدن آتش احساسات اسلامی را در جمهوریهای اتحاد شوروی همراه داشت، که ممکن بود واکنش انتقام جویانه ی اتحاد شوروی را در برابر پاکستان در پی آورد، چیزی که احتمال داشت به مواجهه ی جهانی اتحاد شوروی و ایالات متحده منجر شود ـــ و این همه بدون کمترین اطلاع رسانی به افکار عمومی آمریکا و پنهانی در شرف تکوین بود. بر اساس بسیاری از نوشته ها درباره ی جنگ افغاستان، و بنا به گفته های یوسف، سرانجام سران واشنگتن به تشنج آفرینی ها پایان دادند و تهاجمات مرزی متوقف شد. یوسف با لحنی اندوهناک می نویسد: "تا 1985، دیگر آشکار بود که ایالات متحده، از اقدامات خویش در تجاوزات مرزی پریشان و از پیامدهای آن در هراس است. کسی در راس هیات حاکمه ی آمریکا از این اقدامات هراسان بود." اما، یوسف می افزاید: "سیا و دیگران، بطور غیر رسمی مشوق ما برای ادامه ی کشاندن دامنه ی جنگ به خاک اتحاد شوروی بودند."
دست آخر، تهاجم بیل کیسی و سازمان امنیت پاکستان به اتحاد شوروی برای برانگیختن یک خیزش اسلامی ناکام ماند. تز برژینسکی ـ بنیگسن که مسلمانان را آتش زیر خاکستر و ضد اتحاد شوروی و وفادار به شبکه ی صوفیان می پنداشت نیز، نادرست از کار در آمد. با این همه تردیدی نیست که اقدامات کیسی و سازمان امنیت پاکستان به رشد شبکه یی از اسلامگرایی افراطی که امروز نیز کشورهای جدا شده از اتحاد شوروی را به چالش می کشند، انجامید. "جنبش اسلامی ازبکستان"، حزب آزادیبخش اسلامی (حزب التحریر الاسلامی)، گروههای اسلامی نیرومند در چچن و داغستان و حضور شبه القاعده در آسیای میانه، همه و همه در دهه ی 1980 رو به رشد نهادند، و این همه مرهون گسترش جنگ افغانستان بود.
جهادی بی پایان
جهاد افغانستان با عقب نشینی نیروهای اتحاد شوروی پایان نگرفت. در پی جنگ، ایالات متحده هیچ استراتژی مشخصی برای خروج از افغانستان نداشت. بسیاری از سیاستگزاران واشنگتن بر این باور بودند که دولت ضعیف هوادار شوروی در کابل در کوتاه مدت از پای در می آید، اما دیر زمانی پایید. مجاهدان که دسته دسته شده و با هم در نزاع بودند همچنان به جنگ ادامه دادند. پاکستان نیز که افغانستان را شریک خود در ائتلافی ضد هند می دانست، سخت از اسلامگرایان کشور ویران شده ی افغانستان حمایت کرد.
هیچ یک از این رخدادها، شخصیت های ایالات متحده را به خود نیاورد. کاسپر وینبرگ، وزیر دفاع دولت ریگان، گفت: "ما می دانستیم که با بنیادگرایی اسلامی همراه شده ایم. می دانستیم که آنها آدمهای خوبی نیستند و با دموکراسی میانه یی ندارند. اما با انتخابی سخت مواجه بودیم.... به یاد آورید گفته ی چرچیل را که گفت: ‘اگر هیتلر به دوزخ حمله كند، من در مجلس عوام دست کم یکبار، به شیطان تعظیم خواهم كرد.’[i]" سیاست ایالات متحده در دهه ی 1980، در قبال افغانستان، آسیای میانه و "کمربند سبز اسلامی" چنین بود.
بی گمان حمایت ایالات متحده از مجاهدان و کمک هایی که بخش اعظم آن افراطیون اسلامگرا می رسید، اشتباه در محاسبه یی فاجعه بار بود. سیاستی که به ویرانی افغانستان و سرنگونی دولت حاکم در آن انجامید و دورنمای حاکمیت جنگ سالاران را که اسلامگرایان و جز آن را در بر می گرفت، هویدا کرد. سیاست حمایتی ایالات متحده شبکه یی جهانی از جنگجویان آموزش دیده و خبره از کشورهای گوناگون پدید آورد که با هم در پیوند بودند و بزودی در قالب القاعده به رهبری اسامه بن لادن سازمان یافتند. این سیاست، پشت سر خود، کشوری ویران و میزبان القاعده و دیگر تشکیلات تروریستی بجای گذارد و برای سازمان امنیت پاکستان شرایطی فراهم آورد که توانست مشوق رشد جنبش طالبان در دهه ی 1990 شود.
با این همه مدافعان جهاد، حتی آنان که در سال 2005 طرفدار ثابت قدم جنگ جهانی علیه تروریسم با تمرکز بر گروههای اسلامی هستند، از آن سیاست به عنوان سیاستی درست دفاع می کنند. دانیل پایپس، از مخالف پرکار اسلام سیاسی و پسر ریچارد پایپس، که "گروه بررسی درباره ی ملیت های اتحاد شوروی" را در سالهای آغازین دولت ریگان سازمان داد می گوید: "من فکر می کنم کار درستی کردیم." دانیل پایپس در آن سالها، از اعضای وزارت خارجه و شورای امنیت ملی بود. او که گویی طنین تز معامله با شیاطین وینبرگر است، می گوید: "ما از استالین در برابر هیتلر دفاع کردیم. اینها، گزینشهایی در دنیای واقعی هستند." بگفته ی پایپس، ستیزه گرترین مجاهدان، جنگجوترینشان بودند. "اسلامگرایان افراطی پر شورترین افراد ضد شوروی بودند." این نگرشی است که شماری از شخصیت های کارآزموده ی آمریکایی جنگ افغانستان، و از آن میان ماموران سیا و سیاستگزاران، آن را بیان می کنند. استفان کوهن که در دهه ی 1980 از اعضای برجسته ی وزارت خارجه بود، گفته است: "کسانی که ما از آنها حمایت کردیم، کریه ترین و متعصب ترین عناصر مجاهدان بودند. اگر می خواستید در جنگ سرد پیروز شوید و شورویها را در افغانستان شکست دهید نمی توانستید با تبلیغ و موعظه ی دینی آن کار را بکنید."
نیازی به گفتن نیست که "متعصب ترین عناصر" پس از عقب نشینی اتحاد شوروی از افغانستان و با وجود از دست دادن حامیانشان، ناپدید نشدند. بیل کیسی درگذشت، ژنرال ضیاء الحق و رئیس سازمان امنیت پاکستان در یک سانحه ی هوایی مشکوک از بین رفتند. اما راستگرایی اسلامی، همچنان در افغانستان و پاکستان سنگر گزیده بود. "جماعت اسلامی" پاکستان ثروتمند و نیرومند شده بود و با شبکه ی جهانی اخوان المسلمین در پیوند. بسیاری از سران بلند پایه ی پاکستان از اسلامگرایان مسلم و مرتبط با اخوان المسلمین بودند. جماعت اسلامی و اخوان المسلمین به نوبه ی خویش با گلبدیین حکمتیار و دیگر ستیزه جویان اسلامی افغانستان و شبکه ی رو به رشد مجاهدان از کشورهای مختلف که آزادانه به مدارس مذهبی رفت و آمد داشتند، در پیوند بودند. در سیا و پنتاگون، عقب نشینی اتحاد شوروی، به مثابه ی یک پیروزی شگرف، جشن گرفته شد. افراد این سازمانها از افغانستان خارج شدند چرا که رژیم هوادار شوروی در افغانستان که هنوز در کابل حاکم و نجیب الله رئیس جمهور آن بود، بسوی پرتگاه سرنگونی می رفت. سیا، رژیم نجیب الله را شبیه رژیم ویتنام جنوبی می دانست که پس از عقب نشینی آمریکاییان ساقط شد و سرنوشت مشابهی برای حکومت نجیب الله در ذهن می پروراند. با این همه سراسیمگی و آشفتگی در میان دولتمردان ایالات متحده فزونی می گرفت.
در وزارت خارجه و حتی سیا، اضطراب و نگرانی از آینده ی حکمتیار و بنیادگرایان که رفته رفته بر افغانستان چیره می شدند، رو به تزاید می گذاشت. شخصیت های شوروی به واشنگتن پیرامون خطر ذاتی جنبش اسلامگرایی هشدار دادند. ادوارد شواردنادزه، وزیر خارجه ی اتحاد شوروی کوشید تا به شیوه یی غیر مستقیم نظر جرج شولتز، وزیر خارجه ی ایالات متحده را درباره ی امکان توافق پیرامون خروج شوروی دریابد، او "خواهان همکاری آمریکا برای محدود کردن گسترش ‘بنیادگرایی اسلامی’ شد." اما افزون بر شولتز، دولت نیز کمترین همدردی نشان نداد و "شخصیت های رده بالای دولت ریگان هرگز درباره ی این مساله نیندیشیدند و برای بازداشتن سازمان امنیت پاکستان از حمایت گروههای مرتبط با اخوان المسلمین تلاشی نکردند." مسکو به شدت از بنیادگرایی اسلامی که در مرزهای جنوبیش ریشه می دواند، نگران بود و حتی "ولادمیر کریوچکف"، رئیس ک.گ.ب با "گیتس"، رئیس سیا، برای بیان دلایل "نگرانی رهبران شوروی از قدرت یافتن دولتی بنیادگرا و رقیب برای حکومت شیعه ی ایران" همنشین شد. اما این نیز سودی نبخشید.
پیشفرض ایالات متحده باز گذاشتن دست پاکستان و سازمان امنیت آن برای کنترل اهرم های سیاسی در افغانستان بود. کانال رسمی حمایت های مالی از سوی سعودی ها، به میزان قابل توجهی کاهش یافته بود اما منابع غیر رسمی و خصوصی ــ از کانال شاهزادگان ثروتمند و اتحادیه ی جهانی مسلمانان و نیز شبکه ی اخوان المسلمین ــ همچنان ادامه داشت. بگفته ی دو تن از سفرای وقت ایالات متحده در عربستان سعودی، ایالات متحده جنگ را بشکل بدی پایان داد. والتر کاتلر، سفیر ایالات متحده در عربستان در خلال دهه ی 1980، می گوید: "جایی که من بودم، هیچکس در باره ی سرانجام این جنگجویان بیکار نمی اندیشید. به یاد نمی آورم که درباره ی خطر آنها بحث شده باشد. ما روی مساله ی اسلام سیاسی تمرکز نداشتیم. جنگ سرد کانون توجه ما بود. این واقعیت که این مجاهدان آموزش دیده و مسلح به موشک های استینگر هستند، مطرح نبود."
چارلز فریمن، سفیر ایالات متحده در واپسین سالهای دهه ی 1980 و در خلال جنگ اول خلیج فارس در 1991، می گوید: "ما جنگ را بدون اینکه درباره ی چگونه پایان بخشیدن آن، بیندیشم، آغاز کردیم. افغانستان به سوی جنگ داخلی چرخید و اساسا توجهی را در این باره بر نیانگیخت. " فریمن می افزاید:
"کشمکش افغانها پایان نگرفت. برخی از ما نگران بودیم ــ من و [روبرت] اوکلی [سفیر ایالات متحده در پاکستان]، که از دخالت سازمان امنیت پاکستان در افغانستان و کشمیر و همدستی سعودیها با آن نگران بود. نمی شد فهمید که سعودیها به بازی گرفته شدند یا خودخواسته در آن شرکت کردند. من با شاهزاده ترکی [رئیس سازمان اطلاعات عربستان] و با سیا در این باره سخن گفتم، پیام من این بود که اساسا باید به راه برون رفت از این شرایط بیندیشیم. اما شبهاتی پیرامون به خدمت گرفته شدن عربستان سعودی بوسیله ی سازمان امنیت پاکستان وجود داشت. سازمان امنیت پاکستان از سعودیها پول می گرفت و کارهایی میکرد و ما نمی دانستیم چه می کند. بی گمان بخش بزرگی از این مبالغ به حکمتیار داده می شد. ولی در نمی دانستیم هدف سعودی ها چیست. 3 میلیارد دلار در سال از سوی ایالات متحده، عربستان و دیگر کشورها به جنگ افغانستان اختصاص می یافت. یک شبه نمی توان این کمک ها را قطع کرد. باب و من به این نتیجه رسیدیم که باید به جد درباره ی آن گفتگو کنیم اما کس دیگری با ما هم رای و به آن مایل هم نبود. روبرت گیتس و ویلیام وبستر[روسای سیا]، با ما هم رای نبودند. نگرش برخی در واشنگتن این بود، “چرا ما به افغانستان رفتیم و با آدمهایی که دستمال به سر می بندند سخن گفتیم؟” ما نتوانستیم بر این روند تاثیر گذاریم."
بگفته ی یوسف که از جایگاهش در سازمان امنیت پاکستان و بیرون از وقایع افغانستان، نگاهی کلی به پایان جنگ داشت، زمانی که غبار جنگ در افغانستان فرونشست برخی از آمریکاییان پیرامون حکمتیار و بنیادگرایان هوادارش در قدرت هشدار دادند. او می نویسد: "اکنون آمریکاییان بدون حضور ارتش سرخ، جدیتر به مسائل افغانستان می نگریستند." اما می گوید که ژنرال اختر عبدالرحمان، طراح جهاد در سازمان امنیت پاکستان، در برابر تلاشهای بیهوده ی آمریکاییان برای تقویت گروههای غیر بنیادگرا در افغانستان و از آن میان هواداران ظاهر شاه، پادشاه در تبعید این کشور و دیگر گروههای کمتر اسلامی و افراد مستقل ایستاد. "ژنرال اختر اهداف [آمریکاییان] و شیوه ی آنها را دریافت و با هر عمل آنها مقابله می کرد." اختر همچنین با آنچه یوسف "ایده ی درخشان آمریکاییان برای بازگرداندن ظاهرشاه ـ که دیر زمانی در تبهید بود ـ به ریاست دولت آشتی ملی" مخالفت کرد.
حتی اگر پس از جنگ، ایالات متحده برای کم کردن قدرت بنیادگرایان و تقویت میانه روها و سکولاریست ها کوشش کرده باشد کاری بس مشکل بوده است به این دلیل ساده که بیشتر آنان کشته شده بودند. زمانی که خیل مجاهدان با اتحاد شوروی می جنگیدند همزمان هزاران تن از رقبای بالقوه ی خویش را در دوره ی پس از جنگ در جبهه ی دوم و کمتر شناخته شده ی جهاد افغانستان که در برابر غیر کمونیست های افغان جریان داشت، کشتند. "چریل بنارد"، کارشناس اسلام سیاسی در موسسه ی راند و همسر زلمای خلیل زاد، سفیر ایالات متحده در کابل، می گوید: "ما در افغانستان گزینشی تعمدی داشتیم. در آغاز همه بر این باور بودیم که هیچ راهی برای شکست دادن شوروی ها نیست. بنابراین، آنچه باید می کردیم این بود که دیوانه ترین آدمها را به جان آنها بیندازیم. ما دقیقا می دانستیم که آنها [مجاهدان] چه جور آدمهایی هستند و سازمانهایشان به چه می مانند. اما برایمان مهم نبود. پس از آن، به آنها اجازه دادیم که با کشتن میانه روها از شر آنها رهایی یابند. به همین دلیل است که امروز در افغانستان رهبران میانه رو وجود ندارند زیرا به آن دیوانگان اجازه دادیم همه ی آنها را نابود کنند. آنها چپ ها را کشتند، میانه روها را نیز. اینان در میانه ی دهه 1980 و پس از آن از میان برداشته شدند."
[i] در جنگ دوم جهانی پس از حمله ی آلمان به اتحاد شوروی، چرچیل در پیامی به روزولت، رئیس جمهور ایالات‌متحده، خواهان حمایت بریتانیا و آمریکا از اتحاد شوروی در برابر فاشسیم هیتلری شد. منشی چرچیل درباره ی این سیاست بریتانیا از وی می پرسد: "آیا کمک به روسها در حکم تعظیم به شیطان نیست؟" چرچیل پاسخ می دهد: "هرگز! من تنها یک هدف دارم و آن ‌شكست هیتلر است. اگر هیتلر به دوزخ حمله كند، من در مجلس عوام دست کم یک بار، به شیطان تعظیم خواهم كرد." در واقع به زعم چرچیل حمایت از "شیطان شوروی" در برابر شیطان هیتلری سودمندتر است. در سیاست اصطلاح “lesser of two evils” به معنای انتخاب شیطان کمتر اهریمنی تر به معنای گزینش میان بد وبدتر است. منظور نویسنده در این کتاب این است که ایالات متحده (بگفته ی سیاستمدارانش) سیاست حمایت از بنیادگرایان (شیطان کمتر خطرناک) را در برابر اتحاد شوروی برگزیده است.(م)
رد: بازی شیطان
پست في 29/11/2010, 02:33  نویسنده
ضد انقلاب افغانستان
انقلاب ایران را بلعید!
در کشورهای اسلامی در زندان ها را گشودند و خرابکاران،
جنایتکاران و محکومین جنائی را برای جهاد به افغانستان فرستادند.

(26)



(بخش دوم): بسوی آسیای میانه


آغاز جهاد آمریکایی افغانستان در سال 1979، با دگرگونی مهمی در تاریخ اسلام سیاسی همراه بود.
از 1945 تا 1979، راستگرایی اسلامی در جریان جنگ سرد، در اردوی غربی و ضد کمونیستی قرار داشت. قابل فهم است که در این دوره، بسیاری از تحلیلگران، اسلام سیاسی را اگر نه نیرویی آمریکایی، که دست کم هوادار اهداف اقتصادی و سیاسی آمریکا در منطقه پندارند. در کوههای افغانستان، ملایان، ستیزگرانه از کمونیسم بیزار بودند؛ در بیابانهای عربستان، بنیادهای وهابی علیه چپگرایان و ناسیونالیست های شمال آفریقا، خاورمیانه و پاکستان می غریدند؛ و در دانشگاهها، از کابل و اسلام آباد تا بغداد و قاهره، اخوان المسلمین با سکولاریست ها در ستیز بودند و علیه مارکسیسم تبلیغ می کردند.
اما از 1979، شرایط دگرگون شد. انقلاب آیت الله خمینی در ایران چالشی رو در رو با منافع ایالات متحده بود. افزون بر این، شاخه های تروریستی راست اسلامی به مانند قارچ سبز شده، در پهنه یی گسترده، به منافع ایالات متحده و رهبران غربگرا هجوم بردند؛ از مسجد بزرگ مکه تا کشتن انور سادات و ترورهای حزب الله لبنان. اما درس آموزی ایالات متحده از گسترش چنین رویدادهایی بسیار نومید کننده بود، زیرا آمریکا با وجود درخواست تنی چند از رهبران عرب مانند حسنی مبارک در مصر، برای تخصیص منابعی برای مبارزه با تروریسم اسلامی پس از 1979، ایالات متحده چنین نکرد. مهمتر از آن، ایالات متحده این درس بزرگ را نیاموخت که راستگرایی اسلامی تنها ضد کمونیست نیست بلکه غرب ستیز و ضد شرکای دراز مدت غرب در خاورمیانه یعنی ناسیونالیست های دموکرات و سکولاریست نیز هستند.
اینگونه، و با وجود شواهد روز افزون درباره ی ماهیت شیطانی و خطرناک راستگرایی اسلامی در نقش متحد آمریکا، دولت ریگان با جهادیون افغانستان همراه شد.
تصور کردن طیف گسترده ی متحدان اسلامگرای آمریکا در زمان جنگ افغانستان، بویژه اکنون که دولت بوش فراخوان مبارزه ی جهانی با تروریسم و القاعده و شاخه های آن را می دهد، آسان نیست. اما همانگونه که سعید رمضان در سال 1953 در دفتر اول کاخ سفید با آیزنهاور دیدار کرد، در 1981 نیز، شخصیت های پراگماتیست امنیت ملی و سازمان اطلاعات دولت رایگان برای انتقام کشی [از اتحاد شوروی] در پی جهاد افغانستان رفتند. در واقع، نو محافظه کاران کنونی که در چهارچوب "برخورد تمدن ها" سردمدار جنگ با تروریسم شده اند، آنهنگام سرسختانه بر اتحاد با اسلامگرایان پافشاری می کردند و همزمان با آیت الله های رژیم تهران بند و بست داشتند. اتحاد اسلامگرایان و آمریکا در دهه ی 1980، با همه ی تعمداتی که در کار بود شکل گرفت. از 1979 تا 1982، دولت های کارتر و ریگان خطر راستگرایی اسلامی را دریافتند اما از آن چشم پوشیدند.
در پی انقلاب 1357 ایران، دولتمردان کارتر برای بررسی اسلام سیاسی در جلساتی با شرکت بخش بزرگی از دولت گرد هم آمدند. کارشناسان وزارت خارجه، تحلیلگران اطلاعاتی و سفرای آمریکا در خاورمیانه در زمره ی شرکت کنندگان بودند. بگفته ی هارولد ساندرز، معاون وزارت خارجه در امور خاور نزدیک، "بررسی های زیادی انجام شد" که بیشترشان بر حکومت ها و پادشاهی های محافظه کار عربی متمرکز بود. "کانون بحث بررسی این احتمال بود که آیا اسلام سیاسی در اردن، مصر، عربستان سعودی نیز رخ می نمایاند یا تنها محدود به ایران است." به نظر ساندرز و دیگر دولتمردان و شخصیت های اطلاعاتی ایالات متحده، نتیجه ی بحث ها نشان از بی خطر بودن اسلامگرایی داشت. ساندرز می گوید: "مساله این بود که آیا دولت عربستان می تواند از عهده ی آن [اسلامگرایی] برآید؟ من به سعودی ها گفتم که نمی توانم کسی را پیدا کنم که بگوید خطرسرنگونی عربستان سعودی را تهدید می کند. همان زمان فکر می کردیم سادات نیز در مصر آن را از سر می گذراند."
بی گمان، کمترین تلاشی برای بازداشتن عربستان سعودی از پیگیری سیاست خارجی دیرینه اش، در تکیه بر اسلامگرایی انجام نشد. درباره ی سادات نیز چنین بود و او را از هماوایی با اخوان المسلمین بر حذر نداشتند. پشتیبانی اسرائیل و اردن از کارزار تروریستی اخوان المسلمین علیه سوریه و سازمان آزادیبخش فلسطین را هم مانع نشدند. و البته در پاکستان نیز ایالات متحده با رژیم وابسته به اخوان المسلمین برهبری ضیاء الحق و سازمان امنیت او که جهاد افغانستان را سازمان دادند، همراه شد.
و سرانجام، این پندار که حکومت های موجود می توانند جنبش اسلامی را لگام زنند سبب شد تا کمترین تلاش نظری پیرامون دگرگونی احتمالی این حکومت ها، تاثیر اسلامگرایی بر جوامع زیر سلطه ی این حکومت ها و توانمندی سازمانی اسلامگرایی در گستره ی جهانی، انجام نشود. سیاستگزاران، همچنان بر این باور بودند که تکثر نظری اسلامگرایی آنرا از چهارچوب یک کلیت نظری یکپارچه دور ساخته و مقابله با آن را در هر کشور ممکن کرده است. ساندرز باز می گوید: "ما به این نتیجه رسیدیم که نمی توانیم سیاستی در رابطه با اسلام سیاسی اتخاذ کنیم."
در پی انقلاب ایران سیل ناگهان رهنمودهای واشنگتن به مراکز برون مرزی سیا برای بررسی آثار منطقه یی انقلاب ایران روان شد. تحلیلگران سیا و وزارت خارجه، کشورهایی را که در آن تهدید انقلابی به شیوه ی خمینی را محتمل می دانستند، بررسی کردند و نتیجه ی بررسی هاشان، کمترین احتمال چنان انقلابی بود. تا زمانی که رژیم های غربگرا پابرجا بودند، تقریبا هیچ شخصیت آمریکایی درباره ی رشد اسلام سیاسی، آثار آن بر جوامعی که اسلامگرایی در آنها رشد می کرد یا احتمال رویارویی اسلام رادیکال با ایالات متحده، هشدار نداد. یکی از افراد پیشین سیا در مراکش می گوید: "در آغاز، گمان این بود که [انقلاب ایران] در حال گسترش است و ممکن است در مراکش، اردن و عربستان سعودی رخ دهد و اینکه پادشاهی سیستمی حکومتی متعلق به گذشته هاست. اما زمانی که به مراکش رسیدم هیچ نشانی از اسلامگرایی نیافتم. جنبش اسلامی در مراکش بسیار ناتوان بود." در اسناد سیا پیرامون مراکش تنها 8 برگ درباره ی اسلام و سیاست می توان یافت. نتیجه ی بررسی ها در مراکش نیز همچون دیگر نقاط، بی خطر بودن اسلامگرایی بود.
در میان افراد سیا، انگشت شمار تحلیلگرانی چون مارتا کسلر هم بودند که همواره به اسلام سیاسی و اخوان المسلمین توجه داشتند. کسلر می گوید که در عمل بسیاری از ماموران سیا از واقعیت عقب ماندند زیرا بسیاری از اسلامگرایان خویش را پنهانی سازمان می دادند. "ما دوره ی تاریخی جنگ دوم جهانی را داشتیم و ناگزیر افراد ما تنها در پایتخت کشورهای درگیر در جنگ بودند، حال آنکه جنبش اسلامی نه در آن شهرها که در کشورهای دیگر و در شهرهای کوچک شکل می گرفت." به باور کسلر، جنبش اسلامی هر چه بیشتر ماهیت ضد آمریکایی می یافت. او همان زمان در یکی از تحلیل هایش می نویسد که چنانچه کشورهایی چون مصر، سودان و پاکستان به همکاری با اسلامگرایی ادامه دهند، پیامدهای ژرفی خواهد داشت. او می گوید: "من همان زمان گفتم که سیاست همکاری دولت های منطقه با اسلامگرایی، ماهیت این دولت ها را دگرگون می سازد. من از مکتبی بودم که گرایش ضد غربی یافت." نیازی به تکرار این نکته نیست که تحلیل های کسلر سیاستگزاران را از دست یازیدن به جهاد افغانستان بازنداشت.
همین اندیشه در میان سیاستمداران ضد تروریست شایع بود. رابرت بائر، مامور پیشین سیا می گوید: "پس از ترور سادات من در مرکز ضد تروریستم مشغول شدم. آنجا با اسناد دادرسی [ترور سادات] مواجه شدم و از خود پرسیدم اینها [اسلامیون] چه جور آدمهایی هستند؟ هدف آنها چیست؟ ارتباطاتشان چگونه است؟ سپس، به جستجوی اسنادی درباره ی اخوان المسلمین پرداختم." اما بائر در ادامه می گوید: "این در اندیشه ی ما نبود که چنین آدمهایی را تعقیب کنیم."
سادات که از اخوان المسلمین و شبکه ی بانک های اسلامی این جمعیت برای تحکیم پایه های قدرتی که از سال 1979 بعنوان رئیس جمهور مصر بدان رسیده بود، استفاده کرد، کمتر از همه به ماهیت خطرناک راستگرایی اسلامی آگاه بود. سادات، زمانی که افغانستان در اشغال اتحاد شوروی بود، شادمانانه به ایالات متحده، عربستان سعودی و پاکستان پیوست و جهادگران را به پیشاور و جنگ افغانستان فرستاد.
اینچنین، جهاد در افغانستان، به جنگی تمام عیار بدل گردید و تیم ریگان که گرفتار جنگ سرد بود، در سال 1980 با روحانیون جمهوری اسلامی ایران وارد معامله شد، از 1980 تا 1987 که اسرائیل به ایران سلاح می فروخت دیده بر هم نهاد، آنگاه درباره ی چپ ایران به رژیم خمینی اطلاعات سری داد، و سرانجام در ماجرای ایران کانترا در جستجوی حاکمیت اسلامیون "میانه رو" که پنداری دور از واقیت بود، عملا سلاح آمریکایی به ایران فروخت.
افغان های عرب تبار
بیشتر جنگجویان جنگ افغانستان مجاهدان تحت پشتیبانی پاکستان و چریک های وابسته به یکی از چهار سازمان بنیادگرای این کشور بودند. یکی از گردانندگان پیشین عملیات پنهان سیا می گوید: "نزدیک به 300 هزار جنگجو در افغانستان بودند که همگی مگر 15 هزار نفر از آنها که میانه رو بودند، در زمره ی اسلامگرایان افراطی بودند." بیشتر آنها افغان تبار بودند اما شماری از جهادیون، از دیگر نقاط جهان همچون مصر، اردن، عربستان سعودی و کشورهای حاشیه ی خلیج آورده شده بودند. این همه، نطفه ی آغازین اسامه بن لادن و پیدایش سازمان القاعده شد که در خلال جنگ رخ می نمایاندند. آن به اصطلاح عرب ــ افغان های شرکت کننده در جنگ، اسامه بن لادن، أیمن الظواهری، رهبر جهاد اسلامی مصر و مرد شماره دو القاعده و دهها هزار جهادی از کشورهای عربی، اندونزی، فیلیپین، چچن و دیگر نقاط دوردست جهان اسلام بودند.
آنها چریکهایی بودند که پس از جنگ به خانه هایشان در الجزایر، مصر، لبنان، عربستان سعودی و آسیای میانه بازگشتند و آنجا جنگ را ادامه دادند. بسیاری از آنها مهارت های تروریستی مانند ترور، خرابکاری، و بمب گذاری را زیر دست ایالات متحده و متحدانش، آموختند.
در ژانویه ی 1980، برژینسکی برای جلب حمایت اعراب به جنگ افغانستان، به مصر رفت. در خلال چند هفته دیدار وی از مصر، سادات، حمایت همه جانبه ی مصر را تضمین کرد و به نیروی هوایی ایالات متحده اجازه ی استفاده از پایگاههای هوایی مصر را داد تا به این وسیله، سلاح های مصری را به شورشیان برساند. نیز به فعالان اخوان المسلمین مصر برای شرکت در جنگ آموزش داد و آنها را مسلح کرد. "سادات و دولت او، مدتی، متصدی ارتش سری مجاهدان متعصبی شد که برای جنگ با شوروی در آسیای میانه و جنوبی احضار شده بودند." محموله های هوایی ایالات متحده از غنا و آسوان در مصر پرواز می کردند و محموله هایشان را به پایگاه جهادیون در پاکستان می رساندند و بگفته ی "جان کولی"، "انبارهای نظامی مصر برای یافتن سلاحهایی که شوروی به مصر داده بود، جستجو شد تا آنها را به مجاهدان برسانند. دست آخر، کاربری یک کارخانه ی اسلحه سازی در نزدیکی حلوان مصر برای تولید سلاحهای روسی تغییر داده شد."
مصر و دیگر کشورهای عربی چیزی بیش از اسلحه به مجاهدان رساندند. برخی از کشورهای مسلمان به زعم خویش از روی آینده نگری، جنگجویان اسلامگرا را به افغانستان می فرستادند، شاید چنین می پنداشتند که با یک تیر دو نشان می زنند، نخست اینکه ایالات متحده را که در جستجوی جنگجویانی برای جهاد بود، خشنود می سازنند و دوم اینکه با فرستادن اسلامگرایان به افغانستان از مشکل آفرینی آنها در داخل رهایی می یابند. شاید سادات نیز همچون دیگر رهبران، بر این باور بود که بیشتر مجاهدان در جنگ کشته می شوند و باز نخواهند گشت. یکی از افراد سیا که در زمان جنگ افغانستان، رئیس دفتر سیا در پاکستان بوده است، می گوید: "کشورهای اسلامی درب زندانهای خود را گشودند و خرابکاران را به افغانستان فرستادند." و نه تنها به افغانستان گسیل شدند که بوسیله ی نیروهای ویژه ی ایالات متحده، آموزشهای نظای دیدند. کولی می نویسد: "تا 1980، آموزگاران نظامی ایالات متحده برای آموزش مهارت های نیروهای ویژه ی آمریکایی به مصری ها که آنها نیز به نوبه ی خود آن آموزشها را به داوطلبان کمک به مجاهدان افغانستان انتقال می دادند، به مصر رفته بودند."
بریتانیایی ها که افغانستان برایشان میدان بازی بزرگشان در سده ی نوزدهم بود، و پیوندهای استعماری دیرینه یی با پاکستان داشتند، از پیشینه ی ارتباطی گسترده یی با رهبران مذهبی و قبیله یی پاکستان و افغانستان سود می بردند. "گاس آوراکوتوس"، مامور سیا که سالها پیوند نزدیک با جنگ افغانستان داشت چنین گزارش کرد که بریتانیایی ها "افرادی در اختیار دارند که بیش از بیست سال بعنوان خبرنگار، نویسنده یا کشت دهنده ی تنباکو در آنجا بسر برده اند [و] زمانی که شوروی افغانستان را اشغال کرد، MI6 شبکه ی دیرینه ی خود را فعال کرد." آوراکوتوس می افزاید: "بریتانیایی ها می توانستند چیزهایی بخرند که ما نمی توانستیم زیرا دامنه ی کشتار، ترور و بمب گذاریهای کور را محدود می کرد. مثلا آنها تفنگ های دارای صدا خفه کن می فرستادند ولی ما نمی توانستیم زیرا صدا خفه کن می توانست در ترور بکار گرفته شود و خدای نکرده اتومبیل های حاوی بمب. به هیچ عنوان نمی توانستم حتی پیشنهاد آن را بدهم اما ممکن بود به بریتانیا یی ها بگویم سید محمد فضل الله [رهبر شیعی افراطی لبنان] در بیروت هفته ی گذشته بسیار فعال بوده است. آنها اتومبیلی را بمب گذاری کردند که به کشته شدن 300 نفر منجر شد.’ من با نیتی پاک این اطلاعات را به MI6 دادم. آنچه با آن کردند، با خودشان است."
آموزش ترور و بمب گذاری اتومبیل ها و مواردی اینچنین، را ه خود را بسوی داوطلبان عرب باز کرد، همان آنان که سرانجام پیاده نظام القاعده شدند. حتی روشهای ساده برای ساخت اتومبیل های بمب گذاری شده بشیوه ی افغان ها به برخی مجاهدان آموخته شد. "استیو کول" نوشت: "زیر نظر سازمان امنیت پاکستان، مجاهدان آموزش و مواد منفجره برای اتومبیل های بمب گذاری شده و حتی شترهای حامل بمب دریافت می کردند تا در حملاتشان به شهرهای تحت اشغال شورویها، برای کشتن سربازان و فرماندهان شوروی بکار گیرند. بیل کیسی [رئیس سیا] با وجود تردید برخی از افراد سیا بر این اقدامات صحه گذارد." و البته تنها سربازان شوروی از این بمب ها آسیب نمی دیدند. دست کم در یک مورد که مجاهدان کیف دستی حاوی بمبی را زیر یکی از میزهای سالن غذا خوری دانشگاه کابل منفجر کردند، دامنه ی نبردی را که در میانه ی 1960 و 1970 در دانشگاه کابل جریان داشت، گسترش دادند. بیل کیسی می گفت: "ماهیت جنگ خشونت آفرین است. اگر از ترس اینکه یکی فریاد بزند ‘آدمکشی’ " به تروریست ها ضربه نزنیم، این روند هیچگاه پایان نخواهد گرفت." بزودی سیا و سازمان امنیت پاکستان وسائل منفجره ی مخفی در اختیار مجاهدان گذاردند، بمب هایی که به صورت خودکار، ساعت، فندک، و ضبط صوت در آمده بود. آوراکوتوس می پرسد: "آیا میخواستم بمب هایی در شکل دوچرخه در کنار مقر فرماندهی یک افسر پارک شود؟ بله همین طور بود، چرا که ترس و وحشت می آفرید." سینماها و مراکز فرهنگی نیز دیگر اهداف مجاهدان برای بمب گذاری بودند.
همان اندازه که مجاهدان افغان تمایلی به بمب گذاریهای انتحاری از خویش نشان نمی دادند، داوطلبان عرب بدان مایل بودند:
"تنها، داوطلبان عرب که از عربستان سعودی، اردن، الجزایر و دیگر نقاط آمده بودند، بعدها مدافع حملات انتحاری شدند. آنها در فرهنگی یکسره متفاوت تربیت یافته بودند. زبان خویش داشتند، تفسیر خویش را از اسلام بیان می کردند و این درحالی بود که دور از خانه و خانواده شان بودند. هرگز شمار زیادی از جهادیون افغان که در آغوش خانواده هاشان بودند و پیوندهای قومی و قبیله یی و اجتماعی استوار داشتند، به تاکتیک های انتحاری روی ننهادند."
از سال 1980، مجاهدان افغان در ایالات متحده و زیر نظر برژینسکی نیز در تاسیسات سواحل شرقی آمریکا بوسیله ی نیروهای ویژه ی ارتش ایالات متحده و نیروی "سیل"[i] آموزش می دیدند. "جنگجویان افغان بیش از 60 نوع آموزش مختلف دیدند. استفاده از فیوزهای پیچیده، تایمرها، مواد منفجره، سلاحهای خودکار با مهمات دارای غلاف نافذ، ابزار کنترل از راه دور مین ها و بمب ها (که بعدها بوسیله ی داوطلبان جنگ، در کشورهایشان علیه اسرائیلی ها بکار گرفته شد.) [و] خرابکاری استراتژیک، انفجار و آتش افروزیهای عامدانه."
جنگ افغانستان مراحل مختلفی داشت. این جنگ آرام آرام آغاز شد و در 5 سال نخست آن هدف ایالات متحده پیروزی در جنگ، شکست اتحاد شوروی و بازپس نشاندنش از افغانستان نبود، بلکه هدفش، کشتن شمار هر چه بیشتر از آنان، مفتضح کردنشان و پیروزی تبلیغاتی بود. اما در 1984، به تحریک "چارلی ویلسون"، سناتور جمهوری خواه و حمایت مشتاقانه ی بیل کیسی بودجه ی سیا برای حمایت از جنگ ــ و بخشش های عربستان سعودی ــ به سرعت افزایش یافت. مبلغی که آمریکا در 1984 برای جهاد هزینه کرد، 250 میلیون دلار "یعنی به اندازه ی مجموع هزینه ی سالهای پیشین" بود و نه تنها این، که سیر صعودی تامین هزینه ادامه یافت؛ 470 میلیون دلار در 1986 و 630 میلیون دلار در 1987. افزون بر اینها، ایالات متحده برای جلب همراهی دیگر کشورها بسیار کوشید و از آن میان چین بود. بگفته ی چارلز فریمن، سفیر ایالات متحده در چین، "از 1981 تا 1984، چین 600 میلیون دلار در جنگ افغانستان هزینه کرد. بیل کیسی نه تنها بر هزینه ی پشتیبانی از جنگ افزود که اهداف بلندپروازانه تری اتخاذ کرد. اکنون، او در جستجوی پیروزی بود، و برای آن، سلاح های پیشرفته تری در اختیار مجاهدان می گذارد. موشک های زمین به هوا "استینگر"، که گفته می شود تاثیر بسزایی در گسترش ابعاد نظامی جنگ داشت، از آن میان بود.
همچنانکه دامنه ی عملی جنگ و نیز اهداف آن گسترش می یافت، اعراب و خارجیان بیشتری به میدان جنگ افغانستان کشیده می شدند. بسیاری از دول عربی چون مصر، عربستان سعودی سازمان های بین المللی وابسته به راستگرایی اسلامی ــ مانند اخوان المسلمین، اتحادیه ی جهانی مسلمانان، سازمان بین المللی امداد اسلامی[ii] ، و "تبلیغی جماعت"، سازمان تبلیغات اسلامی در پاکستان ــ برای استخدام داوطلبان جنگی با هم به رقابت پرداختند. این تعبیر رویای اسامه بن لادن بود: بسیج جهانی گروههای بنیادگرای مسلمان برای استخدام جنگجویان ستیزه جو، انتقال آنها به پاکستان و فرستادن قاچاقی آنها به افغانستان برای جهاد. کولی می نویسد: "بسیاری برای تحصیل مذهبی به پاکستان فرستاده می شدند. معمولا در خلال 6 هفته آموزش مذهبی، به آنها آموزشهای نظامی داده نمی شد یا حتی درباره ی جهاد ضد روسها و کمونیست های ‘دشمن خدا’ سخن به میان نمی آمد. پس از پایان این دوره ی 6 هفته یی، افسران سازمان امنیت پاکستان در هیات مفتی، با آنها پیرامون فرصتی که برای آموزشهای نظامی و جهاد پیش رو داشتند، سخن می گفتند. [این آموزشها] برای هزاران الجزایری، مصری، سودانی، سعودی و دیگران فراهم بود."
بگفته ی احمد رشید، روزنامه نگار پاکستانی و نویسنده ی کتاب "طالبان"، 35 هزار اسلامگرای افراطی در میانه ی 1982 و 1992 از 43 کشور جهان دوشادوش مجاهدان و نیز پس از آن جنگیدند و دهها هزار جهادی دیگر در مدارس مذهبی ضیاء الحق در مرز افغانستان و پاکستان آموزش دیدند. "دست آخر اینکه، بیش از 100 هزار افراطی مسلمان، با پاکستان و افغانستان تماس داشتند و از جهاد افغانستان متاثر گردیدند."
شماری از مجاهدان در ایالات متحده و جوامع عربی و مسلمان به خدمت گرفته شدند. "مرکز پناهندگان افغانی الکفاح" در بروکلین، شاهد ثبت نام اعراب بسیاری برای شرکت در جهاد بود. "کیف های پر از پول، چک های در وجه حامل و اوراق بهادار بانکی، از سوی اتحادیه جهانی مسلمانان، "تبلیغی جماعت" و دیگر سازمانهای خیریه ی اسلامی در پاکستان برای مجاهدان فراهم بود. ره گیری اینها ممکن نبود." یکی از کسانی که در به خدمت گرفتن مجاهدان در میانه ی دهه ی 1980 نقش کلیدی داشت، "شیخ عبدالله عزام" بود. او یکی از اسلامگرایان افراطی فلسطین، استاد اسامه بن لادن و همکار موسس سازمان "مکتب الخدمات" بود که به پیدایش القاعده انجامید. "مکتب الخدمات" در 1984، بوسیله ی عزام و بن لادن در پیشاور پاکستان بنیاد شد. "مکتب الخدمات" با آن نام فریبنده، نقش اساسی و محوری در جذب جهادیون خارجی و عرب به جنگ داشت.
عزام، متولد سال 1941 در شهر جنین فلسطین بود و در هنگامه ی جوانی در سوریه به اخوان المسلمین پیوست. او آن هنگام، در سوریه، زمانی که اخوان المسلمین پرچم جنبش ضد ناصری در جهان عرب را برافراشته بود در رشته ی حقوق اسلامی درس می خواند. هرچند عزام، در آغاز عضو سازمان آزادیبخش فلسطین بود، پس از واقعه ی سپتامبر سیاه در 1970 و تیره شدن روابط سازمان آزادیبخش فلسطین و ملک حسین، زمانی که اخوان المسلمین از پادشاه اردن پشتیبانی کرد، از آن سازمان گسست. او زمانی که انور سادات اخوان المسلمین را به مصر باز می گرداند، چندی در مسجد الازهر قاهره بود، و سرانجام در دانشگاه ملک عبدالعزیز عربستان سعودی بعنوان استاد حقوق اسلامی مشغول شد. بن لادن شاگرد او در این دانشگاه بود. اتحادیه جهانی مسلمانان، عزام را برای ریاست بخش آموزشی خود، به خدمت گرفت و در پی آن، نخستین بار در 1980 به پاکستان سفر کرد. در 1984، افزون بر تاسیس "مکتب الخدمات"، روزنامه ی "الجهاد" را منتشر ساخت که در آن پیرامون وظایف مسلمانان فراوان می نوشت. گفته یی که بارها از وی نقل شده، تلاش او برای فراهم کردن زمینه ی جهادی جهانی را آشکار می کند: "جهاد، تا زمانی که همه ی سرزمین هایی که زمانی مسلمان بوده اند به ما باز گردد و حاکمیت اسلام در آن احیاء شود، برای هر کس یک ضرورت است. فلسطین، بخارا، لبنان، چاد، اریتره، سومالی، فیلیپین، برمه، یمن جنوبی، تاشکند، اندولس، پیش روی ما است." عزام برای اینکه، به شیرینی آن را بیفزاید به مخاطبانش می گوید که اسامه بن لادن ماهانه 300 میلیون دلار به اعرابی که در افغانستان بجنگند می پردازد.
"مایکل شوئر"، یکی از ماموران سیا است که در سالهای آینده مامور به دام انداختن اسامه بن لادن شد. او در سال 2002 با امضای "ناشناس"، به تفصیل در مطلبی با عنوان "از نگاه دشمنانمان"، درباره ی پیدایش اسامه بن لادن و القاعده نوشت. او در این نوشتار، نقش مکتب الخدمات که نام اختصاری آن به عربی "مک" بود، می نویسد:
"اسامه بن لادن زمانی که برای پایه ریزی مکتب الخدمات در پیشاور بسال 1984، با شیخ عبدالله عزام همراه شد به تاسیس سازمانهای غیر دولتی (NGO) برای فعالیت های نظامی آغاز نهاد. در حالی که مکتب الخدمات در کار کمک به قربانیان جنگ افغانستان بود، همزمان، داوطلبان جنگی را سازمان داده به افغانستان می فرستاد. ارسال سلاح و کمک های مالی به مجاهدان از دیگر فعالیت های این سازمان بود. هفته نامه ی الوطن العربی، در زمینه ی کمک های مالی می گوید که در میانه ی 1979 تا 1989، 600 میلیون دلار از کانال موسسات و بنیادهای خیریه ی شیخ نشین خلیج، بویژه از سوی موسسات مالی در عربستان سعودی، کویت، عمان، امارات متحده ی عربی، بحرین و قطر به سازمان بن لادن فرستاده می شد."
بگفته ی شوئر، بن لادن و شیخ عزام، ارتباط خوبی با گردانندگان سازمانهای خیریه ی راستگرایی اسلامی و از آن میان IIRO و اتحادیه جهانی مسلمانان داشتند. بگفته ی شخصیت های سیا که درگیر جنگ افغانستان بودند، سیا مستقیما با شیخ عزام و بن لادن در به خدمت گرفتن داوطلبان عرب همراه نشد، هر چند که با تلاش آنها مخالفت نداشت. روبرت گیتس، رئیس وقت سیا، تلاش "سیا برای مشارکت هر چه بیشتر آنها" را فاش کرد. هر چند عملا برای بازداشتن آنها کاری انجام نگرفت، برای دلسرد کردن "افغان های عرب" نیز کاری صورت نگرفت.
سیا سالها پس از پایان جنگ دریافت که ایالات متحده و عربستان تنها منابع مالی مجاهدان نبودند، نکته یی که کمک 600 میلیون دلاری به مجاهدان که شوئر از آن یاد می کند، موید آن است. بذل و بخششهای پنهان و نیمه پنهان اخوان المسلمین و شعباتش، بسوی افغانستان سرازیر بود و سازمان امنیت پاکستان هم که بر توزیع کمک های ایالات متحده و عربستان سعودی در میان مجاهدان کاملا نظارت داشت، کمترین نظارتی بر هیچ یک از این سخاوتمندیها نکرد. به استناد کتاب "افغانستان: دامی برای خرس" درباره ی جهاد افغانستان، به قلم "محمد یوسف"، یکی از افسران پیشین سازمان امنیت پاکستان، در خلال جنگ یک سیستم کمک رسانی به موازات کانال رسمی این کمک ها بوسیله ی دلالان شکل گرفت و بیشتر منابع مالی آن از بخشش های سرمایه های خصوصی عربی تامین می شد. یوسف می نویسد: "آنچه این سیستم کمک رسانی را نگه داشت، پول اعراب بود. منظورم پول سازمانها یا افزاد خصوصی است و نه کمک های دولت عربستان سعودی. بدون میلیونها دلار کمکهای خصوصی، ارسال اسلحه به مجاهدان با دشواری مواجه می شد. مشکل آنجا بود که این کمک ها تنها به 4 حزب بنیادگرای اصلی افغانستان می رسید و نه میانه روها. "
محمد یوسف بویژه می نویسد که مبالغ زیادی به عبدالرسول سیاف، نماد اخوان المسلمین افغانستان و یکی از اعضای محفل "اساتید" که در دهه ی 1960 و آغاز دهه ی 1970 تاسیس شد، پرداخت گردید. سیاف و گلبدیین حکمتیار ــ از رهبران مجاهد افراطی که حزب اسلامی وی بزرگترین و مخوفترین سازمانهای وقت افغانستان بود ــ نزدیکترین افراد به اسامه بن لادن بودند.
سیاف، حکمتیار و دیگر بنیادگرایان، بخش عمده ی پولهای عربی را بلعیدند چرا که مبالغ اصلی بوسیله ی گروههای اسلامی پاکستانی وابسته به اخوان المسلمین و آن احزاب اسلامی که ابوالاعلی مودودی تشکیل داده بود، به مجاهدان می رسید. جماعت اسلامی پاکستان که در 1940 تاسیس شد، سالهای دهه ی 1950 و 1960 را صرف ستیز با جنبش چپ پاکستان و سکولاریست ها کرد. در دهه ی 1970، مازاد دلارهای نفتی شیخ نشین های خلیج، جماعت اسلامی را بیش از پیش نیرومند ساخت چنانکه پاکستان در دهه ی 1970، تحت نخست وزیری ذوالفقار علی بوتو و ژنرال ضیاء الحق به راست گرایید. "سلیگ هریسون"، کارشناس مسائل جنوب آسیا و نویسنده ی کتاب "آنسوی افغاستان"، می گوید: "اخوان المسلمین پولهایش را در همه جا پخش می کرد." بگفته ی هریسون، رهبر جماعت اسلامی با ژنرال ضیاء الحق ارتباط داشت و با آنها همکاری می کرد. همچنین بسیاری از افراد کلیدی سازمان امنیت پاکستان اعضای جماعت اسلامی بودند. هریسون میافزاید که، حتی پیش از ورود اتحاد شوروی به افغانستان، وابستگان اتحادیه ی جهانی مسلمانان و اخوان المسلمین در شیخ نشین های خلیج فارس، مبالغ بسیاری به خرانه ی مجاهدان سرازیر کردند. "همه ی اینها با کمک رابطه العالم السلامی (اتحادیه ی جهانی مسلمانان) و از کانال پاکستان انجام می گرفت؛ جماعت اسلامی نیز رفته رفته ثروتمند می شد." آن هنگام، واقعا هیچکس اهمیت بن لادن و شیخ عزام را درک نکرد و داوطلبان مجاهد غیر افغان نیز در میان چند صد هزار مجاهد افغان به چیزی گرفته نمی شدند. سیا نیز چنان در اندیشه ی جنگ سرد بود که آنی روی پیامدهای تجهیز و تقویت اسلامگرایی جهانی درنگ نکرد. همزمان، بیل کیسی، در اندیشه ی گسترش دامنه ی جنگ افغانستان به آسیای میانه و گشودن جبهه ی دوم بود؛ آنهم با منابعی که برژینسکی و بنیگسن، تا چند سال پیش، آن را به خواب نیز نمی دیدند.

[i] US Navy Sea, Air and Land (SEAL) : نیروهای ویژه ی ایالات متحده برای جنگ های نامنظم، عملیات های ضد تروریستی و ... تربیت شده اند.(م)
[ii] هیات الاغاثة الاسلامیة العالمیة. (م)




فرمات PDF :
رد: بازی شیطان
پست في 29/11/2010, 02:35  نویسنده
افغانستان
از هر سو بر این حریق
دامن گیر هیزمی افزودند
(25)





تز بهره گیری از اسلام برای فروپاشاندن اتحاد شوروی در سال 1979 عینیت یافت. ایالات متحده، پاکستان و عربستان سعودی، بطور رسمی جهاد اسلامگرایان را علیه دولت کابل تدارک دیدند و اینگونه اتحاد شوروی را به اشغال افغانستان برانگیختند و نطفه ی جنگ داخلی ده ساله را در افغانستان بستند. از دیدگاه برژینسکی، جنگ افغانستان دو مساله را با هم درآمیخت. نخست، ایده ی "کمربند اسلامی" در آسیای جنوب غربی بعنوان سدی در برابر اتحاد شوروی؛ همانگونه که "فواز جرجس"، نویسنده ی کتاب "آمریکا و اسلام سیاسی" می نویسد:

"بگفته ی برژینسکی، جلوگیری از کمونیسم شوروی ما را بر آن می دارد تا از هر آنچه مایه ی چند دستگی و انشقاق در اپوزیسیون اسلامی می شود، دوری گزینیم، از آن میان است مواجهه ی نظامی آمریکا و ایران: ‘به نظرم شکل دادن به ائتلافی اسلامی ضد شوروی، اکنون بیش از پیش مهم است.’ همچون دهه های 1950 و 1960، ایالات متحده در اندیشه ی استفاده از اسلام ضد جنبش های رادیکال و سکولار و متحد آنها یعنی اتحاد شوروی بود. اکنون سران دولت کارتر، فرصت های مناسبی در همکاری با خیزش اسلامی پیش روی خود می نگرند و امیدوارند از کارایی مادی و ایدئولوژیکی آن علیه توسعه طلبی اتحاد شوروی بهره گیرند. درسهای دو دهه ی 1950 و 1960، زمانی که سلاح ایدئولوژیک اسلام در ستیز با ناسیونالیسم پان عرب سکولار بکار گرفته شد، در ذهنیت سطوح بالای حاکمیت ایالات متحده مانده بود."

و دومین وجه نمایان این نقشه ی استراتژیک، بکار بستن نگرش بنیگسن ــ برژینسکی برای سازماندهی اسلام علیه "نقاط ضعف" بالقوه ی مسکو در آسیا بود.

اسلامگرایان افغان با وجود آغاز دریافت کمک از ایالات متحده، هیچ جا نیروی غالب نبودند. بسی پیش از 1979، راستگرایی اسلامی نیرویی بالقوه در افغانستان بود و از دهه ی 1950، با چپ مترقی و نیروهای سکولار در دولت کابل در ستیز بود. تماس آمریکا با اسلامیون بنیادگرای وابسته به اخوان المسلمین در افغانستان دست کم به سالهای آغازین دهه ی 1950، و پشتیبانی ایالات متحده از جنبش سیاسی راستگرای اسلامی به سال 1973 باز می گردد.

هرچند سیا در افغانستان، حضور پررنگی در دهه های آغازین جنگ سرد نداشت، این سازمان از کانال دفاتر "بنیاد آسیا" ــ سازمان وابسته به سیا ــ تیمی به این کشور فرستاد. در میانه ی دهه های 1950 و 1960، "بنیاد آسیا" حمایت بی شائبه یی از دانشگاه کابل کرد و پروژه های بسیاری درباره ی سازماندهی جامعه ی مسلمان افغانستان داشت. بگفته ی "جان بنیگان" و "رز بنیگان"، افراد بنیاد آسیا در خلال دهه ی 1960 در پاکستان و افغانستان که سالیان دراز در خدمت این بنیاد بودند، "بنیاد آسیا" به "موسسه ی پژوهش اسلامی لاهور" در پاکستان برای انتشار فرهنگ جامع اسلامی بزبان اردو یاری رساند. جان بنیگان می گوید: "ما همچنین، با دانشکده های الهیات دانشگاههای بزرگ تماس داشتیم." بنیگان ها در پاکستان و نیز افغانستان با گروههای دانشجویی ضد سازمانهای دانشجویی هوادار شوروی همکاری می کردند. او می گوید: "دانشجویان هدف نخست ما بودند." رز بنیگان می افزاید که، بنیاد آسیا در افغانستان با خانواده ی مجددی، روحانی سرشناس اسلامی و نیز وزارت عدلیه که چندی در اداره ی مجددی بود، روابطی استوار ساخت. بنیاد آسیا، همچنین، شفیق کماوی، قائم مقام وزیر عدلیه را به سمینار هنری کیسینجر درباره ی امور بین المللی در دانشگاه هاروارد فرستاد. او می گوید: " بیشتر کارمندان وزارت عدلیه و از آن میان مشاور حقوقی و رابط بنیاد آسیا، آخوند بودند."

بدلیل اولویت پایین افغانستان در گستره ی سیاست خارجی ایالات متحده، میزان تماس های سیا با اسلامگرایان افغان در دهه ی 1960، و پیش از آن، روشن نیست. یکی از شخصیت های ارشد سیا می گوید: "در 1957، هنگامی که در افغانستان بودم، هواداری از شوروی آشکار بود. از من خواستند میزان حضور شوروی را در افغانستان دریابم زیرا آیزنهاور در پی دانستن اهمیت استراتژیک افغانستان برای واشنگتن بود. " نتیجه حاکی از اهمیت کم افغانستان بود. او می افزاید: "به نظر ما افغانستان چندان مهم نبود. هر چند که شوروی آن را دراختیار گرفته بود، خطری برای ما نداشت." با این همه حضور بنیاد آسیا در افغانستان که شامل دو یا سه کارمند دائم و احتمالا شماری رایزنان و مستشاران آمریکایی بود، ادامه یافت.

در دهه ی 1960، جنبش اسلامی افغانستان آرام آرام روند سیاسی شدن پیش گرفت. هرچند محافظه کاری، شیوه ی زندگی سنتی و نقش برجسته ی اسلام، همواره مختصات جامعه ی افغان بوده، تا پیش از دهه ی 1960 اسلام در افغانستان بیشتر چهره یی پارسامنش و کمتر سیاسی داشته است؛ اسلام بگونه یی ایمان محور و نه باوری سیاسی-اجتماعی در اذهان بود. اما بر اثر نفوذ مذهب و نیروهای روشنفکری خارجی ــ بویژه اخوان المسلمین مصر و جماعت اسلامی پاکستان و سازمانهای بین المللی اخوان المسلمین به رهبری سعید رمضان در ژنو ــ اسلام در افغانستان دگرگونی بنیادین با ماهیت سیاسی و ستیزگرانه ضد کمونیستی یافت. رفته رفته، روحانیون و سازماندهندگان برجسته ی اسلامی افغان از مصر، جایی که با میراث داران جنبش حسن البناء در تماس بودند، به افغانستان بازگشتند. بگفته ی "اولیور روی"، شرق شناس برجسته ی فرانسوی و کارشناس اسلام در افغانستان، آغاز اسلام سیاسی در افغانستان با محفلی نیمه مخفی به نام "اساتید"، گره خورده است. این گروه پس از پژوهش در دانشگاه الازهر قاهره و تماس با اخوان المسلمین در افغانستان رخ نمودند. این جنبش در 1958 زمانی که یک عالم مذهبی در برابر محمد داود خان، از بستگان محمد ظاهرشاه و رهبر آینده ی جمهوری افغانستان ایستاد، در قالب ائتلافی منسجم در آمد. بسیاری از اسلامگرایان دستگیر و سازمانهای نوپا ناگزیر از فعالیت پنهان شدند. اسلامیون خویش را جماعت اسلامی نامیدند.

تا میانه ی دهه ی 1960، جماعت اسلامی و شاخه های آن پیرو سازمانهای اسلامی مصر، پاکستان، عراق و دیگر نقاط بودند، بویژه در تاختن به دانشجویان چپگرا و کمونیست و تهدید خشونت آمیز رقبای سیاسیشان همان رویه را داشتند. آنها با هدایت کسانی که در 1979 در زمره ی ذینفعان بخشش های سیا قرار گرفتند، آشکارا عامل تحریکات سیاسی و ایجاد آشفتگی بودند. روی می نویسد:

"محفل اساتید به شدت بر شاگردانش اثر گذار بود، چنانکه در 1965، سال تاسیس حزب کمونیست، دانشجویان اسلامگرا آشکارا با پخش جزواتی با عنوان... "تراکت جنگ مقدس"، تظاهرات می کردند. سالهای 1960 تا 1972، سالهای آشوب و آشفتگی در دانشگاههای کابل بود....آنها شدیدا ضد کمونیسم بودند و بیشتر درگیریها و مواجهه های خشونت آمیز میان آنها و مائوئیست ها روی می داد. هر چند در آغاز شمار کمونیست ها بر اسلامگرایان برتری داشت، نفوذ اسلامیون پیوسته فزونی می گرفت، چنانکه در انتخابات دانشجویی 1970 اکثریت یافتند. "

پیام های محرمانه ی وزارت خارجه از سفارت ایالات متحده در کابل به تاریخ ژوئن 1970 و پس از آن، رهبری مذهبی افغانستان و بویژه خانواده ی روحانی مجددی ها را نیرویی توانا و فعال تصویر می کنند و نتیجه می گیرند که تحریکات ملایان "چپ ها را دست کم در مناطق روستایی عقب نشانده است" و "برای نخستین بار پس از سالها، محافظه گرایی مذهبی آشکارا نشان داده که اپوزیسیون دولت است." یک افسر سیاسی سفارت می نویسد: "گزارشهای اطمینان بخشی از ادامه ی مبارزه ی ملایان در استانهای مختلف رسیده است. اینجا، در کابل برای شعله ور نگه داشتن آتش شور و شوق مذهبی در میان بازاریان، تلاشهایی می شود. مدت ها مشخص نبود که ستیزه گری روحانیت تا این میزان توانمند باشد."

"عبد الرسول سیاف" از طلایه داران رهبری جنبش اسلامی افغانستان در آغاز دهه ی 1970 بود. سازمان وی با اخوان المسلمین و عربستان سعودی؛ برهان الدین ربانی؛ و گلبدین حکمتیار و همه ی نیروهای اصلی جهادی در دهه ی 1980 مرتبط بود. بگفته ی روی: "سیمای آشکار فعالیت جنبش سیاف در قالب سازمان "جوانان مسلمان" و وجه پنهان آن در میان محفل ‘اساتید’ بود." رهبر ‘اساتید’ و کسی که سازمان نیمه مخفی "جوانان مسلمان" را هدایت می کرد، پروفسور "غلام محمد نیازی"، هیات علمی دانشکده ی الهیات دانشگاه کابل بود. دانشگاه کابل از کانال "بنیاد آسیا"، تحت حمایت مادی سیا بود. در 1972، ربانی، سیاف و در آینده حکمتیار شورای رهبری جنبش را ایجاد کردند و حکمتیار نظارت بر شاخه ی نظامی آن را عهده دار شد. سازمان بصورت هسته های 5 نفره کار می کرد و در سالهای پسین، در خلال دهه ی 1970، ــ اینبار نیز پس از پیاده شدن چنین الگویی بوسیله ی اخوان المسلمین در مصر و پاکستان ــ به نفوذ در ارتش و جاسوسی آغازید. بر پایه ی اسناد خارج شده از طبقه بندی محرمانه ی ایالات متحده، در سال 1972 یکی از اعضای "جوانان مسلمان" بارها با یک آمریکایی برای درخواست کمک دیدار کرده است و در این دیدارها "مشروحا فعالیت های ضد کمونیستی گروهش را بر شمرده" (از آن میان قتل چند تن از "چپگرایان") و خواستار کمک پنهان ایالات متحده برای خرید ماشین چاپ شده است. اما برای کمک مستقیم سیا خیلی زود بود و اینچنین کارمندان سفارت با وجود ابراز همراهی با اهداف گروه، درخواستشان را رد کردند.

از این پس، سیا نقش فعالتری در پیوند با اسلامگرایان افغان نشان داد. پیشتر، مساعدت سیا نسبتا کم بود و بیشتر از کانال بنیاد آسیا، متوجه دانشگاه کابل و نیروهای اسلامی با سابقه میشد. اما در 1973، محمد داود خان ــ به یاری کمونیست ها ــ ظاهرشاه را سرنگون و جمهوری افغانستان را پایه نهاد. جنبش اسلامی افغانستان، آشکارا چهره ی اپوزیسیون داود خان را بخود نگرفت. آنها بزودی دوستان زیادی در خارج یافتند.

سیا، پاکستان ــ در آغاز برهبری ذوالفقار علی بوتو و سپس ژنرال اسلامگرا، ضیاء الحق ــ و نیز شاه ایران، بی درنگ برای به زیر کشیدن دولت نوپای افغانستان همراه شدند. هنوز سالها تا اشغال افغانستان بدست اتحاد شوروی و جهاد آمریکایی دهه ی 1980 مانده بود اما جنگ مقدس اسلامی در سرزمین خشک افغانستان، با شراکت کامل سیا، شتابان پیش می آمد. سالها بعد، یکی از شخصیت های دولت پاکستان در دوره ی نخست وزیری دختر ذوالفقار علی بوتو، همکاری فوری سیا پس از کودتای 1973 داود خان را با اسلامگرایان افغانستان تصدیق کرد. آمده است که: "نصیر الله بابر، مشاور ویژه ی بی نظیر بوتو، نخست وزیر پاکستان، در مصاحبه یی به تاریخ آوریل 1989، کمک مالی ایالات متحده به ستیزه جویان افغان را از 1973 و نیز قرار گرفتن گلبدیین حکمتیار، رئیس [حزب اسلامی] ‘زیر چتر’ آمریکا را، چندین ماه پیش از دخالت نظامی اتحاد شوروی، فاش کرد."

"دیگو کوردوز" و "سلیگ هریسون"، بر پایه ی اسناد منتشر شده ی آرشیو شوروی، تلاش ایالات متحده ی آمریکا، ایران، عربستان سعودی و پاکستان را برای سازماندهی راست اسلامی در افغانستان علیه اتحاد شوروی با جزئیات شرح داده اند:

"اوایل دهه ی 1970، بهای نفت به دلیل جاه طلبی محمدرضا شاه پهلوی برای بازپس راندن نفوذ اتحاد شوروی در کشورهای همسایه و برپایی امپراتوری مدرن ایران افزایش یافت....از آغاز 1974، شاه مصمم بود تا کابل را به در حیطه ی اقتصادی و امنیتی با مرکزیت تهران و گرایش به غرب بکشاند. حیطه یی که، هند، پاکستان و شیخ نشین های خلیج فارس را در بر می گرفت....ایالات متحده از این سیاست بعنوان بخشی از همکاری و شراکت با شاه در پهنه ی اقتصادی و امنیتی و نیز در راستای سیاستهای پنهانش در آسیای جنوب غربی پشتیبانی کرد."

هدف همکاریهای هماهنگ ایالات متحده ــ ایران که از سوی عربستان سعودی و پاکستان نیز حمایت شد، تقویت راستگرایان و محافظه کاران در دولت میانه رو داود خان برای خارج کردن افغانستان از مدار اتحاد شوروی بود. بگفته ی کوردوز و هریسون:

"ساواک و سیا دست به دست هم دادند؛ در این راستا گاه با گروههای بنیادگرای اسلامی افغان نیز که در اهداف ضد شوروی هم رای بودند و هر یک شیوه ی خویش داشت، کم و بیش همدستی داشتند. بنیادگرایان افغان بنوبه ی خویش با اخوان المسلمین مصر و رابطة العالم الاسلامی (اتحادیه جهانی مسلمانان) که راست آیینی وهابیت سعودی را نمایندگی می کرد، در ارتباط بودند. به مجرد اینکه بهای نفت سر به آسمان گذاشت، سیل گروههای بنیادگرای عرب با پشتوانه ی مالی، بسوی افغانستان روان شد. این گروهها نیز همچون ساواک جاسوسانی برای شناسایی سمپاتهای کمونیست در دولت افغانستان و ارتش به خدمت گرفتند."

نویسندگان به این نکته نیز اشاره می کنند که ساواک ایران، جنگ افزار و کمک مالی به گروههای افغان که با اسلامیون راستگرا می رساند، رئیس سازمان امنیت پاکستان (ISI) نیز، برای ضربه زدن به دولت افغانستان به این گروهها کمک می کرد. "ساواک، سیا و جاسوسان پاکستان، در چندین کودتای ناکام که در سپتامبر و دسامبر 1973 و ژوئن 1974 بوسیله ی بنیادگرایان، علیه داود خان انجام شد، با همدیگر همکاری داشتند."

در 1975، اسلامگرایان افغان خویش را آماده ی شورشی همه جانبه علیه داود خان یافتند. داود خان هنوز اتحاد نیم بندی با کمونیست ها داشت. قیام اسلامیون سرکوب شد و بسیاری از شورشیان دستگیر و اعدام شدند و کسانی چون حکمتیار و ربانی، به تبعید گریختند. بیشتر تبعیدیان به پاکستان رفتند تا از پشتیبانی سرویس جاسوسی نظامی این کشور برخوردار شوند. در چهار سال آینده، سازمان امنیت پاکستان روابط گونه گونی با شورشیان افغان و بویژه هسته ی اسلامی آن استوار کرد. تحلیل محرمانه ی وزارت خارجه درباره ی بحران افغانستان در 1975 که به طور خاص با اخوان المسلمین و سازمان امنیت پاکستان مرتبط بود، می گوید:

"آنچه در غبار بگفته ی برخی، دخالت پاکستان، ناپدید شد این واقعیت است که داود خان جلوه گری اسلام ‘بین المللی’ را فرو نشانده است. رهبران افغانی شورشیان، افزون بر اینکه گفته می شود، بوسیله ی پاکستانی ها اجیر شدند، بنا به گزارشاتی، اعضای...اخوان المسلمین بودند و این جمعیت بخشی از گروه بزرگنری است که با ژنرال جیلانی، رئیس سازمان امنیت پاکستان به توافق رسیده اند. "

اما در افغانستان، سستی داود خان او را زیر فشار آمریکا، شاه ایران و پاکستان به راست لغزاند. داودخان در سالهای 1975 تا 1978، کاملا از حامیان چپ خویش گسست و ارتش و بنیادهای محافظه کار افغانستان را در آغوش کشید. در 1976، داود خان با محمدرضا شاه و بوتو، نخست وزیر پاکستان، دیدار کرد و در پی آن افسران راستگرا و رهبران غربگرا را به مناصب حساس و کلیدی گمارد. در 1978، جوخه های مرگ دولت افغانستان، ترور رهبران چپگرا و کمونیست را آغاز کرده بودند و اینچنین دولت کابل از چپ ها و کمونیست ها پاکسازی شد. آرام آرام، قدرت داودخان به دسته یی کوچک از فرامحافظه کاران و ارتشیان محدود شد. بگفته ی کوردوز و هریسون پس پرده، ساواک، متحدان عربستان در اتحادیه جهانی مسلمانان و اخوان المسلمین قدرت را اداره می کردند. بحران افغانستان در آوریل 1978 با کودتای نورمحمد ترکی، کمونیست هوادار شوروی، که پیمان دوستی با اتحاد شوروی امضاء کرد، حدت یافت. راست اسلامی با حمایت سازمان امنیت پاکستان به تروریسم گسترده یی علیه افغانهای دانش آموخته و سکولار آغاز نهاد و به شیوه ی "پل پت"، صدها آموزگار و کارمند دولتی را ترور کرد.

با توجه به شمار زیادی از مکاتبات وزارت خارجه و سفارت، ایالات متحده به خوبی از وابستگی سازمانهای افغانی مجری تروریسم ضد شوروی، به اخوان المسلمین آگاه بوده است. نمونه ی نخست، جلسه ی سنتو در 1978 است که میگوید: "تهدید جدی برای دولت جدید از سوی قبائل و گروههایی مانند اخوان المسلمین است." تحلیل دیگری در آوریل 1979 بیان می دارد که "برخی در اپوزیسیون مذهبی سرانجام با اخوان المسلمین بهم می آمیزند." یکی از کارمندان سفارت در سند مفصل دیگری به تاریخ ژوئن 1979 با عنوان "شرایط کنونی قیام افغانستان" می گوید: "همه ی استانهای مرکزی، شرقی و غربی زیر سلطه ی شورشیان در آمده اند." و در ادامه شورشیان را "با نامهای گوناگونی چون مجاهدان [و] اخوان المسلمین می شناسند." این سند بدون شرح و تفسیر از قول دولت افغانستان، اپوزیسیون را "ملایان انگلیسی" می خواند.

در این دوره، که انقلاب 1357 ایران نیز رخ داده است، پیوندهای پاکستان با اسلامگرایان افغان و نیز اسلامیون پاکستان استوارتر نیز شد. ژنرال ضیاء الحق در پاکستان رژیمی بر پایه ی قوانین اسلامی پایه نهاد و مشوق رشد گروههای اسلامی برهبری ابوالاعلی مودودی شد. آنگاه که آیت الله خمینی در ایران سرگرم ایجاد جمهوری اسلامی خویش بود، برژینسکی و سیا نیز، در افغانستان ارتشی از اسلامیون راستگرا پدید می آوردند. تلاش برژینسکی پیاده کردن دیدگاه بنیان برافکن بنیگسن مبنی بر استفاده از شمشیر اسلام ضد اتحاد شوروی بود.



سپاه اسلامی برژینسکی و کیسی



برژینسکی در مصاحبه یی در سال 1998 با "نول ابزرواتور"، که بارها از آن نقل قول شده است، راز آغاز کمک سیا به مجاهدان افغان را، پیش از ورود شوروی به این کشور و نه تنها پس از آن، فاش کرد. برژینسکی می گوید:

"بر پایه ی اسناد رسمی کمک سیا به مجتهدان افغان در دهه ی 1980 و به عبارتی پس از اشغال افغانستان به دست ارتش شوروی در 24 دسامبر 1979 بوده است. اما واقعیت یکسره دیگر است، آنچیزی که تا کنون به شدت پنهان شده است؛ در جولای 1979، کارتر نخستین دستورالعمل کمک های سری به مخالفان ضد شوروی رژیم کابل را امضاء کرد. و من هر روز یادداشتهایی برای کارتر می نوشتم مبنی بر اینکه به باور من این کمکها، شوروی را به دخالت نظامی در افغانستان وا می دارد."

اما پس پرده ی این راز، باز راز دیگری نهفته است و آن همداستانی ایالات متحده با راستگرایی اسلامی در افغانستان و خاورمیانه به درازای دهه ی 1970 است. افزون بر این، بی گمان جنگ مقدس افغانها نه در دهه ی 1980 که کمکهای سیا بطور رسمی بسوی اسلامیون سرازیر گشت، بلکه در 1978، آنگاه که راستگرایی اسلامی افغان با کمک سازمان امنیت پاکستان در شمال شرق افغانستان سر به طغیان گذاشت، آغاز شد. در مارس 1979، نیمه ی غربی افغانستان بویژه ایالت نشین بزرگ هرات، که در همسایگی ایران است، دستخوش شورش شد. یک سازمان اسلامی بشدت افراطی که با یکی از فرماندهان ارتشی بنام اسماعیل خان پیوند داشت و جمهوری اسلامی ایران نیز حامی آن بود بسیاری از شخصیت های دولت افغانستان را بقتل رساند. بسیاری از مشاوران روسی و خانواده شان تا آستانه ی مرگ زخمی شدند. این هنگام، ایالات متحده روابط خویش را با نظامیان و دستگاه جاسوسی و امنیتی ایران نگه داشته بود و با دولت جدید ایران و نخست وزیر آن بازرگان تماس داشت و سازمان سیا اطلاعاتی درباره ی اتحاد شوروی، عراق و تحولات افغانستان در اختیار ایران می گذاشت. این همکاریها تا حادثه ی گروگانگیری کارمندان سفارت آمریکا در تهران بوسیله ی طرفداران خمینی در دسامبر 1979 ادامه یافت.

در مارس 1979، سازمان سیا نخستین پیشنهاد رسمی خود را برای کمک به اسلامگرایان افغان که با شورش در هرات همزمان بود، کامل کرد. بگفته ی گیتس، "برخی در سیا عقیده داشتند که حضور شوروی در افغانستان سبب برانگیخته شدن احساسات مسلمانان و اعراب، ضد شوروی خواهد شد." و نه تنها آن، بلکه بگفته ی گیتس، عملا سودمندی دیگری برای آمریکا داشت و آن برپایی تجهیزات جاسوسی بود که تا پیش از انقلاب ایران در شمال این کشور مستقر شده بود. آغاز 1979، با کمک های فراوان و پنهان ایالات متحده به مجاهدان همراه بود. عربستان و پاکستان نیز خواهان دخالت هر چه بیشتر آمریکا بودند. "در عربستان سعودی یکی از افسران ارشد...پیشگام امر عقب نشاندن شوروی در افغانستان بود و اعلان داشت که دولت متبوعش، بطور رسمی از ایالات متحده برای شورشیان درخواست کمک کرده است. "هر چند برخی تحلیلگران آمریکایی و شماری از افراد سیا بر این باور بودند که حمایت مستقیم آمریکا از شورشیان افغان سبب حمله ی اتحاد شوروی به پاکستان و مواجهه ی جهانی اتحاد شوروی و آمریکا می شود، دولت ایالات متحده همچنان به راه خویش می رفت. سیا با عربستان سعودی و پاکستان برای ارسال کمک به شورشیان افغان تماس گرفت و همانگونه که برژینسکی بروشنی گفت، کارتر در جولای 1979 نخستین دستور ارسال کمک هایی از قبیل تجهیزات مخابراتی را به اسلامیون راستگرای افغان امضاء کرد.

برژینسکی در مصاحبه با "نول اوبزرواتور" می پذیرد که تمام مدت، هدف وی تحریک شوروی به دخالت نظامی بوده است، هر چند که دخالت نظامی اتحاد شوروی آمریکاییان را شوکه کرد. برژینسکی می گوید: "ما شوروی ها را به دخالت نظامی در افغانستان وادار نکردیم بلکه تعمدانه شرایط را چنان آماده کردیم تا احتمال آن را بالا ببریم." وقتی از برژینسکی پرسیده می شود که با نگاه به گذشته آیا پشتیبانی از خیزش بنیادگرایی اسلامی و تجهیز آنها با سلاح و آموزش های نظامی که تروریسم آینده را پروراند، برای وی پشیمانی به بار آورده است، پاسخ می دهد:

"از منظر تاریخی کدام مهمتر است؟ پیدایش طالبان یا فروپاشی امپراتوری شوروی؟ تحریک مسلمانان یا آزادی اروپای مرکزی و پایان جنگ سرد؟"

برژینسکی در 1979 به کارتر گفت: "اکنون جنگ ویتنامی را به اتحاد شوروی هدیه می کنیم."

تا پایان سال 1979، بیش از سه چهارم افغانستان در طغیانی آشکار بود. درست پیش از کریسمس، ارتش سرخ برای دفاع از دولت محاصره شده ی افغانستان، این کشور را اشغال کرد. یکی از ویژگیهای جهاد آمریکایی در افغانستان این بود که از آغاز ایالات متحده، دست سازمان امنیت پاکستان و ژنرال ضیاء الحق را در کنترل ارسال محموله های کمکی به مجاهدان افغان باز گذاشت. "استیو کول"، ژورنالیست و نویسنده ی کتاب "جنگ ارواح" درباره ی جهاد افغانستان، می نویسد: "ضیاء الحق بر جنگ افزارها و کمک های مالی نظارت داشت. او اصرار داشت که هر دلار و سلاح آمریکایی باید از کانال پاکستان برای مجاهدان فرستاده شود و او تصمیم می گیرد که کدام گروه چریکی از آن برخوردار شود....سیا با وجود اختلاف نظر، تصمیم سازمان امنیت پاکستان را پذیرفت." شاهزاده ترکی الفیصل، وزیر اطلاعات وقت عربستان، در واشنگتن با برژینسکی و سران سیا دیدار کرد و تضمین کرد که هر دلار ارسالی آمریکا صرفا برای کمک به مجاهدان افغان فرستاده شود.

آنچه در دهه ی 1980 از دیدگان پنهان بود، همدستی سازمان امنیت پاکستان، ژنرال ضیاء الحق و اسلامگرایان پاکستان از یک سو و پیوند دولت عربستان و شبکه های خصوصی از سرویس امنیتی عربستان تا اتحادیه جهانی مسلمانان و اسامه بن لادن از سوی دیگر بود. عربستان سعودی و پاکستان سالها با هم روابط نزدیک داشتند، از آن میان پیوندهای نظامی و گسیل سربازان پاکستانی و مزدوران این کشور برای محافظت از خاندان سلطنتی عربستان و آموزش نیروهای این کشور بود. "شیرین هانتر" می نویسد: " برای نمونه، افسران ارتش پاکستان، نظامیان سعودی و شیخ نشین های خلیج را آموزش می دادند. ژنرال ضیاء الحق، یکی از این افراد بود." افزون بر این، در خلال دهه ی 1970، بویژه در سالهای 1973-74 که افزایش بهای نفت اوپک خزانه ی پاکستان را تهی کرد، بوتو و ضیاء الحق به کمک های مالی عربستان دلگرم بودند و کمک سعودی ها با مسائل سیاسی گره خورده بود. رشد اسلامگرایی در پاکستان بهایی بود که باید اسلام آباد در ازای کمک سعودی ها می پرداخت.

برای ایالات متحده، اتحاد عربستان و پاکستان سودمند بود، زیرا هر دو کشور متحدان وفادار آمریکا در ستیز با اتحاد شوروی بودند. این واقعیت که هم عربستان و هم پاکستان انگیزه های پنهان و نقشه های بلندپروازانه ی خویش را داشتند، از نگاه دولتهای کارتر و ریگان که به هر بهایی، خواهان زمینگیر شدن شوروی در مردابی خونین در افغانستان بودند، نادید انگاشته شد. پاکستان همواره نگران رقیب دیرینه اش، هند، افغانستان را عمق استراتژیک و متحدی برای خویش در در شبه قاره در برابر دهلی نو می دید و ژنرال ضیاء الحق در رویای "پاکستانی بزرگتر" بود. عربستان سعودی نیز منافع خویش را پی می گرفت و جنگ افغانستان را از منظر گسترده تر رقابت با ایران که رژیم شیعی نوپدید آن تهدیدی برای عراق و شیخ نشین های خلیج بود، می نگریست. افغانستان و آسیای میانه، از نگاه عربستان، میدان مبارزه با ایران بود و ریاض برای تضعیف ایران در پی تقویت راست آیینی وهابی سنی در افغانستان و فراتر از آن بود.

برژینسکی و سپس بیل کیسی، محور پاکستان ــ عربستان را زیر چتر خود گرفتند. اما این دو کشور ماموران خویش را در افغانستان داشتند.

گلبدیین حکمتیار، ستیزه جوی اسلامی، در راس رهبری گروهی با نام حزب اسلامی، نماینده ی پاکستان در افغانستان بود. شهرت حکمتیار بواسطه ی تعصب فراوان و ددمنشی وی بود:

"گلبدیین نزد ضیاء الحق و سازمان امنیت پاکستان عزیز بود. حکمتیار نیز، همچون دیگر رهبران مجاهد افغان، از آغاز دهه ی 1970 یعنی زمانی که پاکستان پنهانی از دانشجویان بنیادگرای دانشگاه کابل که علیه نفوذ شوروی در دولت افغانستان شورش می کردند، حمایت می کرد، با سازمان امنیت پاکستان همکاری داشت. آن هنگام حکمتیار پیامد موج رادیکالیسم اسلامی نوپدید در گستره ی جهانی بود. بر پایه ی گفته های بسیار، حکمتیار مسوول پاشیدن اسید به صورت بسیاری از زنان افغانی است که به زعم وی پوشش مناسب اسلامی نداشتند."

حکمتیار پوست زندانیان را زنده زنده میکند و آنها را بسختی شکنجه می داد؛ این تخصص ویژه ی او بود. "صبغت الله مجددی"، اسلامگرای کمتر افراطی، حکمتیار را "هیولای واقعی" نامیده است. اما چارلز ویلسون، نماینده ی جمهوری خواه تگزاس که مدافع همیشگی جهاد افغانستان در کنگره بود، می گوید که ضیاء الحق " پشتیبان حکمتیار بود زیرا ضیاء الحق جهان را میدان نبرد میان مسلمانان و هندوها می دانست و می پنداشت حکمتیار او را در راستای برپایی نهادی پان اسلامیستی در برابر هند یاری می کند."

حزب اسلامی حکمتیار یکی از شش تا هشت حزب افغانی تشکیل دهنده ی مقاومت ضد شوروی بود. "حزب اسلامی" بزرگترین این احزاب و به داشتن جنگجویان درنده خو شهره بود، همین ویژگی سیا را برای کمک به آنها ترغیب می کرد. یکی از افسران ناظر بر جهاد افغانستان در سیا می گوید: "در آغاز تصور نمی کردیم که بتوانیم شورویها را شکست دهیم. اما باید تا می توانستیم از روسها می کشتیم و حکمتیار کسی بود که به نظر می رسید بخوبی می توانست از عهده ی این کار برآید." سنگدلی عریان او نکته یی مثبت برای سیا بوده است. کول می گوید: "کارمندان سیا در بخش خاور نزدیک، که پروژه ی افغانستان را پیش می بردند، حکمتیار را قابل اعتمادترین متحد خویش می دانستند. افسران سیا اینگونه به خود قوت قلب می دادند که حکمتیار، دست کم می دانست دشمن کیست." حکمتیار از دید کسانی چون کیسی و برژینسکی که در رویای خویش افغانستان را کلید تضعیف اتحاد شوروی در جمهوریهای مسلمان نشینش می دانستند، از این جنبه مناسب می نمود که می توانست دامنه ی جنگ را فراتر از افغانستان، بگسترد. بگفته ی "فیلیپ دیرو"، حکمتیار "می گفت که حملات چریکی را با آزاد کردن سرزمین های مسلمان نشین بخارا، تاشکند و دوشنبه، تا آنسوی رودخانه ی آمودریا در عمق جمهوریهای آسیای میانه پیش می برد."

و اما نماینده ی عربستان در افغانستان کسی نبود مگر عبد الرسول سیاف، رهبر اخوان المسلمین افغانستان. با گذشت جنگ، حکمتیار و سیاف بیشتر بعنوان رهبران افغان سپاه جنگجویان خارجی و عمدتا عرب که گله وار برای پیوستن به جهاد، به افغانستان سرازیر شده بودند، شناخته می شدند. تا پیش از پایان دهه ی 1980، این به اصطلاح عرب ــ افغان تبارهای جنگ افغانستان، رهبران گروههای تروریست اسلامی در مصر، الجزایر، عربستان سعودی، عراق و دیگر نقاط چون چچن و ازبکستان شدند. حکمتیار و سیاف هر چند که با هم متحد نبودند، به اسامه بن لادن نزدیک بودند. بن لادن، اوایل 1979-80 زمانی که به جنگ افغانستان گام گذارد، نامش بر زبانها افتاد."[حکمتیار] زمانی که در پاکستان در تبعید بسر می برد گروهی از اسلامگرایان متعصب غرب ستیز از ملیت های گوناگون را به دور خویش گرد آورد که بعدها در جنگ افغانستان شرکت کردند؛ اسامه بن لادن و اعراب دیگری که داوطلبانه به جنگ رفتند، از آن میان بودند."

اینچنین، در افغانستان، صحنه برای برخوردی سرنوشت ساز میان ایالات متحده و اتحاد شوروی چیده شد. ایالات متحده به دنبال انقلاب ایران، پندار واهی ایجاد کمربند سبز اسلامی را ضد اتحاد شوروی پی گرفت و پاکستان، عربستان سعودی ومصر را به میدان کارزار در کوههای دوردست آسیای میانه کشاند. جهاد مقدس در افغانستان، صدها هزار تن از جهادیون را برانگیخت و سیل جنگجویان از سراسر جهان، بسوی اردوگاههای جنگی در مرز پاکستان و افغانستان روان شد. ایالات متحده کمترین درکی از ماهیت نیروهایی که رهانیده بود، نداشت. چنانکه این نا آگاهی، مانع دولت ریگان برای گسترش جنگ افغانستان به داخل اتحاد شوروی و حتی تلاش برای کشاندن پای خمینی و ایران به جهاد آمریکایی نشد.



پایان فصل دهم
رد: بازی شیطان
پست في 29/11/2010, 02:38  نویسنده
از سيدجمال تا مصباح يزدي
اجداد انگليسي
بنيادگرايان اسلامي
فروزنده فرزاد



در سال 1885، درست صد سال پيش از آن که دولت ريگان با واسطه "مک فارلن" در اوج جنگ عراق وارد معامله اي پنهاني براي فروش سلاح با ايران شود، و يک قرن پيش از آن که ايالات متحده ي آمريکا ميلياردها دلار هزينه ي مالي صرف کمک به مجاهدان بنيادگراي اسلامي افغانستان در جنگ ضد شوروي کند، سياستگرداني دوره گرد، افغاني- ايراني تبار، با سياستگزاران سياست خارجي و ماموران امنيتي اينتليجنس سرويس بريتانيا براي طرح ايده يي ستيزه گر ديدار کرد. او با خود مي انديشيد که آيا بريتانيا خواهان حمايت از سازماندهي جنبشي پان اسلاميستي در ميان کشورهاي مصر، ترکيه، ايران و افغانستان، ضد روسيه ي تزاري خواهد بود![1]

اين منطقه از جهان (خاورميانه) ميدان بازي و هماوردي بلند مدت امپرياليستي ميان روسيه و انگلستان بر سر کنترل آسياي مرکزي بود. بريتانيا که بر هند تسلط داشت، پيشتر در 1881 کنترل مصر را نيز بچنگ آورده بود. همچنين، امپراتوري ترکان عثماني، که شامل عراق، سوريه، لبنان، اردن، فلسطين،عربستان سعودي و شيخ نشين هاي خليج فارس ميشد، در حال فروريختن بود، و بخش هايي از اين امپراتوري آماده ي بلعيدن؛ هر چند تجزيه ي کامل امپراتوري، در گرو جنگ اول جهاني بود. از اين پس بزرگترين مستعمرات امپرياليستي در آفريقا و آسياي جنوب غربي در حال پيدايش بود. و بريتانيا که استاد بهره برداري از وابستگي هاي قبيله اي، قومي و مذهبي، و نيز به جان هم انداختن اقليت ها براي تحکيم قلمرو پادشاهي خويش بود، به دسيسه چيني براي پرورش و احياء جنبشي اسلامي و سودمند در راستاي اهداف خويش مي پرداخت. روسيه و فرانسه نيز در اين انديشه بودند، اما انگليسها با کمک ده ها ميليون مسلمان خاورميانه و جنوب آسيا گوي را از رقباي خود ربودند.

مردي که در 1885 متشکل ساختن جنبشي پان اسلاميستي با هدايت بريتانيا را پيشنهاد داد کسي نبود جز "سيد جمال الدين افغاني". از دهه ي 1870 تا دهه ي 1890 سيد جمال الدين از سوي بريتانيا حمايت شد. دست کم يکجا در اسناد رسمي و پرونده هاي محرمانه سرويس جاسوسي دولت هند، پيشنهاد سيد جمال الدين در 1882 در هند مبني بر اين که به عنوان جاسوس بريتانيا در هند به خدمت درآيد، آمده است.[2]

سيد جمال الدين، بنيادگزار پان اسلاميسم، در واقع نياي بزرگ اسامه بن لادن است؛ نه از نظر نسبي که بلحاظ نظري. چنانچه بخواهيم شجره نامه ي اسلامگرايي دست راستي و افراطي را برشمريم، چنين خواهد بود:

"شيخ محمد عبده"(1905- 1849)، فعال پان اسلاميست مصري و شاگرد اصلي سيد جمال الدين(1897- 1838)، بيشترين تلاش را براي گسترش نفوذ سيد جمال انجام داد. عبده نيز، "محمد رشيد رضا"(1935-1865)، هوادار سوري خويش را که بعدها به مصر رفته بود و مجله ي "المنار" را براي نشر نظرات عبده براي تشکيل دولت متحده ي اسلامي منتشر ساخت، پرورش داد. رشيد رضا به نوبه ي خود "حسن البناء"(1949-1906) را که بواسطه ي مجله ي "المنار" با آراء رشيد رضا آشنا شده بود، تربيت کرد. حسن البناء در 1928 سازمان "الاخوان المسلمين" را بنياد نهاد. وي شاگردان بسياري داشت که برجسته ترينشان يکي "سعيد رمضان"، سازمانده جهاني "الاخوان المسلمون" بود که دفتر آن در سوسيس جاي داشت، و ديگري "ابو الأعلي مودودي" بنيادگزار "جماعت اسلامي پاکستان"، نخستين حزب سياسي اسلامي تحت تاثير آراء حسن البناء. ديگر جانشينان حسن البناء شعبات ديگري از "الاخوان المسلمون" را در ديگر کشورهاي اسلامي، اروپا و ايالات متحده ي آمريکا بر پا کردند. يکي از آنان يک سعودي است که در جنگ آمريکايي مجاهدان افغانستان شرکت داشت و او کسي نيست مگر "محمد اسامه بن لادن"، که تيره دل ترين مرد اين زنجيره بود.

در فاصله ي نيم قرن، از 1875 تا 1925، چهارچوب بلوک کشورهاي اسلامي بواسطه ي امپراتوري بريتانيا پي ريزي شده بود. سيد جمال شالوده ي فکري جنبش پان اسلاميسم را با پشتيباني بريتانيا و حمايت شرق شناس برجسته ي انگليسي، " ادوارد براون" (Edward Brown)، بنياد نهاد. "عبده"، شاگرد اصلي سيد جمال، با کمک کنسول بريتانيا در مصر، "اولين باينگ لرد کرومر"(Lord Cromer)، "جنبش سلفيه"، شکلي از بنيادگرايي واپسگراي افراطي را تاسيس کرد. براي اينکه بدرستي نقش سيد جمال و عبده را دريابيم، جا دارد که آثارشان را در جريان صد سال تلاشهاي بريتانيا براي پي ريزي و سازماندهي جنبشي پا اسلاميستي و هوادار اين کشور بنگريم. سيد جمال، شخصيت خيالپرداز و سست اراده بود، که در خدمت ديگر قدرتهاي استعماري نيز عمل کرد. بنيادگرايي عارفانه و شبه مدرن او نتوانست به جنبشي توده اي و همگير بدل شود. "عبده" شاگرد ارشد سيد جمال، بسيار وفادارانه تر بخدمت حاکمان بريتانيايي مصر درآمد و زمينه ي فکري سازمان "الاخوان المسلمون" را که سراسر قرن بيستم جنبش غالب در روند اسلامگرايي بود، فراهم کرد. بريتانيا همزمان با بکارگرفتن عبده براي گسترس يک جنبش بنيادگراي اسلامي، در دو جبهه ي ديگر نيز- پيش از جنگ اول جهاني- در همين راستا تلاش کرد؛ در شبه جزيره ي عربستان با حمايت دسته اي از اعراب بنيادگرا تحت هدايت "ابن السّعود"، نخستين دولت بنيادگراي اسلامي را پايه ريزي کرد، و نيز در همين هنگام، َمکه، دومين خاندان عربي که ادعاي ساختگي انتساب به پيامبر اسلام را داشتند، بر انگيخت و پسران اين خاندان را به پادشاهي عراق و اردن رساند. درآغاز بريتانيا مي پنداشت که خاندان هاشمي بعنوان پاسداران شهرهاي مقدس عربي، مکه و مدينه، رهبري جهان اسلام را بجاي امپراتوري رو به زوال عثماني، با تشکيل خلافت اسلامي هوادار اين کشور بر عهده خواهند گرفت. اين نقشه عملي نشد، اما نقشه ي موازي آن موفق بود. در عربستان، از 1920 به بعد، راست آييني (ارتودوکس) وهابي همراه جنبش "سلفيه" در شکل دولت جديد اين کشور، تجلي يافت و خيزش نوين اسلام بنياگرا و درخدمت استعمار پديدار شد.

بايد دانست که سيد جمال الدين افغاني آغازگر اين جريان بوده است. او و جانشينانش با قدرتهاي استعمارگري که بر سر تسلط بر کمربند وسيع سرزمين هاي شرق آفريقا تا چين در ستيز بودند، همکاري داشت. سالها پس از مرگ سيد جمال بسياري از مورخان و بيوگرافي نگاران، او را مردي معتقد و با ايمان که براي رنسانس اسلامي تلاش مي کرد، توصيف کرده اند. فردي ضد امپرياليست، ضد قدرتهاي استعماري و اصلاح گري آزادانديش که ميکوشيد ميان اسلام سنتي و خردگرايي علمي عصر روشنگري پيوند ايجاد کند. گرچه ميتوان همه ي اين ويژگيها را در تظاهرات سيد جمال ديد، اما فراتر از اين پندار، او سياستگري شياد بود که از مذهب بعنوان ابزاري براي رسيدن به اهداف مقطعي بهره برد و همزمان، متحد و کارگزار قدرتهاي استعماري بود. هر چند سيد جمال بتناوب ماموري در خدمت هر سه قدرت استعماري وقت، يعني بريتانيا، فرانسه و روسيه بود، اما شاگرد ارشد او، "عبده"، به بريتانيا صادقانه وفادار ماند.

سيد جمال که ظاهرا در ايران، به سال 1838 بدنيا آمده است،] "سيد هادي روح القدس" پسرعمه ي سيد جمال الدين که در وصف سيد جمال شعري نيز سروده در اسدآباد همدان ميزيسته است و از همين روست که در ايران و به غلط سيد جمال الدين افغان به سيد جمال الدين اسدآبادي شهرت دارد. به پاورقي مراجعه کنيد. م[ شهرت "افغاني" را براي القاء اين گمان که در افغانستان بدنيا آمده است برگزيد. با اين حيله او اولاً هويت ايراني و شيعي خود را پنهان ميکرد، زيرا تشيع شاخه ي اقليت اسلام است، ثانيا مي توانست بر اکثريت مسلمانان جهان که اهل تسنن بودند بيشتر اثر گذارد. پنهان کردن هويت واقعي تنها نخستين نيرنگ سيد جمال بود. چنانکه "إيلي كدوري"(Elie Kedourie)، شرق شناس برجسته ي بريتانيايي گفته است، سيد جمال و شاگردانش از جمله "محمد عبده" و "رشيد رضا"، "بيشترين امساک را در حقيقت گويي" داشتند.[3] سيد جمال بدرازاي زندگي خويش هويتي دروغين خود را گسترش داد. او وانمود ميکرد که با سفر به سرتاسر جهان اسلام پايه ي تئوريک جنبش سياسي- اجتماعي پان اسلاميسم را گسترش داده، اما او متفکري بدعت گذار، جاسوسي مرموز، فراماسون، و فراتر از همه ي اينها، بنوشته ي "کدوري" کسي بود که به "بهره گيري سياسي از مذهب" باور داشت.[4]

سيد جمال از مذهب استفاده ي ابزاري کرد. ظاهرا دينداري پارسا بود که ميخواست جزئيات الگوي سياسي از حکومتي با قوانين صدر اسلام را در مکه مسلط کند، اما در نوشته هاي محرمانه اش باورهاي حقيقي خود را آشکار مي کند:

"ما سر مذهب را نمي بريم، مگر بوسيله ي خود مذهب. بنابراين اگر اکنون به ما بنگريد ما را پارساياني تارک دنيا، و پرستندگاني نماز خوان که هرگز از فرمان خدا سر نمي پيچند، ميبينيد."[5]

"کدوري" مينويسد: " اين نامه آشکارا نشان ميدهد که يکي از اهداف سيد جمال، که شاگرد ارشد او عبده نيز بدان آگاه بوده، تخريب از درون اسلام بوده است، و روش او براي متحقق کردن اين هدف "تظاهري وفادارانه" به اسلام بوده است."[6] در واقع اگرچه سيد جمال مبلّغ اسلام راست آيين (ارتودوکس) براي توده ها بود، اما در نهان خدا ناباوري ضدّ اسلام بود که به ديگر اديان نيز مي تاخت. او خطاب به محفلي زيرزميني ميگويد:

"مذاهب، تحت هر نامي، ماهيتي يکسان دارند. هيچ آشتي و درک متقابلي ميان آنها و فلسفه تحقق پذير نيست. مذهب، باور ايماني را به فرد تحميل ميکند، اما فلسفه او را يکباره از قيد مذهب مي رهاند."( رجوع کنيد به نظرات آيت الله مصباح يزدي که نسخه ايراني اين نظرات را اکنون تبليغ مي کند و يا نظرات بنياگذار حجتيه در ايران"آيت الله شيخ محمود حلبي" که در اوج جنبش نفت در دهه 1330، يکباره و با اشاره انگلستان مروج اسلامي شد که اکنون مصباح يزدي آن را پي گرفته است.م)

با وجود اين، سيد جمال نتيجه مي گيرد که: " توده ها را دليل و برهان راضي نمي کند و تنها "خواص" درمي يابند که آموزش و تربيت توده ها چگونه بايد باشد."[7] پختگي محتواي اين عبارات بيانگر چرايي شهرت معنوي سيد جمال است. او در سراسر زندگي خويش براي توده ها پيامي و براي خواص پيامي ديگر داشت. براي توده ها پان اسلاميسم را ترويج ميکرد و براي خواص فلسفه يي دستچين شده. آري سيد جمال که در راستاي اهدف خويش، و براي فريب توده ها ژست ضد امپرياليستي مي گرفت؛ با حلقه ي نزديک شاگردانش، حيله گرانه هم پيمان امپريالست ها نيز ميشد.

با وجود اين، بسياري از تاريخ نگاران ظاهربين، مي پندارند که سياستگردان اسلامگرا مي خواست جنبشي در جهان اسلام برانگيزد که بواسطه ي آن اسلام را به دوره ي شکوفايي و طلايي آغازين آن در مکه و مدينه بازگرداند. برخي مورخان تقريبا تيزبين، او را ستيزه گري ضد امپرياليسم مي پنداشتند که در جستجوي اصلاح ديني و برداشتي روشنگرانه و خردگرايانه از اسلام بجاي اسلام سنتي و ايستاست. متاسفانه، اين ديدگاه غالب در ميان شرق شناسان برجسته بوده است. براي نمونه "گيب"(H.A.R. Gibb)" نويسنده ي کتاب "گرايشات مدرن در اسلام"(1947) مي نويسد که سيد جمال به دولتي که تحت "راست آييني قرآني"[8] با نگاهي مدرن اداره مي شود، باور داشت. و "ويلفرد کانتول اسميت" (Wilfred Cantwell Smith)] پاورقي : محقق، پژوهشگر و اسلام شناس برجسته ي کانادايي.[ سيد جمال را "کاملترين مسلمان زمان خويش" مي ناميد.[9] او در کتاب مشهور خود "اسلام در تاريخ مدرن" مشتاقانه سيد جمال را "ضد امپرياليست" مي شناساند.

"او (سيد جمال الدين افغاني) غرب را تهديدي براي اسلام و جامعه ي اسلامي مي دانست و همه را به مقاومت در برابر آن فرا مي خواند... او مخاطبينش را به ترويج عقل و تکنولوژي بر مي انگيخت، براي توانمند شدن، همانگونه که غرب انجام داده است.... او مسلمانان را به پرهيز از انفعال و تلاش براي عزمي خود جوش و زنده در اين راستا تشويق مي کرد."[10]

اسميت با ستايش سيد جمال مينويسد:

"بلحاظ جغرافيايي، گستره ي فعاليت سيد جمال، ايران، هند، جهان عرب، ترکيه و اروپاي غربي بود. سيد جمال سني مذهب و صوفي بود. او مروج ايده ي آشتي با تشيع نيز بود. وي افکار سنتي اسلامي را با انديشه ي مدرن اروپايي درآميخت...او مبلغ نهضت هاي سياسي اسلامي و شخصيتي در خور احترام بود. وي مدافع ناسيوناليسم بومي و پان اسلاميسم بوده است. بخش عمده يي از گسترش بعدي اسلام در سايه ي شخصيت و تلاشهاي او انجام گرفت. در حقيقت کمتر جايي در اسلام قرن بيستم مي توان سراغ گرفت که تحت تاثير آراء سيد جمال نبوده باشد."

با همه ي اين، اسميت بدرستي ميافزايد: "سيد جمال نخستين احياگر اسلامي بود که به تضاد آشتي ناپذير تاريخي "اسلام" و "غرب" باور داشت."[11] اينگونه، در واقع سيد جمال افغاني نخستين کسي است که مفهوم برخورد تمدنها را که صد سال بعد بوسيله ي "برنارد لوئيس"(Bernard Lewis) و "ساموئل هانتينگتون" (Samuel Hantington) متداول شد، پيش کشيد.

سيد جمال الدين را خواه آنگونه که اسميت او را مردي پويا شناسانده است، يا او رو فردي فرصت طلب بدانيم، در نقش او بعنوان پدرخوانده ي سازمان "الاخوان المسلمون" و گروههاي اسلامگراي افراطي مشابه، نمي توان شک کرد. بي گمان، چنانچه به "برادران مسلمان" ستيزه جو و متعصب امروز گفته شود که مراد و رهبر معنوي آنان، سيد جمال الدين افغاني، خداناباور و فراماسون بوده است، دچار ضربه اي روحي خواهند شد. با وجود اين، "ريچارد ميشل" (Richard P.Mitchell) که کتابش، "درون سازمان الاخوان المسلمون" صريح ترين و روشن ترين نمونه ي تحقيقي درباره ي اين سازمان است، مي گويد که سرآغاز سازمانهاي تروريستي و ستيزه جوياني که پس از جنگ دوم جهاني در مصر غالب شدند، مستقيماً به سيد جمال الدين افغاني باز مي گردد. وي مينويسد "اعضاي اخوان المسلمون خود را در مسير جنبشي اصلاح طلب و مدرن يافتند که از سوي سيد جمال، محمد عبده و رشيد رضا مطرح مي شد." او ميافزايد: " اعضاي سازمان نسبت به سيد جمال گونه اي بستگي و نزديکي احساس مي کردند. بسياري از ايشان او را "پدر روحاني" جنبش مي دانستند و در اين ميان حسن البناء کسي است که بيشترين شباهت را به وي دارد."[12]

----

پی نویس: مشهورترین تروری که گفته می شود توسط شبکه تروریستی سیدجمال الدین اسدآبادی در ایران انجام شد، ترور ناصرالدین شاه توسط میرزارضاکرمانی بود. ترور ناصرالدین شاه در سالهائی انجام شد که او طی سفر به فرنگ(فرانسه) مقداری با تمدن غرب آشنا شده و بعنوان مدرنیسم مشوق عکاسی و فیلمبرداری در ایران شده بود.







فرمات
PDF :
رد: بازی شیطان
پست   محتوى إعلاني
 

بازی شیطان

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه 

صفحه 1 از 1

صلاحيات هذا المنتدى:شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد
تارنما و نشریهء پرچم  :: فهرست :: مضامين و پیامها-
پرش به: