سردبیر: عظیم بابک-- ایمیل : info@pendar.eu
 
الرئيسيةالرئيسية  جستجوجستجو  ثبت نامثبت نام  ورودورود  

شاطر | 
 

 نومحافظه کاری و سودای جهانشمولی

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل 
نويسندهپيام
نویسنده
Admin


تعداد پستها : 160
تاريخ التسجيل : 2009-02-20

20100405
پستنومحافظه کاری و سودای جهانشمولی


چكيده





هنگامی که جورج بوش در سال 2001 به دنبال يك چالش بحث انگيز انتخاباتي به نوعي مشكوك به قدرت رسيد، با بهره گيري از تعدادي از مسئولين و متفكريني كه در دوره بوش پدر داراي مناصب اجرائي و سياستگذاري بودند ، دكترين جديدي را مطرح نمود. از مشخصه هاي اين دكترين انتخاب استراتژي عمليات پيشگيرانه براي مبارزه با غير خودي ها و تقسيم دنيا به نيروهاي خير و شر بود. در اين دكترين؛‌ آمريكائي شدن جهان و جلوگيري از به وجود آمدن يك ابر قدرت رقيب؛ از اهداف اصلي سياست خارجي آمريكا شمرده شد و عمليات نظامي به عنوان ضامن اجرائي اين اهداف بلامانع تلقي گرديد. این اندیشه نام نومحافظه کاری به خود گرفت.

محافظه كاران جديد از روشنفكران عموما يهودي و چپ گرا بودند كه با اعتقاد به برتري تمدن غرب بخصوص نوع آمريكايي آن، اقتصاد آزاد و ليبرال دموكراسي را ترويج كرده و با نحله اي از مسحيت هماهنگ شدند. مبانی فکری نومحافظه کارن عمدتا برگرفته از اندیشه های لئو اشتراوس، فراسیس فوکویاما و ساموئل هانتینگتون می باشد.

با حادثه یازده سپتامبر نومحافظه کارن فرصتی یافتند تا اندیشه های برتری جویانه خود را در عرصه جهانی پیاده نمایند.

نوشتار حاضر با بررسی چگونی شکل گیری، مبانی فکری و گرایشهای سیاسی و مذهبی نومحاظه کاران سعی دارد سیاست های آن ها را پس از واقعه یازدهم سپتامبر مورد بررسی قرار دهد.
مقدمه
با آغاز جنگ جهاني اول انديشمندان و متفكرين روابط بين الملل هدف اصلي برنامه هاي خود را ريشه يابي علل و انگيزه هاي اين جنگ قرار داده و در اين مسير به دو گروه عمده يعني منافع گرايان و ارزش گرايان تقسيم شدند . منافع گرايان با تاكيد بر واقعيتهاي نظام بين الملل معتقد بودند كه عدم توجه دولتها به تامين منافع ملي و همچنين بي توجهي نسبت به تقويت قدرت نظامي منجر به ضعف اين دولتها در مقابل دولتهاي قوي تر شده و در نهايت منتهي به بروز جنگ گرديده است.توصيه اين طيف از انديشمندان اين بود كه هر واحد سياسي براي تامين منافع ملي خود بايد به فكر كسب، حفظ و تقويت قدرت باشد در غير اينصورت از بروز بيعدالتي و حتي جنگ و تخاصم استقبال كرده است.

از سوي ديگر ارزش گرايان؛ دفاع از ناسيوناليسم و منفعت جوئي ملي را بهانه اي براي بروز جنگ و خشونت پنداشته و معتقد بودند كشورها به جاي جنگ و درگيري؛ بايد بر گسترش ارزش هاي انساني نظير حمايت از حقوق بشر و بسط دموكراسي تاكيد ورزيده و به منافع جمعي بينديشند و به دنبال معرفي الگوئي از يك كشور موفق باشند.

دراين دوره مكتب ويلسونيسم(1) در حوزه سياست خارجي آمريكا با تلفيق دو تفكر فوق الذكر پايه گذار تفكر جديدي در عرصه بين الملل گرديد.اين مكتب ارزشهاي جهانشمول آمريكائي را سازگار با منافع ملي اين كشور توصيف كرده و بسط اين ارزشها را عين حمايت از منافع ملي مي دانست.از نظر اين مكتب مداخله در جهان و جنگ افروزي در صورتيكه براي بسط ارزشهاي آمريكائي باشد مجاز بوده و همسو با منافع ملي آمريكا مي باشد.ويلسون هنگام وارد شدن در جنگ جهاني اول گفت؛ ما خوشحاليم كه به خاطر صلح نهايي جهان مي جنگيم جهان بايد براي دموكراسي امن گردد و صلح آن بايد براساس بنيان هاي آزموده شده براي آزادي سياسي برقرار گردد؛براين اساس بازسازي جهان با توجه به موازين آمريكائي از اركان تفكر ويلسونيسم بود.

اما به دنبال آغاز جنگ سرد و ظهور دو ابرقدرت در صحنه نظام بين الملل بعد از پايان جنگ دوم جهاني؛ بلوك بنديهاي جديدي تحت عنوان شرق و غرب يا چپ و راست ايجاد و حركت در مسير منافع اين بلوكها آغاز و بلوك گرائي كه مخلوطي از ارزش گرائي ايدئولوژيك و واقع گرائي منطقه اي بود اصالت يافت.(2)

در چارچوب اين نظم، جهان سرمايه داري توجه خود را به حفظ امنيت در حوزه هاي تحت كنترل خود متمركز كرد و ساير نقاط جهان را تابعي از اين هدف استراتژيك قرار داد.بر مبناي اين استراتژي، بلوك غرب اعتقاد داشت كه اتحاد شوروي و چين به عنوان بلوكهاي سوسياليسم، بزرگ ترين خطر براي امنيت جهان به شمار مي روند. اين نگراني مشترك موجب افزايش تعامل و همكاري آمريكا، اروپا و ژاپن گرديد.

در دوره ريگان جنگ مقدس بر عليه ايدئولوژي شيطاني اتحاد جماهير شوروي به عنوان يك ارزش آمريكائي تلقي شده و سازش با شوروي به بهانه تنش زدائي مردود و به عنوان يك ضد ارزش شناخته گرديد.

دوران رياست جمهوري بوش اول با فروپاشي شوروي و اضمحلال نظام دو قطبي مصادف گرديد و فصل جديدي در عرصه بين الملل آغاز شد. پس از خاتمه جنگ سرد دكترين بوش تحت عنوان نظم نوين جهاني مطرح شد و آمريكا خور را مدير و گرداننده اين نظم دانست. در اين زمان تلفيقي از ارزش محوري و منافع محوري اساس تئوري نظم نوين جهاني را تشكيل مي داد. اروپايي ها نيز در واكنش به اين نظريه شعار امنيت جمعي و حركت به سوي اروپاي واحد را مطرح كردند.(3)

دكترين هژموني خيرخواهانه آمريكا در دوره بيل كلينتون موجب شد تا آمريكا با حل نظامي و ديپلماتيك بحران بالكان، جاي پاي خود را در عرصه رهبري جهان محكم نمايد.اين دكترين مداخله در اقصي نقاط جهان را در صورت به خطر افتادن منافع آمريكا مجاز مي دانست.حمله به هائيتي و سومالي نيز با الهام از دكترين هژموني بشر دوستانه صورت پذيرفت.

بعد از فروپاشي شوروي تلاش آمريكا بر اين بود تا با خلق نظريه هاي تازه در روابط بين الملل مروج ارزشهاي آمريكائي بوده و دفاع از اين ارزشها حتي به قيمت مداخله در كشورهاي هدف را مشروع جلوه دهد. مبارزه با تروريسم و رسالت پاكسازي جهان از نيروهاي شر كه در دوره بوش پسر مطرح گرديد از مشخصه هاي اين تفكر بود .

جورج بوش در سال 2001 به دنبال يك چالش بحث انگيز انتخاباتي به نوعي مشكوك به قدرت رسيد و با بهره گيري از تعدادي از مسئولين و متفكريني كه در دوره بوش پدر داراي مناصب اجرائي و سياستگذاري بودند و به نومحافظه كاران آمريكائي موسوم شدند دكترين جديدي را مطرح نمود.از مشخصه هاي اين دكترين انتخاب استراتژي عمليات پيشگيرانه براي مبارزه با غير خوديها و تقسيم دنيا به نيروهاي خير و شر بود.در اين دكترين؛‌ آمريكائي شدن جهان و جلوگيري از به وجود آمدن يك ابر قدرت رقيب؛از اهداف اصلي سياست خارجي آمريكا شمرده شد و عمليات نظامي به عنوان ضامن اجرائي اين اهداف بلامانع تلقي گرديد.

محافظه كاران جديد از روشنفكران عموما يهودي و چپ گرا بودند كه با اعتقاد به برتري تمدن غرب بخصوص نوع آمريكايي آن، اقتصاد آزاد و ليبرال دموكراسي را ترويج كرده و با نحله اي از مسحيت هماهنگ شدند.

حوادث 11 سپتامبر به مثابه يك فرصت دگرگون كننده {1}، پيروزي آمريكا در نبرد با تروريزم در منازعة افغانستان وتحولات آتي در سطح ساختار بين المللي باعث گرديد تا ايالات متحده آمريكا از نظر قدرت، اختلاف خود را در سطح ساختار فزوني بخشد واصول ارزشي خود را به عنوان معيارهاي جهاني مورد پذيرش قرار دهد. در اين مقطع تمايلات يكجانبه گرايانة اين كشور افزايش يافت ومباني ونگرشهاي حاكم در دستگاه مملكتداري ايالات متحده با نوعي تجديد نظر طلبي، در عرصه سياست خارجي آمريكا ترسيم شد. در واقع محافظه كاري جديد، بي اعتنا به اصول بين المللي مبتني بر حاكميت قانون به طور همزمان مداخله گرائي وانزواگرائي را دنبال مي كند. مداخله گرائي به منظور پيشبرد هژموني آمريكا وانزواگرائي به معني طرد استانداردهاي رفتار مشترك و خوداري از هر نوع همكاري وهماهنگي معنادار وهدفمند بين المللي است كه بطور طبيعي به دوري آمريكا از ديگر كشورهاي جهان خواهد انجاميد. در اين سناريو نقش بين المللي آمريكا با الهام از ديدگاههاي نو محافظه كاران، ادامه هژموني خير خواهانه جهاني{3} است كه متأثر از شكست امپراطوري شيطان{2} (شوروي سابق)درمحيط بين الملل مي باشد. از اين رهگذر ايالات متحده آمريكا از برتري ايدئولوژيك واستراتژيك خود بهره مي گيرد تا به تنها قدرت جهاني مبدل گردد وبرمنابع نفتي دنيا كه تقويت كننده صنايع نظامي آن است، تسلط يابد.

تحقيق حاضر درصدد بررسي روند روبه رشد ديدگاههاي نومحافظه كاران آمريكا وگسترة نفوذ تأثير آن در حوزة بين الملل مي باشد. براي رسيدن به اين هدف از مباحث نظري وارزيابي هاي تاريخي كمك گرفته شده و درپردازش موضوع پژوهش، انديشه ها، عملكردها، سياستها، برنامه ها ونهادها به عنوان واحد ارزيابي مورد بهره برداري توصيفي قرارگرفته است.

پرسش اصلي اين است كه آيا روند نومحافظه كاري منجر به فرسايش حاكميت دولتها شده واقتدار داخلي آنها را در چارچوب واژة حقوقي «ملت- دولت» به چالش مي طلبد؟پرسشهاي فرعي نيز در مورد مباني فكري نومحافظه كاران؛ چگونگي نقش ديدگاهها ورفتارهاي آنان در تغيير مفاهيم تعريف شدة بين المللي؛ عوامل گسترش روند تجديد نظر طلبي در حوزة سياست جهاني در دهة گذشته و شناخت فرصت ها وتهديدهائي كه پيش روي كشورهاي اسلامي ازجمله ايران در دوره حضور نومحافظه كاران درآمريكا وجود دارد مي باشد.

مفروضات اين تحقيق نيز به قرار زير مي باشد:

الف- محافظه كاري جديد، درعرصه سياست خارجي ايالات متحده آمريكا، پيش از آن كه داراي نقش «هژمون خيرخواهانه جهاني» باشد داعية استقرار نظام تك قطبي را به دنبال دارد.

ب – از زمان آغاز قالب جديد محافظه كاري در آمريكا، حوزه سياست جهان، عرصة تقابل دو روند فعال بوده است. يكي روند اجرائي مباني فكري نومحافظه كاري و ديگري روند سلبي و واكنش مقتدرانه درقبال روند پرشتاب تمايلات يك جانبه گرايانه ايالات متحده

ج- يك جانبه گرائي، به عنوان فضاي جديدي كه آمريكا درپي تثبيت آن درجهان است، براي كشورهاي مستقل، از جمله جمهوري اسلامي ايران تهديدآميز خواهد بود.

همچنين اين تحقيق سه فرضيه اساسي را مدنظر قرار مي دهد:

الف-شناخت آينده نظام بين الملل، مستلزم شناخت عناصر وقدرتهاي تاثيرگذار درسطوح بين المللي خواهد بود ودراين فرآيند بايد به تعاريف جديدي از مفاهيم بين الملل كه از سوي آمريكا طراحي مي گردد، توجه نمود.

ب-شناخت ميزان قدرت طرفداران يك جانبه گرائي وچندجانبه گرائي ونوع تعاملات اين كشورها با يكديگر ونيز با ديگر ممالك جهان، پيش بيني رويدادهاي آينده را تاحد زيادي ميسر مي سازد.

ج- كشورهاي درحال توسعه ازجمله جمهوري اسلامي ايران، مي توانند درسايه شناخت سياست ها ورفتارهاي كشورهاي قدرتمند جهان، تعاملات سازنده خود را درعرصه بين المللي تنظيم نمايند.

براي تهيه اين تحقيق بيشتر از روش كتابخانه اي وبااستفاده از منابع موجود در كتابخانه ها، سايت هاي اينترنتي وآرشيو وزارت امورخارجه استفاده گرديده ودرنهايت با بهره گيري از روش تحليلي به پرسشهاي اصلي وفرعي پاسخ داده شده است.

در پايان بر خود فرض مي دانم از راهنمائيهاي مفيد و ارزندة استاد راهنماي ارجمندم جناب اقاي دكتر محمد غفوري؛ استاد دانشكده علوم اقتصادي و سياسي دانشگاه شهيد بهشتي كه در طول تهيه اين تحقيق مسئولانه و برادرانه اعمال شد تشكر و قدرداني نمايم.

بررسي هاي صورت گرفته توسط محقق، نشان مي دهد كه تاكنون تحقيق مستقلي تحت عنوان موضوع اين پژوهش، يا عناوين مشابه تهيه نگرديده است. از اين رو به نظر مي رسد كه پژوهش حاضر، نخستين گامي باشد كه دراين زمينه انجام مي شود و بطور طبيعي نمي تواند خالي از معايب باشد. اميد است اين تحقيق موجب ايجاد انگيزه درمحققان و پژوهشگران محترم جهت حركت هاي تكميلي بعدي باشد.



پي نوشتها:

1- اسدالله خليلي،روابط ايران و آمريكا:بررسي ديدگاه نخبگان آمريكائي،تهران،انتشارات موسسه فرهنگي مطالعات و تحقيقيات بين المللي ابرار معاصر،1382.صص 12

2- گروه مترجمان،استراتژي امنيت ملي آمريكا،انتشارات موسسه فرهنگي مطالعات و تحقيقيات بين المللي ابرار معاصر،تهران،1381.صص 25-10

3- Henriksen thomas,foreign policy for America in the 21 century,california,hoover institution Press,2001,130-145 pp.



{1}-Transformative Moment

{2}-Benevolant global hegemon

{3}-Evil empire

</TD></TR></TABLE>


اين مطلب آخرين بار توسط نگاه در 6/4/2010, 05:28 ، و در مجموع 1 بار ويرايش شده است.
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
http://parcham.great-forum.com
مُشاطرة هذه المقالة على: Excite BookmarksDiggRedditDel.icio.usGoogleLiveSlashdotNetscapeTechnoratiStumbleUponNewsvineFurlYahooSmarking

نومحافظه کاری و سودای جهانشمولی :: تعاليق

چگونگي شكل گيري نومحافظه كاران
الف-مباني اصولي
درسوم ژوئن 1997 جمعي از دست اندركاران دولت ريگان وبوش پدر در يك گردهمائي غيررسمي وپس از بحث وتبادل نظر فراوان بيانيه اي دررابطه با استراتژي آمريكا در برخورد با مسائل جهاني وامنيت داخلي تحت عنوان: «شرح مباني اصولي » صادر نمودند كه «پروژة قرن جديد آمريكائي» نام گرفت دراين بيانيه ضمن انتقاد شديد از دولت هاي قبلي، نظرات وپيشنهاداتي اعلام شد كه مبناي سياست هاي آيندة دولت آمريكا قرار گرفت و به دليل اهميت اين بيانيه ترجمة متن كامل آن ذيلاً آورده مي شود:
“ سياست خارجي و نظامي آمريكا وضعيت سردرگمي پيدا كرده است. محافظه كاران ضمن انتقاد از عدم پيوستگي سياستهاي دولت كلينتون، درعين حال دربرابر محركه هاي انزواگرايانـه نـاشي از درون صفوف خود نيز مقاومت مي ورزند. اما آنچه مطرح است اينست كه محافظه كاران فاقد يك نگاه استراتژيك دررابطه با نقش جهاني آمريكا هستند. آنها يك راهنماي اصولي و كاربردي براي اهداف سياست خارجي در دست ندارند واجازه داده اند كه اختلافات تاكتيكي موجود ، توافق بالقوه درمورد اهداف استراتژيك را تيره وتار سازد. آنها هيچگاه براي تصويب بودجه دفاعي كه بتواند امنيت وپيشبرد منافع آمريكا درقرن جديد را حفظ وتامين نمايد ،تلاش نكرده اند.قصد ما اين است كه اين رويه را تغيير دهيم. مي خواهيم ضمن انجام اين كار براي رهبري جهاني آمريكا نيز حمايت جلب نمائيم. با به پايان آمدن قرن بيستم ، ايالات متحده كماكان بعنوان قدرت مطلق جهاني مطرح است. بي شك رهبريت آمريكا در بثمررساندن پيروزي غرب در جنگ سرد، اين كشور را با فرصتها وچالشهاي خاص خود مواجه ساخته است. پرسش در اينجاست كه آيا آمريكا داراي بينشي براي توسعه و بناي مستحكمتر بر روي دستاوردهاي دهه هاي گذشته اش ميباشد؟ آيا آمريكا براي شكل بخشي به قرن جديد كه مناسب با اصول ومنافع آمريكا باشد مصمم است. ما در معرض خطر از دست دادن فرصتها وشكست درمقابل چالشها هستيم . درواقع ما درزمينه سرمايه گذاريهاي نظامي ودستاوردهاي سياست خارجي آنچه را كه توسط دولتهاي گذشته كسب شده است، داريم از دست ميدهيم. كاهش هزينه هاي مربوط به فعاليتهاي سياست خارجي وامور نظامي ، بي اعتنايي به ابزارهاي سياست مداري و رهبري غيرپايدار، حفظ نفوذ آمريكا درسراسر جهان را بطور فزاينده اي با مشكل روبرو مي كند. اميدواري نسبت به سودهاي تجاري كوتاه مدت ، مصالح استراتژيك را تحت الشعاع قرار داده و به مخاطره انداخته است. درنتيجه ما داريم توانائيهاي موجود كشور براي مقابله با تهديدات كنوني وبرخورد با چالشهاي بالقوه بزرگتر آينده را از بين مي بريم.
بنظر ميرسد كه عناصر اساسي موفقيت دولت ريگان را از ياد برده ايم. اين عناصر عبارتند از داشتن نيروي نظامي قوي وآماده براي مقابله با چالشهاي حال وآينده، داشتن يك سياست خارجي صريح وهدفمند كه اصول آمريكا را در سطح جهان ترويج مي كند ويك رهبريت ملي كه مسئوليت جهاني ايالت متحده را پذيرفته باشد.
البته ايالات متحده بايد قدرتش را به نحو محتاطانه اعمال نمايد. لكن شانه خالي كردن از بار مسئوليت رهبري جهاني وهزينه هاي مرتبط با آن ‌خطرات خاص خود را بدنبال خواهد داشت. آمريكا داراي نقش بسيار حساس ومهمي در ارتباط با برقراري صلح وامنيت در اروپا، آسيا وخاورميانه ميباشد. اجتناب از اين مسئوليتها، شرايط بروز چالش در ارتباط با منافع بنيادي آمريكا در سطح جهان را فراهم خواهد ساخت. وقايع تاريخي قرن بيستم بايد اين درس را به ما آموخته باشد كه پيشگيري وتغيير شرايط قبل از وقوع بحران وهمچنين برخورد بموقع با تهديد قبل از اينكه به خطرتبديل شود چقدر حائز اهميت است. وقايع تاريخي قرن مزبور بايد به ما آموخته باشد كه چگونه با مسايل رهبريت آمريكا درسطح جهاني روبرو گرديم.هدف ما ضمن يادآوري درسهاي مزبور به مردم آمريكا گوشزد كردن عواقب عدم عمل به آنها ميباشد.
چهار مورد از مسائل حائز اهميت عبارتند از:
1-اگر ما خواهان ادامه مسئوليت جهاني ومدرنيزه كردن نيروي نظامي مان براي آينده هستيم، بايد هزينه هاي دفاعيمان را بطور محسوس بالا ببريم.
2-بايد ضمن قوت بخشيدن به روابط هرچه حسنه تر با همپيمانان دمكراتمان ، رژيمهاي مخالف منافع وارزشهاي آمريكا را مورد چالش قرار دهيم.
3-حركتهاي آزاديبخش سياسي واقتصادي درخارج از مرزهاي آمريكا بايد ترويج شود.
4-پذيرش مسئوليت دررابطه با نقش منحصر بفرد آمريكا در حفظ وگسترش يك نظام بين المللي كه برخوردي متناسب با امنيت، توسعه واصول اعتقادي ما داشته باشد.
هرچند امروز طرز تفكر وسياست دورة ريگان مبني بر قدرت نظامي وشفافيت معنوي طرفداري ندارد، ليكن اگر ايالات متحده معتقد به بازسازي موفقيتهاي قرن گذشته وحصول به امنيت درقرن آتي باشد، چاره اي مگر عمل بدان ندارد. ؛
متعاقب اين بيانيه كه درسوم ژوئن 1997 نوشته شده است در سپتامبر سال 2000 گزارشي تحت عنوان پروژة حفظ اقتدار آمريكا در سده جديد توسط توماس دانلي طراح ونويسنده اصلي ودونال كيگان و گري اشميت روساي مشترك پروژه مزبور تهيه ودراختيار مقامات نظامي وسياسي دولت آمريكا گذارده شد. البته شايان ذكر است كه طرح اوليه پروژه مزبور بنابه اظهاري درسال 1992 توسط اليوت كهن  جان بولتون  تهيه ودراختيار آقاي كلينتون رئيس جمهور وقت آمريكا قرار داده شد؛ كه وي با اجراي آن موافقت ننمود. اين پروژه همانطور كه اشاره شد مجدداً درسال 2000 تهيه و بنا به شواهد موجود در دست اجرا ميباشد.
ب-پروژة حفظ اقتدار آمريكا
اين پروژه بر چهار اصل كلي مبتني است كه براساس آن سلطه جهاني آمريكا تضمين گرديده است.اين چهار فصل عبارتند از:
1-دفاع داخلي از كشور آمريكا، 2-شركت در جنگ ودستيابي به پيروزي درصحنه هاي جنگي متعدد وهمزمان (نمونه جنگ افغانستان وعراق)، 3-انجام وظائف شهرباني در بخشهاي مختلف ومناطق حساس درجهان (تشكيل پايگاههاي نظامي درافغانستان ، عراق وارسال قوا به فيليپين وغيره)، 4-تغيير ساختار نيروهاي نظامي آمريكا جهت اعزام به مناطق مختلف جهان دركمترين زمان ممكن.
دراين پروژه آمده است براي رسيدن به اين چهار اصل كلي نكات ويژه اي بايد درنظر گرفته شود. اين نكات عبارتند از:
مدرنيزه كردن هرچه بيشتر قواي نظامي ودفاعي آمريكا با افزايش وبالا بردن خريد وسائل الكترونيكي حمايت كننده هواپيماهاي جنگي، گسترش پروژه ساخت زيردريايي وكشتيهاي جنگي، خريد هليكوپتر و ماشينهاي سبك جنگي براي ارتش،
توقف برنامه هاي دردسرزا و مزاحم ،
حفظ برتري نيروي هسته اي واتمي كه درزمان كلينتون تاحدودي هزينه هاي آن كاهش يافته بود،
توسعه وبكارگذاردن موشكهاي قاره پيما در نقاط مختلف جهان،
كنترل وسايل ارتباطات بين المللي نظير تلفن، اينترنت و ماهواره،
تقويت بخشهاي جديد نيروي فضايي،
افزايش پرسنل نظامي، مستقركردن وجايگزيني قواي نظامي آمريكا درجنوب شرقي اروپا وهمچنين جنوب شرقي آسيا از جمله فيليپين، اندونزي ، مالزي و…تايلند
مباني فكري نو محافظه كاران‌
براي شناخت ديدگاههاي محافظه كاران جديد آمريكاو پيش بيني عملكرد آينده ايشان ، شناخت مباني اعتقادي ورهبران فكري آنان ضرورت دارد(1). بسياري از محققين اعتقاد دارند كه انديشه هاي لئواشتراوس(2)، فرانسيس فوكوياما(3) و ساموئل هانتينگتون(4) تاثير فراواني بر شكل گيري تفكرات سياسي محافظه كاران جديد داشته است از اين رو دراين فصل به بررسي اجمالي ديدگاههاي انديشمندان يادشده مي پردازيم:
الف- لئواشتراوس
محققان بسياري توافق دارند كه اشتراوس فيلسوف آلماني مقيم آمريكا از پشتوانه هاي فكري عمده ايدئولوژي نو محافظه كاران آمريكاست. لئواشتراوس در بيستم سپتامبر 1899 در كيرشاين(5) آلمان متولد شد ودر هجده اكتبر 1973 در آناپوليس(6) درگذشت. او درطول جنگ جهاني اول مدتي درارتش آلمان خدمت كرد وپس از آن در دانشگاههاي معتبر اين كشور در رشته هاي مختلف علوم انساني بخصوص فلسفه به تحصيل پرداخت.وي با تاثيرپذيري از مظلوم نمائي يهوديان در دوران آلمان هيتلري مخالف تفكر نازيسم بود وبه همين دليل با به قدرت رسيدن هيتلر، آلمان را ترك كرد وبه آمريكا مهاجرت نمود. بعدها انديشه هاي اشتراوس منشاء تفكرات سياسي محافظه كاران جديد آمريكا گرديد. اعتقاد به سه اصل«حكومت غيراخلاقي نخبگان» « مخالفت با سكولاريسم» و«ملي گرائي ستيزه جويانه» اساس تفكرات اشتراوس بود. وي عليرغم تمايل به دموكراسي ، به جامعة سلسله مراتبي اعتقاد داشت. جامعه اي كه به يك گروه نخبه كه همان رهبران هستند وتوده هائي كه از آنها پيروي مي كنند تقسيم شده است. او با رفتارهاي اخلاقي نخبگان مخالف بود وجايگاهي براي اخلاق درعرصه حاكميت نخبگان توصيه نمي كرد. خانم شاديا دراري استاد علوم سياسي دانشگاه كاليگاري دراين باره ميگويد(7) « اشتراوس عقيده دارد آنهائي كه شايسته رهبري هستند همان هائي هستند كه به اخلاق اعتقاد ندارند وفكر مي كنند تنها يك حق طبيعي وجود دارد حق بالا دست براي سلطه برپائين دست»اشتراوس اگرچه دريك خانواده يهودي متولد شده بود اما از اعتقادات مذهبي خود به تدريج فاصله گرفت گرچه مذهب را براي تحميل قواعد اجتماعي به توده ها كاملاً ضروري مي دانست. اشتراوس معتقد بود كه « مذهب تنها براي توده هاست. احتياجي نيست كه حاكمان خود را با آن محدود كنند چون حقايقي كه توسط مذهب بيان مي شود كلاه هاي شرعي است»
جيم لوب بـه نقل از منتقـدان اشتراوس درباره فلسفه وي مي گويد ؛ اشتراوس نفرت شديدي از دموكراسي سكولار داشت. او وجود مذهب را براي پايبندي توده ها ضروري مي دانست. از نظر اشتراوس چون جامعة سكولار منجر به فردگرايي وليبراليسم ونسبيت گرايي مي شود ، به تعارضـات دامـن مـي زنـد وتوانايي جامعه را درمواجهه با تهديدات كاهش مي دهد.
خانم دراري مي گويد(8): اشتراوس نه ليبرال بود ونه دموكرات . وي معتقد بود كه تمايل مردم را بايد درك كرد. آنها به زمامداران قدرتمند نياز دارند تا بگويند چه چيز برايشان خوب است. به گفته دراري، اشتراوس مانند افلاطون معتقد بود كه برخي از اعضاي جامعه بايد فرمانده وديگر افراد جامعه بايد فرمانبردار باشند.(9)
اشتراوس براين اعتقاد بود كه نظم سياسي هنگامي مي تواند با ثبات باشد كه تهديدات خارجي آن رامتحد كرده بـاشـد وي اظهار مي دارد كه اگر هيچ تهديد خارجي وجود نداشته باشد بايد تهديدي را ساخته وپرداخته كرد . وبراي بقا هميشه بايد جنگيد. صلح به انحطاط مي انجامد. جنگ دائمي ونه صلح دائمي چيزي است كه پيروان اشتراوس باور دارند.
اشتراوس معتقد به ناسيوناليسم تهاجمي يا ملي گرائي ستيزه جويانه بود. خانم دراري دراين باره مي نويسد: به عقيده اشتراوس يك نظام سياسي تنها زماني به ثبات مي رسد كه درمقابل يك تهديد خارجي متحد ويكدست باشد. اوبه پيروي از ماكياولي عقيده دارد كه اگر تهديد خارجي دركار نبود يك تهديد بايد توليد وجعل شود.»
اشتراوس با اعتقاد به ضرورت بازگشت به انديشه هاي يونان باستان مخالف نسبيت گرائي است(10) وارزشها را تنها به خير وشر تقسيم كرده ومعتقد است شق سومي براي تقسيم بندي ارزشها وجود ندارد وبا استناد به اين تفكر است كه محافظه كاران جديد آمريكا، واشنگتن را نمونه والگوي خير مطلق وغير از آن را نمونه شر مطلق دانسته وقائل به نسبيت دراين ميانه نيستند.
ويليام كريستول از پيشروان نومحافظه كاري وشاگرد اشتراوس، معتقد است كه شاخصه هاي عمده اي وجود دارد كه نشان مي دهد، انسان هنـوز هـم جنـگ را دوست دارد بنابراين به راحتي مي توان فرد را از خوشي هاي حيواني مدنظر جامعه ليبرال رهانيد وبه سوي جنگ هدايت كرد. اصل مطلب اين است كه كساني كه داراي نگرشهاي ديني هستند وبا لذت طلبي مخالف بوده واعتقاد برمجاهدت وتلاش دارند، به اين فكر گرايش پيدا مي كنند.(11)
اشتراوس سعي مي كرد آمريكا از اشتباهات وآسيبهاي اروپا مصون باشد وبراين نظر بود كه تاكيد بر ليبرال دموكراسي منجر به پديدآمدن نازيسم در آلمان گرديد. بنابراين جمهوريت وتوده گرايي پديده اي جالب نيست. وي همواره مخالف وضعيت موجود وخواهان تغيير آن بود. به زعم او در جامعه اي كه عقلا برآن حكومت كنند، فيلسوفان منزوي نمي شوند.
ب- فرانسيس فوكوياما
يكي ديگر از كساني كه تاثير جدي برانديشه هاي نو محافظه كاران آمريكا گذاشته است فرانسيس فوكوياما مي باشد(12) . وي كه يك ژاپني تبار محسوب مي شود در سال 1952 در شيكاگو به دنيا آمد وپس از طي مدارج علمي هم اكنون به عنوان استاد علوم سياسي دانشگاه جان – هاپكينز در واشنگتن فعاليت مي كند. وي يكي از مشاورين فعلي جورج بوش رئيس جمهور آمريكا نيز مي باشد وازجمله 58 روشنفكر آمريكائي است كه با انتشار نامه اي ازجنگ ضدتروريستي آمريكا حمايت كرده بود.
فرانسيس فوكوياما ازجمله معدود نويسندگاني است كه توانسته است در سراسر جهان بحث تازه اي را مطرح كند. اونظريه معروف خود را تحت عنوان «پايان تاريخ» براي اولين بار درسال 1989 درمجله «منافع ملي» مطرح كرد وسپس درسال 1992 كتابي را باهمين عنوان منتشر نمود.
فوكوياما با نگارش كتاب «پايان تاريخ» تئوري جديدي را مطرح كرد. دراين تئوري اوبا اشاره به فروپاشي اتحاد جماهير شوروي ازپايان تاريخ خبر مي دهد و مي گويد(13) با شكست ماركسيسم، جز ليبراليسم ايدئولوژي ديگري براي بشريت وجود ندارد و با اتكا براين ايدئولوژي است كه مي توان مدل مطلوبي براي ادارة بشريت ارائه نمود. او نيز همانند اشتراوس مدل هاي ادارة جامعه را به دو بخش مدرن وغيرمدرن تقسيم مي كند. دنياي مدرن از ديد او همان خير مطلق ودنياي غيرمدرن همان شر مطلق است و در روياروئي ميان دنياي مدرن وغيرمدرن نهايتاً اين دنياي مدرن است كه بـه پيروزي مي رسد وليبرال دموكراسي به عنوان آرمانشهر مدرنيته جايگزين مدلهاي اعتقادي قبلي مي گردد. دراين تفكر ارزش هاي آمريكائي به هدف نهائي بشريت تبديل مي شوند وبشر دراين دوره به آن چنان تكاملي مي رسد كه از گزينه هاي ماوراء طبيعي ومتافيزيكي – خدا- بي نياز مي گردد. عقل گرائي ، تجربه گرائي ومنطق گرائي از ويژگيهاي دنياي مدرن است كه درمقابل آرمان گرائي وخدامحوري نهايتاً به پيروزي مي رسد. فوكوياما اگرچه با آرمانگرائي ديني مخالف است اما در عرصة انسان محوري وسياست به عنوان يك آرمانگراي خوشبين ظاهرشده واعتقاد راسخ دارد كه الگوي دموكراتيك آمريكا ارزشي جهانشمول وجهانگير است.
ج-ساموئل هانتينگتون
نومحافظه كاران آمريكا از انديشه هاي ساموئل هانتينگتون نيز تاثير فراوان پذيرفته اند.
سـاموئل هانتينگتــون استاد بــرجسته كرسي «حكومت» و مدير موسسه مطالعات استراتژيك دانشگاه هاروارد آمريكا است وسابقاً رئيس جامعه علوم سياسي آمريكا واز موسسات مجله سياست خارجي بوده است. شهرت جهاني او بيشتر به خاطر نظريه برخورد تمدنهاي اوست.(14)
وي فعاليتهاي سياسي خود را همراه كيسينجرو برژينسكي در شوراي روابط خارجي آمريكا كه اصلي ترين نهاد رهبري سياست خارجي آمريكا است آغاز كرد. او همچنين سمتهاي سياسي، امنيتي واطلاعاتي متعددي را از سال 1969 تاكنون عهده دار بوده است. هانتينگتون هماهنگ كننده امنيتي شوراي امنيت ملي دركاخ سفيد، عضو كميسيون تدوين سياستهاي درازمدت استراتژيك آمريكا، عضو كميسيون حفاظت از اسناد سري آمريكا وهمچنين عضو ارشد يگان نظامي مستقل براي توسعه بين المللي دركاخ سفيد بوده است.
هانتينگتون درارتباط با ساختار قدرت جهاني مي گويد(15)
« درنظام بين الملل در دوران جنگ سرد، دو ابرقدرت داشتيم كه هر يك بر بخشي از جهان مسلط بود وبراي گسترش نفوذ خود در ديگر نقاط جهان، با ديگري رقابت مي كرد. اين رقابت ها كه جزو لاينفك طبيعت جنگ سرد بود، با تلاش هريك براي گسترش پايگاه ايدئولوژي سياسي خود درعرصه جهاني نيز تقويت مي شد.
امروزه تنها يك ابرقدرت وجود دارد، هرچند بازار گفت وگو درباره تك قطبي بودن، چندقطبي بودن يا شكل ديگري از جهان بسيار گرم است. دراين جهان تك قطبي، يك ابرقدرت ، آن هم فارغ از قدرت هاي عمدة ديگر، دركنار شمار زيادي قدرت هاي كوچك تر، نيروي برتر است كه مي تواند تك وتنها يا با همكاري ضعيف كشورهاي ديگر وحتي بدون پشتيباني آنها، به گونه اي موثُر، مسايل بزرگ بين المللي را حل وفصل كند وهيچ مجموعه اي از ديگر قدرت ها نيز نمي تواند مانعي در برابر آن ايجاد كند.
سياست هاي بين المللي معاصر، مجموعه اي است متشكل از ابرقدرتي كه امپراتوري نيست، دركنار چندقدرت عمده ديگر، بدين معنا كه اولاً ابرقدرت واحد درعرصه مسايل بزرگ جهاني، اغلب مي تواند اقدامات مجموع ديگر قدرت هاي عمده را وتو كند. ثانياً، ابرقدرت واحد صرفاً مي توانــد مسايــل بين المللي را از راه همكاري يا برخي از قدرت هاي عمده ديگر حل وفصل كند.
سرشت وساختار قدرت جهاني درجهان تك قطبي چهار سطح دارد كه در بالاترين سطح آن ايالات متحده، درهمه موُلفه هاي قدرت برتري دارد. در سطح دوم نيز قدرت هاي عمده منطقه اي قرار دارند كه در بخش هايي از جهان، بازيگراني با نفوذند هرچند گسترة منافع قدرتشان به گستردگي منافع وقدرت جهاني آمريكا نيست، ازجملة اين بازيگران جامعه اروپا، روسيه، چين، هند، برزيل و پاره اي از كشورها هستند . روشن است كه اهميت فعاليت ودامنه نفوذ اين كشورها بسيار متفاوت است سطح سوم را نيز قدرت هاي متوسط منطقه اي تشكيل مي دهند كه نفوذ آنها درمناطقشان كمتر از نفوذ قدرت هاي عمدة منطقه اي است. سرانجام بقيه كشورها در سطح چهارم قرار مي گيرند كه برخي از آنها با دلايل گوناگون به واقع مهم هستند، ليكن درمقايسه با كشورهايي كه درسه سطح بالاتر قرار گرفته اند، نقشي درساختار قدرت جهاني ندارند.
سرشت وساختار دوقطبي قدرت در دوران جنگ سرد، ناگزير منشاُ درگيري ميان دوابرقدرت بود، ساختار جديد تك قطبي ، الگوهاي بسيار متفاوتي از منازعات پديد مي آورد. ايالات متحده به عنوان تنها ابرقدرت ، داراي منافع جهاني است ودرجهت گسترش آن درهمه مناطق جهان، سخت تلاش مي كند. البته اين امر سبب درگيري با آن دسته از قدرت هاي بزرگ منطقه اي مي شود كه ايالات متحده را يك ميهمان ناخوانده مي دانند ومعتقدند خود بايد نقش عمده را در تحولات مناطقشان بازي كنند. بدين سان، زمينه طبيعي براي رقابت ميان ايالات متحده وقدرت هاي اصلي منطقه اي وجود دارد هرچند قدرت هاي متوسط درهريك از مناطق، علاقه ندارند كه زيرسلطه قدرت هاي بزرگ منطقه اي قرار گيرند واز اين روي، براي محدود كردن توانايي آن قدرت ها در شكل دادن به تحولات منطقه تلاش مي كنند.
اين روابط رقابت گونه، زمينه ساز همكاري ايالات متحده وقدرت هاي متوسط منطقه اي است. وضعي كه امروز شاهد آنيم. دردهه گذشته، ايالات متحده براي مهاركردن چين، اتحاد خود را با ژاپن استوارتر واز افزايش قدرت نظامي اين كشور پشتيباني كرد. همچنين روابط ويژة خود را با انگليس حفظ كرد تا اهرم فشاري دربرابر ظهور اروپاي يكپارچه اي كه درآن آلمان وفرانسه مسلط باشند فراهم آورد.»
پي نوشت ها:
1-روزنامه همشهري،11 خردادماه 1382،ص12
2- LEO ESTRAOUS
3- FRANCIS FUKUYAMA
4- SAMUAL HUATINGTON
5- KIRCHHAIN
6- ANAPOLICE
7 -همان،پيشين
8 -روزنامه همشهري،11 خردادماه 1382،ص11
9 -همان ، پيشين
11-روزنامه همشهري،20 ابان ماه 1382،ص14
13-مصاحبه با فرانسيس فوكوياما،نويسنده كتاب پايان تاريخ،روزنامه همشهري،16 خرداد 1381
14- سايت بي عنوان ، http://www.bionvan.com ،بررسي كتاب موج سوم،1/4/1382
15-ساموئل هانتينگتون، آمريكا در جهان معاصر،مترجم سايت بي عنوان،http://www.bionvan.com ،29 تير ماه 1382

● گرايشات مذهبي محافظه كاران جديد





براي شناخت زير ساخت هاي فكري حاكمان جديد آمريكا كه شكل دهندة اقدامات اجرائي ايشان در دوران تصدي قدرت است، ضرورت دارد به گرايشات ديني ايشان نيز توجه گردد بر اين اساس اين فصل به بررسي اين مهم پرداخته است.

نومحافظه كاران آمريكا به لحاظ اعتقادي داراي دو گرايش مسيحي و يهودي مي باشند كه اين دو گرايش تواماً درخدمت سياست هاي اجرائي واستراتژيك نومحافظه كاران قرار داشته اند بررسي اين دو گرايش، مباني فكري محافظه كاران نوين آمريكا را از زاويه اي ديگر مورد مداقه قرار مي دهد.



الف: گرايش به مسيحيت(1)

مسيحيت به سه شاخه كاملاً جدا ومخالف يكديگر يعني كليساي كاتوليك روم، ارتدكس وپروتستان تقسيم شده است. كشورهاي جنوب اروپا و آمريكاي لاتين عمدتاً كاتوليك،كشورهاي شمال اروپا وايالات متحدة آمريكا پروتستان وپيروان كليساي ارتدكس در اروپاي شرقي هستند.

اين سه كليسا دراعتقادات ديني ومراسم عبادي كاملاً از يكديگر جدا هستند ومانند سه دين مختلف عمل مي كنند و حتي انجيل كليساي پروتستان با انجيل كليساي كاتوليك تفاوت زيادي دارد.

دريك قرن گذشته جريان جديدي كه در بين پروتستان ها فوق العاده قدرتمند شده است ؛ مكتب نوظهور مبلغان انجيل مي باشد. قبل از جنگ جهاني دوم اين مكتب نوظهور به بنيادگرايي معروف وشعار آنها بازگشت به انجيل وتغيير جامعه با تحول فرهنگي بود و هدف آنها بوجود آوردن حكومت در آمريكا برمبناي بنيادهاي انجيل بود. بعد از جنگ جهاني دوم بنيادگرايان آمريكايي خود را مبلغان انجيل معرفي كردند و با استفادة گسترده از وسايل ارتباطات جمعي توانستند درجامعة آمريكا نفوذ فراواني به دست‌آورند واكنون اين جريان ، قدرتمندترين وفعال ترين تشكيلات ديني درآمريكا محسوب مي شود ودرمراكز سياسي اين كشور نفوذ دارد. يكي از ويژگيهاي جريان فوق اين است كه وابسته به فرقه ها يا كليساي پروتستان نيست، بلكه اعضاي تمامي فرقه ها وكليساي پروتستان عضو اين جريان ديني مي باشند، مسيحي نمودن ساير اقوام غيرمسيحي با تبليغات گسترده يكي ديگر از اهداف اين جريان مي باشد.

كشيشان معروف آمريكايي مانند بيلي گراهام BILLY GRAHAM ، جري فالول JERRY FALWELL ، پت رابرتسون PAT ROBERTSON ، هال ليندسي HAL LINDSEYو مايك ايوانس MIKE EVANSاز مبلغان اين جريان باشند كه شهرت جهاني دارند ومخصوصاً در كشورهاي آمريكا وانگليس، از نفوذ عميقي دربين دولتمردان اين دو كشور برخوردارند.

بسياري از نومحافظه كاران آمريكا نيز به لحاظ ديني، مسيحي ، پروتستان به شمار مي آيند و از نظر كارشناسان سياسي به راست مسيحي يا صهيونيست هاي انجيلي گرايش دارند(2). اين افراد به شدت مذهبي وحتي به تعبيري بنيادگرا هستند ودرعين اعتقاد به مباني مسيحيت به نوعي همخواني دين با سياست نيز اعتقاد دارند. براي مثال به يكجانبه گرائي درمسائل بين المللي معتقد هستند، جدال دائمي بين خير وشر درهمه عرصه ها حتي در عرصه سياسي را باور دارند، طرفدار حمايت از شركت هاي بزرگ نفتي وتسليحاتي توسط سياستگذاران آمريكا هستند واز بقاي اسرائيل در سرزمين هاي اشغالي حمايت مي كنند(3). حمايت مسيحيان نومحافظه كار از اسرائيل مبتني بر جهان بيني مذهبي آنان است . براساس اين جهان بيني، حمايت از اسرائيل داراي مباني انجيلي بوده وايجاد جامعه يهوديان وتشكيل اسرائيل زمينه ساز رجعت مسيح مي باشد. درواقع تشكيل يك كشور يهودي وبازسازي معابد باستاني قوم يهود پيش شرط بازگشت ثانوي مسيح تلقي مي گردد. برمبناي اين اعتقاد، مسيحيان اگر نمي خواهند مانع اجراي طرح بزرگ خدا باشند بايد از موجوديت اسرائيل پشتيباني نمايند. به عبارت ديگر از نظر اين گروه از مسيحيان، اسرائيل ارض مقدس است ويهود قومي است كه خدا با آن عهد وپيمان بسته است . در گزارش نمايندگي فرهنگي ايران درنيويورك آمده است.(4)

« آلبرت موهلر رئيس مدرسه ديني بابتيست جنوبي مدعي است كه حمايت آمريكا از اسرائيل ريشه در حمايت ميليون ها مسيحي دارد. جانت مارشال مجري يك برنامه مذهبي راديوئي با 5/3 ميليون شنونده نيز مي گويد اسرائيل براي ما در درجه اول اهميت قرار دارد چراكه معرف تمام آنچه است كه مابه عنوان مسيحي به آن معتقد هستيم. وي معتقد است كه هشتاد درصد از شنوندگان برنامه راديوئي به دلايل مذهبي ونه سياسي از اسرائيل حمايت مي كنند چرا كه اسرائيل سرزمين مقدس مسيحيان است.»

طرفداران جناح راست مسيحي سه پيش شرط مندرج در انجيل را علت همگرائي با يهوديان مي دانند اين سه شرط كه زمينه ساز رجعت مسيح است عبارتند از:

1- احياي سرزمين يهود ( اسرائيل)

2- تملك بيت المقدس توسط يهود

3- بازسازي معابد باستاني يهوديان

اين قبيل پيروان كليساي پروتستان معتقدند براي ظهور دوباره مسيح بايد چند خواسته مسيح را كه در تفاسير انجيل در قرن بيستم به عنوان پيشگويي بيان شده، عملي نمايند. اين جريان نوظهور در پروتستانيسم باعنوان «صهيونيسم مسيحي» شهرت دارد كه يك پديده جديد ديني سياسي در مسيحيت است. كه براي اولين بار توسط كليساي انگليس در اواخر قرن نوزدهم ميلادي به وجود آمد.پروتستان هاي مقيم آمريكا وانگليس اين جريان نوظهور را «عملي نمودن خواسته هاي مسيح» و« عملي نمودن پيشگويي هاي انجيل» نيز مي نامند.(5)

مطابق اعتقادات مكتب فوق حوادثي بايد به وقوع بپيوندد تا مسيح دوباره ظهور نمايد وپيروان اين مكتب وظيفه ديني دارند براي تسريع درعملي شدن اين حوادث كوشش نمايند. حوادثي كه به زعم آنها بايد عملي شوند، عبارتند از:

1- يهوديان از سراسر جهان بايد به فلسطين آورده شوند وكشور اسرائيل در گستره اي از رودخانه نيل تا رودخانه فرات به وجود آيد در اينصورت يهودياني كه به اسرائيل مهاجرت نمايند اهل نجات خواهند بود.

2- يهوديان بايد دومسجد اقصي وصخره دربيت المقدس را منهدم كنند و به جاي اين دو مسجد مقدس مسلمانان ، معبد بزرگ را بنا نمايند.

3- روزي كه يهوديان مسجد اقصي و مسجد صخره را در بيت المقدس منهدم كنند، جنگ نهائي مقدس (آرماگدون) به رهبري آمريكا وانگليس آغاز شده، دراين جنگ جهاني تمام جهان نابود خواهد شد.

4- روزي كه جنگ آرماگدون آغاز شود، تمامي مسيحيان پيرو اعتقادات «عملي نمودن خواسته هاي مسيح » كه دوباره تولد يافته اند مسيح را خواهند ديد وتوسط يك سفينه عظيم از دنيا به بهشت منتقل مي شوند واز آنجا همراه با مسيح نظاره گر نابودي جهان خواهند بود.

5- درجنگ آرماگدون زماني كه ضدمسيح (دجال) درحال دستيابي به پيروزي است، مسيح همراه مسيحيان دوباره تولد يافته درجهان ظهور خواهد كرد و نيروهاي ضد مسيح را در پايان اين جنگ مقدس شكست مي دهد.وي حكومت جهاني خود را با مركزيت بيت المقدس برپا خواهد ساخت و معبدي كه به جاي مسجد اقصي وصخره در بيت المقدس ساخته شده محل حكومت جهاني مسيح خواهد بود.

6- دولت صهيونيستي اسرائيل با كمك آمريكا وانگليس مسجد القصي ومسجد صخره در بيت المقدس را نابود خواهد كرد و معبد بزرگ آنان دراين مكان ساخته خواهد شد واين رسالت مقدس به عهده آنها مي باشد.

7- اين حادثه پس از سال 2000 ميلادي حتماً اتفاق خواهد افتاد.

8- قبل از آغاز جنگ آرماگدون، رعب ووحشت جامعه آمريكا را فراخواهد گرفت.

9- قبل از ظهور دوباره مسيح، صلح درجهان هيچ معني ندارد ومسيحيان براي تسريع درظهور مسيح بايد مقدمات جنگ آرماگدون ونابودي جهان را فراهم نمايند.»

رهبران مذهبي فرقه هاي پروتستان در ايالات متحده وانگليس كه به اين مكتب نوظهور «خواسته هاي مسيح» اعتقاد دارند در دهه 1990 اعتقـادات يـادشده را بشدت در جامعه آمريكا واروپا تبليغ كرده اند ودر 10 سال گذشته در آمريكا دراين زمينه دهها كتاب منتشر شده وفيلمهاي گوناگوني به نمايش درآمده اند.(6)

در اوائل سال 2001 كشيش آمريكائي به نام هال ليندسي HALONDESYكه مبلغ اين مكتب مي باشد، كتابي با عنوان «درپيشگويي هاي انجيل جاي آمريكا كجاست؟» را تاليف كرده كه يكي از پرفروش ترين كتاب هاي سال 2001 درآمريكا به شمار آمده است. دراين كتاب مشخصات دولت واشنگتن درجنگ آرماگدون بيان شده است. نويسنده دراين كتاب اثبات نموده است كه دولت آمريكا جنگ آرماگدون را رهبري خواهد كرد. ومخالفان مسيح در سراسر جهان را كه قبل از آغاز اين جنگ باعث ايجاد رعب ووحشت درجهان شده اند، شكست خواهد داد.دراين جنگ مقدس، دولت انگليس همكار آمريكا خواهد بود. در همين ارتباط دولت آمريكا در اوج جنگ سرد موشك هاي هسته اي قاره پيماي خود را «شمشيرهاي جنگ مقدس» ناميده و متمايل به استفاده بر عليه عراق درسال 1991 براي فراهم كردن مقدمه جنگ آرماگدون بوده است.(7)

مسيحيان راست در آمريكا و انگليس اعتقاد دارند كه مسيح هميشه درامور خاورميانه به سود دولت اسرائيل مداخله نموده است واعلام مي دارند كه خواست دولت اسرائيل درحقيقت خواست مسيح مي باشد ومذاكرات صلح درخاورميانه بيهوده است وتآُسيس كشور اسرائيل بزرگ از رودخانه نيل تا رودخانه فرات خواستة مسيح مي باشد كه بزودي عملي خواهد شد.

شواهد دال بر اين است كه جورج بوش رئيس جمهور آمريكا نيز به سوي اين گروه متمايل مي باشد. و به تعبير « واشنگتن پست» بوش «رهبر عملي» ائتلاف مسيحي است چراكه اولين تمهيدات اتخاذشده از سوي بوش نظير اعطاي يارانه هاي فدرال به سازمان هاي خيريه مذهبي و تامين مالي برنامه هاي مذهبي در مدارس براي راضي كردن همين جريان سياسي – مذهبي صورت گرفته است.

يك خاخام يهودي به نـام يهيـل اكستاين YEHIEL ECKSTEIN كه رئيس انجمن فلوشيب بين المللي مسيحيان و يهوديان است گفته است كه طي 8 سال گذشته 60 ميليون دلار از مسيحيان پيرو كليساي انجيلي آمريكايي براي اجراي پروژه هاي مربوط به اسكان ورفاه مهاجران يهودي در اسرائيل جمع آوري كرده است. وي همچنين درصدد ايجاد يك لابي طرفدار اسرائيل مشابه با همكاري انجيلي ها در واشنگتن است.اتئلاف وحدت ملي براي اسرائيل كه درسال 1994 توسط استرليونز تاسيس شد يكي از سازمان هايي است كه گروه هاي يهودي و مسيحي انجيلي در چارچوب آن همكاري مي كنند و هدف آن تضمين بقاي اسرائيل اعلام شده است . استرليونز Esther levens كه يهودي است با اطلاع از حمايت هايي كه در بين پيروان كليساي انجيلي از اسرائيل وجود دارد اين ائتلاف را براي همكاري دو طرف در سطح ملي به وجود آورد. ادعا مي شود كه سازمان هاي عضو اين ائتلاف مجموعاً اعضايي درحدود 40 ميليون نفر درآمريكا دارند كه مصمم به دفاع از اسرائيل درآمريكا هستند. سران اين ائتلاف تاكيد دارند كه اعضاي آن كاملاً درفعاليت ها وعقايد خود مستقل هستند وتنها با هدف حمايت از اسرائيل با هم همكاري مي كنند.

به سوي سنت(، سازمان يهودي ديگري است كه درسال 1994 توسط يك خاخام به نام دانيل لاپين براي همكاري با راست مسيحي به وجود آمده است. هدف اين سازمان اعمال ارزش هاي انجيلي سنتي و محافظه كار بر زندگي فرهنگي، سياسي واقتصادي آمريكا اعلام شده است وي درمطالبي كه در نشريه يهودي فوروارد Forward چاپ شده گفته است: حمايت قاطع مسيحيان انجيلي به رهبري جرج بوش وتام ديلي، باعث تغييري بزرگ در عقايد يهوديان آمريكا شده است.

اين وضعيت باعث شده تا يهوديان تنها حامي اسرائيل درآمريكا نباشند و فضاي مساعدتري براي فعاليت گروه هاي يهودي درآمريكا فراهم گردد.



ب- گرايش يهودي

بسياري از اعضاي گروه نو محافظه كار آمريكا اصالتاً يهودي هستند وبرنامه ها و اولويت هاي خاصي را دنبال مي كنند. دفاع از منافع يهوديان وموجوديت اسرائيل اولين اولويت اين گروه محسوب مي گردد. اعضاي يهودي دولت بوش به شدت تلاش مي كنند تا آمريكا را در مسير حمايت از دولت اسرائيل هدايت نمايند. وجود حداقل بيست وسه نفر(9) از شخصيت هاي يهودي در دولت بوش نشانگر ميزان گرايشات مذهبي نومحافظه كاران آمريكا مي باشد.(10)

پيش از حمله آمريكا به عراق، بسياري نسبت به اين كه تعداد اعضاي يهودي در دولت بوش كمتر از دولت كلينتون است ابراز خوشنودي مي كردند. اما مدتي نگذشت كه همه دانستند اين دولت بازيگران پشت پردة بسياري دارد كه در مقايسه با تاريخ دولت آمريكا بي سابقه است.براي نمونه پل ولفوويتز كسي است كه با پيشنهاد حمله آمريكا به عراق افكار عمومي را از مسئله فلسطينيان و صهيونيست ها به حمله به عراق تغيير داد. در اكتبر 2002 روزنامه نيويورك تايمز اخباري را درمورد ولفوويتز و گروه وي منتشركرد كه در آن از فشار اين افراد بر دولت بوش براي آغاز جنگ فوري عليه عراق سخن گفته شده است آنها معتقد بودند حمله به افغانستان (سرزمين خشك وفقير) نمي تواند اهداف آمريكا جهت مبارزه با تروريسم را محقق سازد اما از نظر آنان عراق پله ديگري براي جنگ برضد تروريسم و « برخورد تمدن ها» ست. دراين طرح دين اسلام دشمن معرفي شده وتاًكيد شده بود كه بايد جنگي صدساله برضد آن آغاز شود.پل ولفوويتز درسال 1992 پيش نويس طرحي را تحت عنوان «تاثيرگذاري بر ديدگاههاي جهانيان درقرن آينده» تهيه كرد.دراين طرح از پنتاگون خواسته شده است سازمان جديدي براي جهان بنا نهد كه در زير سلطه كامل آمريكا بوده و حافظ منافع استراتژيك اسرائيل باشد.در واقع گروه ولفوويتز به شدت تلاش مي كند كه آمريكا را به حركت درمسير سياست هاي جناح راست اسرائيل كه از مهم ترين هدف هاي آن حمايت از «تهاجم هسته اي احتمالي رژيم صهيونيستي به كشورهاي عرب» است سوق دهد.

اين گروه درحال حاضر ايالات متحده را درهمان مسيري هدايت مي كنند كه سياست تندرو وافراطي وبسيار خطرناك صهيونيستها به آن سو در حال حركت است.

يكي ديگر از شخصيت هاي يهودي دولت نومحافظه كار بوش ريچارد پرل است(11).وي ودستيارانش در مركز استـراتـژي هـا وپژوهش هاي پيشرفتة سياسي آمريكا فعاليت دارند.

پرل سالها رياست گروهي از نخبگان يهودي آمريكا را برعهده داشت اين گروه، پژوهشي با عنوان «استراتژي اسراييل تا سال 2000» را تهيه وتقديم بنيامين نتانياهو نخست وزير سابق اسرائيل كرد وبدين ترتيب موجبات پيروزي وي در انتخابات اسرائيل را فراهم آورد. دراين طرح به نتانياهو توصيه شده بود كه آمريكا را به سوي جنگ با عراق سوق دهد زيرا از منظر استراتژيك دربلندمدت حل مساًله عراق بايستي محور استراتژي اسرائيل باشد اين طرح همچنين دولت اسرائيل را به اتخاذ سياست خصمانه تهاجمي عليه فلسطينيان وگنارگذاشتن ايدة صلح درمقابل زمين تشويق كرده بود.

درشرح حال ريچارد پرل گفته مي شود كه وي رئيس گروه پژوهشي نخبگان، عضو شوراي اداري «مركز يهودي پژوهش هاي امنيت ملي» ومدير روزنامه «جروزالم پست» JERSOALIM POST اسراييل است اما نكته مهم آن است كه او مدتهارئيس شوراي سياست هاي دفاعي آمريكا بود وبه همراه بسياري از يهوديان آمريكايي وزارت دفاع، سمت مشاور دونالد رامسفلد وزير دفاع آمريكا را برعهده داشت. وي اخيراً از سمت خود استعفا داده است.

مدتي پيش شبكه CNN پرل را به عنوان طراح اصلي جنگ با عراق معرفي كرد. افرايم كام Afraym kamمحقق مركز پژوهش هاي استراتژيك در دانشگاه تل آويو نيز مساله تاثير پرل در سياست هاي دفاعي آمريكا را مورد تاًكيد قرار داده واسرائيل را بي هيچ ترديدي به عنوان برنده وذينفع اصلي جنگ عراق معرفي مي كند. او اين مطلب را در پژوهشي باعنوان « صبح بعد از صدام» نشر كرد.

يكي ديگر از يهوديان دولت بوش ، داگلاس فايث ، معاون وزير دفاع آمريكا مي باشد . وي جهان عرب را جزئي از گروه هاي « شر» مطلق مي داند كه در برابر گروه هاي خير مطلق از جمله اسرائيل قرار گرفته اند.ازجمله طرح هاي فايث، طرح راهبردي حمله آمريكا به لبنان به منظور اخراج سوري هاست.

نويسندة سخنراني هاي رئيس جمهور درامور اقتصادي كه ديويد فورم نام دارد نيز از ديگر يهوديان دولت بوش است. اوعبارت « محور شرارت» را كه بوش درسخنراني خود درمورد عراق وايران وكره شمالي بر زبان آورد ابداع نمود.

يهودي ديگر اليوت آبرامز ( رابط ماجراي ايران – كنترا ) مي باشد. آبرامز مسئول امور خاورميانه درشوراي امنيت ملي آمريكاست. او از كساني است كه مخالفت خود را با روند صلح درخاورميانه پنهان نمي كند و استراتژي «افزايش توان نظامي اسرائيل» براي كنترل معادله زمين در برابر صلح را پيگيري مي نمايد.(12)

از اين قبيل افراد مي توان به ويليام كريستول مدير هفته نامه ويكلي پست نيز اشاره كرد اين هفته نامه متعلق به گروه يهودي مردوك MARDOUKH است وكريستول ازجمله نومحافظه كاراني است كه با مسيحيان صهيونيسم هم پيمان شده است.

دريك نتيجه گيري كلي از مبحث گرايشات مذهبي نومحافظه كاران مي توان چنين تحليل كرد كه از ويژگي هاي دولت بوش برقراري پيوند ميان دوجريان محافظه كاران يهودي ومسيحيان بنيادگراست .اين پيوند موجب همگرائي بين جمهوريخواهان و برخي از دموكراتهاي مسيحي طرفدار اسرائيل نيزشده و در مجموع پشتوانه مثبتي براي حضور طولاني تر بوش در قدرت گرديده است.



پي نوشت ها:

1-نمايندگي فرهنگي جمهوري اسلامي ايران،نيويورك،مقاله راست مسيحي

2-روزنامه كيهان،24 شهريور 1382ماه ص 10

3-مسعود آريائي نيا،مباني ديني رفتار و فرهنگ سياسي راست افراطي در اسرائيل،فصلنامه مطالعات منطقه اي،جلد ششم،1380،صص 31-1

4-روزنامه كيهان،24 شهريور ماه 1382 ص 12

5-روزنامه همشهري،12 آذر ماه 1382.ص 12

6-روزنامه السفير،گزارشي از نشست صهيونيسم مسيحي،ترجمه عباس مير جمكراني.3/9/82

7-نگاهي به سياستهاي محافظه كاران جديد آمريكا ، خبر گزاري جمهوري اسلامي،تحليل خبري، 20 خرداد 1382

8-روزنامه كيهان،24 شهريور ماه 1382 ص 12

9-اين 23 نفر عبارتند از:1- پل ولفوويتز معاون وزير دفاع 2-ريچارد پرل رئيس شوراي سياست گذاري وبرنامه ريزي پنتاگون(اواكنون از اين سمت استعفا داده است)3-آري فليشر سخنگوي كاخ سفيد(مستعفي)4- كين ميلمان مدير سياست گذاري كاخ سفيد 5-جي ليفكوويتز دستيار معاون رئيس جمهور 6-ديويد فورم نويسنده سخنراني هاي بوش (مستعفي) او براي اولين بار عبارت محور شرارت را مطرح كرد. 7-براد بلايكمان سرپرست تشريفات كاخ سفيد 8-داو زاكهايم معاون وزير دفاع وبازرس هزينه ها 9-لويس ليپي سرپرست كارگزيني اداره معاون رئيس جمهور آمريكا 10-آدم گلدمان مسئول ارتباط با انجمن يهوديان در كاخ سفيد 11-كريس گرستين دستيار معاون وزير امور خانواده 12-اليون آبرامز سرپرست گروه امورخاورميانه ومسئول امورحقوق بشر شوراي امنيت 13-مارك وينبرگ معاون وزير دفاع درامور سياسي 14-داگلاس فايث معاون وزير دفاع درامورسياسي (ازسران صهيونيسم درآمريكا) 15-مايكل چرتوف رئيس بخش جنايي وزارت دادگستري 16-دانيال كيرتزر سفير آمريكا در تل آويو 17-كليف سويل سفير آمريكا در هلند 18-استيوات برنشتاين سفير آمريكا در دانمارك 19-نانسي برينكبر سفير آمريكا در مجارستان 20-فرانك لافين سفير آمريكا در سنگاپور 21-رون وايزر سفير آمريكا در اسلواكي 22-ميل سامبلر سفير آمريكا در ايتاليا 23-مارتين سيلور اشتاين سفيرآمريكا در اروگوئه.

10-http://www.bashgah.net/articles/bodaya

11-سايت رسانه ، http://www.resaneh.com ، اين بيست و پنج نفر،مهرماه 1381

12-روزنامه همشهري ديپلماتيك،15 آذرماه 1382-ص8



اين مطلب آخرين بار توسط نگاه در 5/4/2010, 06:02 ، و در مجموع 1 بار ويرايش شده است.
● پيشينه سياسي نو محافظه كاران
الف – تحولات محافظه كاري درآمريكا
بعد از شناخت مباني فكري و گرايشات نو محافظه كاران آمريكا مناسب است به پيشينه پيدايش ديدگاههاي محافظه كارانه در دستگاه سياسي آمريكا و روند انتقالي اين تفكر به آينده و تبديل آن به تفكر نو محافظه كاري پرداخته شود.(1)
جنبش محافظه كاران آمريكا از سال 1930 به طرز بنيادين وجدي ريشه گرفت.اين جنبش درواقع يك حركت ناسيوناليستي با گرايشات غيرمداخله جويانـه دركشـورهـاي جهان بود وتوجه خود را تنها به مسايل داخلـي آمـريكـا معطوف مي نمود. در دوران جنگ سرد و پيدايش جنبش هاي ضدكمونيسم ومخالف اتحاد جماهير شوروي نيز محافظه كاران سياست تنش زدائي را در پيش گرفته و متمايل به اعمال سياست موازنه مثبت در تعامل با اتحاد جماهير شوروي بودند. آنان عمدتا و بخصوص در فاصله سالهاي 1944 تا 1953 به نشر عقايد اقتصادي خود مي پرداختند و كمتر به طرح فكري اهميت مي دادند. تنها درسال 1953 ، «راسل كيرك» Russel Kirkديدگاه خود را تحت عنوان « ذهنيت محافظه كار» The conservative mind منتشر ساخت.(2)
پيشقراولان محافظه كاري در آمريكا در دهه 60 و70 چندين گروه وسازمان محافظه كار را شكل دادند كه برخي از آنها عبارتند از:
1-بنياد كنگره آزادي Free congress foundation
2-بنياد هريتيج Heritage foundation the cate
3-موسسه كاتو The cato institute
هدف اين چند بنياد، تمركز نفوذ محافظه كاران در دولت فدرال آمريكا بود . اگرچه ويژگي اصلي محافظه كاران تلاش براي حفظ وضعيت موجود و برخورد محتاطانه با هرگونه تحول عميق و استراتژيك بود ،‌ اما با گذشت زمان و به دليل مشاركت در دولت و قرار گرفتن در مسئوليتهاي اجرائي ؛چرخش قابل توجه وانكار ناپذيري در ديدگاههاي خود ايجاد كرده واز انتقاد به دولت كاسته وبه نقش مشاور دوجانبه بين دولت و شركت هاي سرمايه داري وتوليدي تبديل شده و خواهان تغيير وضع موجود بخصوص در بعد سياست خارجي و نوعي روياروئي با اتحاد جماهير شوروي گرديدند. اين وضعيت موجب شد كه اين گروه به عنوان منشاء تغيير و تحول در سياستهاي آمريكا شناخته شده و از اين پس صاحبان اين تفكر به نو محافظه كاران يا محافظه كاران جديد شناخته شدند.
بنيانگذاران ومهره هاي اصلي تفكرات محافظه كاري به دنبال تغيير در استراتژي درقالب ولباس محافظه كاران نوين، در دوران رياست جمهوري رونالد ريگان ظهور كرده و بيشترين فرصت را يافتند تا زمينه سقوط اتحاد شوروي واردوگاه شرق را فراهم آورند.(3)
ايروينگ كريستول Irving Kirstol ، پدرخواندة محافظه كاران نوين درزمينه راه اندازي جنگ تبليغاتي – فرهنگي عليه اتحاد شوروي در گرماگرم روزهاي جنگ ويتنام دوران جنگ سرد، شهرت ونقش غيرقابل انكاري يافت. همسر او «گرترود هيمل فارب» G.hemel Farb خود به تنهايي موتور محركة محافظه كاران نوين بود . بيشتر بنيانگذاران وكوشندگان جنبش محافظه كاران نوين يهودي بودند. در دوران رياست جمهوري بوش پدر، ويليام كريستول William Kristol كه امروزه « شاهزادة محافظه كاران نوين» خوانده مي شود، رهبري دفتر دان كوئيل معاون رياست جمهوري را به عهده داشت
در اين دوره محافظه كاران نوين جاي پاي خود را در رهبري سياسي كشور بويژه درسياست خارجي محكم كردند هدف آنان ساقط ساختن اتحاد شوروي بود پديده اي كه موفق به انجام آن شدند،
درسال 1970 دونال كيگان همراه با ايروينگ كريستول محافظه كاران نوين را سامان وقدرت بخشيدند ودرسال 1997 فرزند او ابر كيگان يار هميشگي ودوست نزديك ويليام كريستول، بنيادي را تحت عنوان «پروژه اي براي آمريكاي قرن تازه» تشكيل داد .
در واقع نو محافظه كاران آمريكا فعلي امريكا، عناصر اصلي دولت ريگان را تشكيل مي دادند و به همين دليل است كه ايشان را پيرو ريگانيسم نيز گفته اند.(4)
ب-تفاوت هاي محافظه كاران و نو محافظه كاران
اما شناخت تفاوت هاي محافظه كاران با نو محافظه كاران نشانگر تطور روند محافظه كاري در آمريكا مي باشد.اهم اين تفاوت ها عبارتند از:
1-اولويت اول برنامه هاي محافظه كاران توجه به مسائل داخلي نظير مباحثي مانند امور رفاهي جامعه؛وضع مالياتهاو.. بود مباحث مربوط به سياست خارجي براي اين گروه در اولويت بعدي قرار داشت.اما اولويت اول برنامه هاي نومحافظه كاران بر سياست خارجي متمركز شده و توفيق در سياست داخلي را منوط به موفقيت در سياست خارجي مي دانستند.
2-محافظه كاران در سياست خارجي طرفدار سياست تشنج زدائي بخصوص در تعاملات خود با اتحاد جماهير شوروي بودند اما نومحافظه كاران كه دوران جنگ سرد را خاتمه يافته مي ديدند طرفدار سياست هاي تهاجمي در روابط خارجي و تقابل با عناصري كه مزاحم مي پندارند هستند.
3-محافظه كاران در عين اعتقاد به افزايش بودجه نظامي و تقويت ارتش؛ از مداخله نظامي در كشورهاي ديگر و تغيير دولتها استقبال نمي كردند. اما نومحافظه كاران؛ تهاجم نظامي براي تحقق اهداف خود نظير مبارزه با تروريسم و حتي تغيير رژيمهاي مخالف خود (نظير عراق و افغانستان) را لازمه يك سياست خارجي فعال مي دانند.
4-محافظه كاران در عين اعتقاد به ضرورت ترويج دموكراسي مورد نظر خود در مناطق مختلف جهان متمايل به استفاده از زور براي تحقق اين هدف نبودند در حالي كه نو محافظه كاران توسل به زور براي تحقق دموكراسي را مباح مي پندارند.
5-محافظه كاران براي مقررات و نهادهاي بين المللي بخصوص سازمان ملل متحد اصالت و احترام قائل بوده و حاضر به تضعيف اين نهاد نمي شدند اما نو محافظه كاران به ارگانهاي بين المللي به عنوان عناصر مزاحم نگاه كرده و براي اين سازمانها نقش حاشيه اي در تحولات بين المللي قائل هستند.
به دليل همين اختلافات است كه بسياري ازكارشناسان ، حاكمان فعلي آمريكا را محافظه كار ندانسته و از آنها به انقلابيوني كه بر خلاف محافظه كاران قبلي اقدام به تغيير در مفاهيم و تعاملات بين المللي نموده اند ياد مي كنند.
البته تشابه اصلي محافظه كاران و نومحافظه كاران دارا بودن يك سياست خارجي هدفمند براي تحكيم رهبريت جهاني آمريكا در سايه تقويت ارتش مي باشد و به همين دليل وجود عناصر اصلي دولت ريگان يا همفكران آنها در حاكميت فعلي آمريكا نشانگر تداوم نقش نسل اول محافظه كاران در دولت بوش پسر مي باشد.
پي نوشت ها:
1-Melanson Richard, American foreign policy since the vietnam war,U.S.A,M.E.,sharpe,2000,330-345pp
2 -كانون انديشه جوان،http://www.canoon.org ،پراگماتيست هاي تهاجمي،15 فروردين ماه 1382
3-American conservative:the regan revolution,George Nash,http://www.liberthyhaven.com,82/8/17
4-روزنامه كيهان،29 خرداد 1382،ص 12
حوزه نفوذ فكري نومحافظه كاران آمريكا
محافظه كاران آمريكا براي توجيه سياستهاي خود و توجيه افكار عمومي از ابزارهاي فكري متعددي نظير رسانه ها؛ موسسات تحقيقاتي و بيانيه ها استفاده مي نمايند.به عبارت ديگر در عصر اطلاعات؛ اين نهادهاي علمي و رسانه اي هستند كه با انتشار اخبار و گزارشات انبوه سعي در افزايش حمايت جوامع مختلف بخصوص مردم آمريكا دارند.بايد اذعان داشت كه نو محافظه كاران با استفاده از اين ابزار تا حد زيادي موفق به هدايت افكار جهاني در مسير اهداف خود شده اند.در اين فصل بصورت مجمل به برخي از اين قبيل ابزار كه در حقيقت بازوي تبليغاتي نو محافظه كاران هستند اشاره مي گردد.
الف: نشريات
1-ماهنامه COMMENTARY
اين ماهنامه درسال 1945به سردبيري ايروينگ كريستول ، نورمن پودهورتز دو تن از بنيانگذاران نومحافظه كاران در آمريكا تاسيس وزيرنظر شوراي سردبيري ومديران يهودي اداره گرديد. خط اصلي اين نشريه ترويج ايدئولوژي يهود ودفاع از منافع اسرائيل مي باشد.
2-فصلنامه NATIONAL REVIEW
اين نشريه درسال 1955 توسط ويليام بوكلي با انگيزه هاي ضدكمونيستي تاسيس شد وحمايت از سياست هاي جمهوريخواهان را مدنظر قرارداد. اين نشريه در سالهاي اخير به عنوان يكي از انتشاردهندگان ديدگاههاي نومحافظه كاران آمريكا شناخته شده است.
3-هفته نامه THE WEEKLY STANDARD
اين نشريه تحت هدايت ويليام كريستول وفرد بارنز دوتن از محافظه كاران آمريكا كه به حمايت از اسرائيل شهرت دارند اداره مي شود. ويكلي استاندارد كه درسال 1995 تاسيس شده، ايجاد يك امپراطوري جهاني به رهبري آمريكا را ترويج مي نمايد.
4-گاهنامه THE NEW REPUBLIC
اين گاهنامه به عنوان يك نشريه روشنفكري درسال 1914 تاًسيس شد. اين نشريه نخست از تفكرات شوروي سابق حمايت كرده وروشنفكرانه با جنگ ويتنام مخالفت مي نمود. اما بتدريج ديدگاههاي اين نشريه به سمت حمايت از سياست هاي ريگان متمايل گرديد واز سياست هاي نظاميگري وي حمايت نمود. اين نشريه امروز صداي نومحافظه كاران آمريكا محسوب شده و در زمره نشريات حامي اسرائيل بشمار مي آيد.
5-فصلنامه NATIONAL INTEREST
اين نشريه درسال 1985 توسط ايروينگ كريستول ، پدر ويليام كريستول تاسيس گرديد اين فصلنامه عمدتاً مباحث اجتماعي، تاريخي ومذهبي را دنبال كرده ودرجهت تامين منافع يهود وترويج ايدئولوژي صهيونيسم حركت مي كند. كساني همچون ساموئل هانتينگتـون ، ريچـارد پـرل، چارلـز كراثامر ودانيل پايپس كه از چهره هاي شاخص نومحافظه كاران هستند دراين فصلنامه قلمفرسائي مي نمايند.
6-مجله THE PUBLIC INTEREST
اين نشريه نيز درسال 1965 توسط ايروينگ كريستول تاسيس شد واخبار وگزارشات مربوط به فرهنگ داخلي آمريكا را پوشش مي داد. درسالهاي اخير توجه به مباحث بين المللي نيز در دستوركار اين نشريه قرار گرفته است. اين مجله نيز از مروجين ديدگاههاي نومحافظه كاران آمريكا مي باشد.
ب : مراكز علمي ، تحقيقاتي
1-موسسه تعهد آمريكائي (AMERICAN ENTERPRISE INSTITUE)
اين موسسه كه باعلامت اختصاري AEI تاسيس شد ؛ همواره يكي از موسسات ذينفوذ درسياست هاي داخلي وخارجي آمريكا بوده است. از اين موسسه به عنوان پايگاه اصلي تفكر نومحافظه كاران آمريكا ياد مي شود. دراهميت اين موسسه همين بس كه جرج بوش (پسر) قبل از حمله به عراق طي يك سخنراني در AEI از دست اندركاران اين موسسه به عنوان ياران وهمفكران صميمي خود ياد كرد.
2-موسسه يهودي امور امنيت ملي JEWISH INSTITUTE FOR NATIONAL SECURITY AFFAIRS
علامت اختصاري اين موسسه (JINSA) بوده ومركز آن در واشنگتن قرار داد. وظيفهً اصلي اين موسسه توجيه وتوضيح آميختگي منافع آمريكا واسرائيل مي باشد. بويژه درزمينه هاي دفاعي وامنيتي اين موسسه نقـش مهمـي را جهت نزديك سازي منافع واشنگتن وتل آويو ايفا مي نمايد. اين موسسه ارتباط نزديكي با حزب ليكود در اسرائيل دارد وبه همين دليل تحليل گران سياسي از نومحافظه كاران آمريكا به عنوان طرفداران حزب دست راستي ليكود ياد مي كنند.
3-مركزامنيت سياست (CENTER FOR SECURITY POLICY)
CSP يكي ديگر از مراكز وابسته به نومحافظه كاران آمريكا مي باشد وبا ارائه ديدگاهها وتحقيقات خود دولت آمريكا را در زمينه سياست گذاري در بخش امنيت ملي راهنمائي وهدايت مي نمايد. سياست اصلي اين مركز تاكيد برضرورت تقويت نظامي آمريكا وتوسعه نظاميگري درجهان براي تامين امنيت داخلي مي باشد. عمده دست اندركاران اين مركز را صاحبان صنايع نظامي تشكيل مي دهند. درگزارش ساليانه اين مركز، از توسعه صلح جهاني درسايه قدرتمندشدن آمريكا به عنوان ماموريت واستراتژي مركز يادشده است.
4-پروژه قرن جديد آمريكائي (PROJECT FOR THE NEW AMERICAN CENTURY)
اين بيانيه باعلامت اختصاري (PNAC) درسوم ژوئن سال 1997 توسط ويليام كريستول و روبرت كاگان دوتن از سياستگذاران محافظه كار نوين در آمريكا صادر شد. هدف از تاسيس اين مركز توسعه رهبري جهاني آمريكا وتعيين يك جايگاه عالي براي ايفاي نقش آمريكا در تحولات بين المللي اعلام شده است. اين بيانيه از آمريكا مي خواهد تا سياست خارجي دولت ريگان را تعقيب كرده و مبناي سياست هاي خود را تقويت بنيه نظامي آمريكا قرار دهد.
غير از موسسات فوق الذكر برخي از مراكز علمي وتحقيقاتي ديگر نيز در شكل گيري وهدايت سياست هاي نومحافظه كاران آمريكا نقش موثر دارند كه براي جلوگيري از اطاله كلام ؛ تنها به ذكر نام برخي از آنها اكتفا مي گردد. اين موسسات عبارتند از :
1-موسسه هودسون THE HUDSON INSTITUTE
2-موسسه مطالعات مقدماتي استراتژيك وسياسي
THE INSTITUTE FOR ADVANCED STRATEGIC AND POLITICAL STUDIES
3-مركز سياست هاي عمومي ونژادي
ETHICS AND PUBLIC POLICY CENTER
4-بنياد دفاع از دموكراسي ها
FOUNDATION FOR THE DEFENSE OF DEMOCRACIES
ج .اسناد كليدي و با اهميت(2)
1-بيانيه TOWARD ANEO-REGANITE FOREIGN POLICY
اين بيانيه درسال 1996 به پيشنهاد وبا دخالت ويليام كريستول وروبرت كاگان منتشر شد و همانگونه كه از نام آن پيداست ادامه سياست خارجي ريگان را به رهبران جديد آمريكا توصيه مي نمايد
2- طرح راهنماي دفاعي DRAFT OF THE 1992 DEFNSE PLANNINF GUIDANCE
اين طرح كه از سوي پنتاگون ارائه شده وبخش مهمي از آن در برنامه استراتژي امنيت ملي آمريكا براي سال 2002 گنجانده شده است بر ضرورت اقدام نظامي آمريكا براي مبارزه با كشورهائي كه مطنون به تكثير سلاح هاي كشتارجمعي هستند تاكيد دارد.
3-گزارش استراتژي جديد براي امنيت كشور
A NEW STRATEGY FOR SECURING THE REALM
اين گزارش توسط يك گروه كارشناسي به رهبري ريچارد پرل تهيه شده وتوسط موسسه مطالعات مقدماتي استراتژيك تكثير شده است اين گزارش به تشويق وتوصيه دولتمردان آمريكا براي حفظ منافع حزب دست راستي ليكود در اسرائيل پرداخته وتاكيد دارد كه حفظ منافع ملي آمريكا در گرو تاًمين منافع حزب ليكود مي باشد. دراين گزارش با ادامه مذاكرات اسرائيل با فلسطين كه موسوم به زمين در مقابل صلح است مخالفت شده است.
4-نامه سرگشاده به بوش PNAC LETTER TO BUSH
بنيانگذاران پروژه قرن جديد آمريكائي (PNAC) پس از انفجارهاي يازده سپتامبر دراين نامه سرگشاده به بوش بامعرفي كردن صدام به عنوان دشمن آمريكا از وي مي خواهند كه مقدمات حمله به عراق را فراهم آورد. دربخشي از اين نامه آمده است حتي اگر شواهدي دال بر دست داشتن عراق در اقدامات تروريستي يازده سپتامبر وجود نداشته باشد براي نابودي تروريسم راه ديگري جز سرنگوني صدام وجود ندارد. دراين نامه به بوش توصيه شده كه دوسال پس از سقوط صدام نيروهاي خود را از عراق خارج نمايد.
5-نامه سرگشاده به كلينتون PNAC LETTER TO CLINTON
اين نامه درسال 1998 توسط تعداد زيادي از نومحافظه كاران كه داراي مسئوليت در كابينه بوش هستند به كلينتون رئيس جمهور سابق آمريكا نوشته شد. دراين نامه صريحاً از كلينتون خواسته شده بود كه نسبت به سرنگوني صدام دراسرع وقت اقدام نمايد.
6-متن سخنراني بوش درموسسه تعهد آمريكائي AEI
يك ماه قبل از حمله آمريكا وانگليس به عراق، جرج بوش طي يك سخنراني در AMERICAN ENTERPRISE INSTITUTE AEI هدف خود جهت حمله به عراق را جهت ساختن يك عراق وخاورميانه نوين اعلام كرد. وي دراين سخنراني استراتژيك تاكيد كرد كه در مسير دموكراتيزه كردن عراق وخاورميانه در دهه آينده تلاش خواهد نمود.
7-سخنراني درمورد محور شرارت BEYONG THE AXIS OF EVIL
درماه مي 2002 جان بولتون معاون وزير امورخارجه آمريكا طي سخنراني در HERITAGE FOUNDATION برخي از ديدگاههاي نومحافظه كاران را تشريح كرد و كشورهاي ليبي، كوبا، سوريه را به تكثير سلاحهاي كشتارجمعي متهم كرد. اين موضع چندي بعد محور سخنراني جرج بوش جهت اعلام كشورهاي ليبي، كوبا، سوريه وايران به عنوان محورهاي شرارت گرديد.
پي نوشت ها:
1-Christian Science monitor,empire builders,March/12/2003
2- Christian Science monitor,spheres of influence,March/12/2003
واقعه 11 سپتامبر، عامل فضاسازي براي اقدام
شناخت علل توفيق محافظه كاران جديد آمريكا در زمينة پياده كردن برنامه ها و حركت به سوي اهداف بلند پروازانه ايشان مستلزم شناخت علل و انگيزه هاي وقوع حوادث يازده سپتامبر بوده و شايد بدون اين امر حلقه اي مفقوده در بررسي اين موضوع مهم باقي خواهد ماند.ازاين رو در اين فصل بصورت مجمل اين حادثهً مهم كه سرآغاز تحول در مفاهيم بين المللي و باز شدن فصلي جديد در مناسبات جهاني است مورد بررسي قرار مي گيرد.
الف-شرح واقعه و پيامدهاي آن(1)
روز 11 سپتامبر 2001 مراكز تجاري، نظامي وسياسي آمريكا به دنبال انفجارهاي پي در پي در دود و غبار مهيبي فرو رفت در اين حادثه دوهواپيماي مسافربري، به برج هاي مركز تجارت جهاني كوبيده شدند وهواپيماي ديگري به ساختمان پنتاگون اصابت كرد. يك هواپيما نيز، پيش از اصابت به هدف به دلايل نامعلومي درمسير خود سقوط كرد. دراين عمليات بنابر آخرين آمار ارائه شده جمعاً بيش از پنج هزار نفر كشته و مجروح شدند. بلافاصله در سراسر آمريكا وضعيت فوق العاده، اعلام شد. شهرهاي نيويورك و واشنگتن به حالت تعطيل درآمدند. سفرهاي سران سياسي اقتصادي نيمه كاره ماند. آسمان سراسر آمريكا منطقه ممنوعه پروازي اعلام گشت و ارتش آمريكا به حال آماده باش درآمد. در كشورهاي اروپايي نيز حالت اضطراري غيررسمي شكل گرفته و نيروهاي امنيتي اين كشورها وارد عمليات محـافظتـي وتجسسي وسيـع شدند. برنامه هاي رسمي رسانه هاي گروهي در اروپا مختل گشت وگروههاي بحران، كارشناسان نظامي وسياسي، با برگزاري جلسات ويژه كوشيدند تا ناامني مستولي شده بركل دستگاه سياسي حاكم را كاهش داده واضطراب عمومي مردم از اين كشتار جمعي را مهاركرده وبه كنترل درآورند.بر اين اساس اخبار مربوط به اين وقايع وعاملين آن در انحصار دستگاه پليسي آمريكا قرار گرفت و خبرها متناسب با اهداف آتي دولت آمريكا منتشر گرديد.
ساعاتي پس از عمليات، رئيس جمهوري آمريكا وقايع مزبور را يك فاجعه ملي براي آمريكا خواند واعلام نمود كه اين يك جنگ است. جنگي عليه آمريكا. وي اضافه كرد كه اين اقدام حمله اي است به يك سبك از زندگي، اين تهاجمي است به دمكراسي وارزشهاي دنياي متمدن، بوش گفت آمريكا وارد يك جنگ شده است . اين جنگي است ميان نيكي و پليدي وما برندهً اين جنگ خواهيم بود.
واقعه يازده سپتامبر پيامدهاي زير را دربرداشت. درواقع اين حادثه فضاي لازم را براي اجرائي كردن تفكرات راديكال نومحافظه كاران آمريكا فراهم نمود.(2)
1-آمـريكا با اعلام شرايط جنگي وبحركت درآوردن ماشين غول آساي نظامي خود، براي اولين بار در 50 سال گذشته به ماده 5 پيمان ناتو استناد كرد و خود را براي حمله به اهدافي در سراسر جهان آماده كرد. اين اقدام آمريكا آغاز فاز جديدي در سياست ونظم جهاني را رقم زد.
2-وقايع 11 سپتامبر، اوضاع جديدي را آفريد. نظامي گري با ملي گرائي در هم آميخت و نومحافظه كاران آمريكا وارد فاز جديدي از تعاملات جهاني شدند . اولين مرحله اين تعاملات حمله به افغانستان بود.
حادثه يازده سپتامبر فضاي لازم را براي تحقق انديشه هاي نو محافظه كاران آمريكا فراهم ساخت . اگرچه مكررا انجام اين اقدام ترورريستي به نيروهاي خارج از آمريكا به رهبري بن لادن نسبت داده مي شد ؛‌ اما بسياري از كارشناسان اعتقاد داشتند مقامات آمريكائي با يك نقشه از قبل طراحي شده به منظور ايجاد فرصت براي اهداف خود عامل انفجارها بوده اند.
ب-نظريه هائي در مورد عوامل واقعه
برخي محققان با استناد به دلايل متعدد اعتقاددارند كه آمريكا خود عامل واقعه يازده سپتامبر بوده است. از آنجا كه احتمال طراحي واجراي حادثه يازده سپتامبر توسط دست اندركاران راديكال آمريكا باب جديدي را درتحليل سياست هاي نومحافظه كاران بازمي كند ونشانگر ثبات ارادهً ايشان براي تحقق اهداف يكجانبه گرايانه آمريكاست، بطور اجمال برخي از دلايل ارتباط آمريكا با حادثه يازده سپتامبر ذكر مي گردد.
شايان ذكر است پس از واقعه 11 سپتامبر هياُت حاكمه و وسايل ارتباط جمعي ايالات متحده به طرز ماهرانه اي فرايند اطلاع رساني پيرامون آن را به دلخواه خود سامان بخشيدند. با وجود اين وبه رغم اعمال سانسورشديد در رسانه ها، نظرات اعتراضي زيادي ازسوي نخبگان ونظريه پردازان برجسته آمريكايي وغيرآمريكايي پيرامون اصل واقعة 11 سپتامبر و وقايع پس از آن بيان گرديد.
ليندون لاروش كانديداي اسبق رياست جمهوري آمريكا، يكي از تحليل گران مسايل سياسي واقتصادي است كه نظرات صريح وشفافي را در اين ارتباط ارايه داده است.
وي در مصاحبه اي مدعي شد واقعة سپتامبر از سوي برخي سياستمداران كهنه كار آمريكايي، به منظور كاناليزه كردن وقراردادن دولت بوش دوم، درمسير خاصي طراحي و اجرا شده است. وي گفت حوادث 11 سپتامبر به هيچ عنوان نمي تواند كار يك گروه ويا سازمان خارجي باشد، زيرا باتوجه به نحوه كاركرد سيستم هاي امنيتي، آن حوادث تنها توسط گروهي در سازمانهاي امنيتي داخل آمريكا وآن هم در سطح بالاي مقامات امنيتي امكان پذير است، البته ممكن است همكاري هايي با ديگران وجود داشته باشد ولي به صورت محدود اما آن چيزي كه مسلم است اين است كه كنترل اصلي حملات، توسط مقام هاي طراز اول سازمانهاي امنيتي آمريكا هدايت شده است.
آنها مي خواستند يك كودتاي موثر عليه دولت بوش به انجام برسانند، آنها قصد نداشتند دولت را سرنگون كنند، بلكه مي خواستند دولت بوش درمسير وجهت ويژه اي كه آنها مي خواهند حركت كند.
سخنان بوش در كنفرانسي مطبوعاتي كه به اتفاق «كوي زومي» نخست وزير ژاپن برگزار شده بود، نيز بر دامنه ابهامات نسبت به عوامل انفجارهاي نيويورك افزود .وي با اشاره به حادثه يازده سپتامبر گفت:
،، تاريخ يك فرصت استثنايي را به ما داده است تا از آزادي دفاع كنيم . ما اين فرصت ولحظه را به چنگ آورده ايم وعمل خواهيم كرد. من از منافع خودمان آمريكايي ها دفاع خواهم كرد. من از مردم آمريكا دفاع مي كنم.،،
آقاي تيري ميسان پژوهشگر فرانسوي در كتاب خود تحت عنوان دروغ بزرگ كه درمورد حادثه يازده سپتامبر نوشته شده است مي گويد (3)
« پس از آن كه دو برج تجارت جهاني به صورتي كه هيچ كس پيش بيني نمي كرد فرو ريخت، تحقيقات رسمي كاملي درمورد حادثه وشرايط وچگونگي آن انجام نگرفت بلكه همان گزارش رسمي درمورد دو هواپيما مورد استناد قرار گرفت، بي آنكه به چيز ديگري انديشيده شود وبراسامي متهمان بي آنكه درمورد وجود اين اشخاص يا دست داشتن آنها در حادثه تحقيقي شود، تاكيد گرديد.آنگاه فورا روي عمليات تخريب سريع ديگر ساختمانهاي آسيب ديده وجمع آوري كامل آوارها تاكيد وهرچيزي كه دراين محل يافت شد دراختيار پليس فدرال (اف. بي. آي) قرار گرفت و جزو اسرار دفاع ملي اعلام شد كه اين شتاب در جمع آوارها وبستن پرونده حادثه، مسئولان دستگاه آتش نشاني نيويورك را خوش نيامد چون گفته دولتمردان كاخ سفيد را قانع كننده نمي دانستند و مطمئن بودند كه سوخت دو هواپيماي مذكور براي ذوب كردن اسكلت آهني دو برج،درآن مدت كوتاه كافي نيست واين كار از نظر عملي وشيميايي محال است. مگر اين كه دو برج از مقوا ساخته شده باشد.
به همين دليل مسئولان اتش نشاني خواستار اجراي تحقيق براي روشن شدن حقايق و اين كه آيا انفجاري در پايه هاي دو برج رخ داده يا خير شدند، اما مقام هاي فدرالي با اين پيشنهاد وطرح موافقت نكردند.
دراين جا يك معماي ديگر وجود دارد، چون تنها با مواد منفجره است كه ساختمان هاي بلند را تخريب مي كنند، درحالي كه هيج تصوير يا سندي در دست نيست كه نشان دهد چه اتفاقي درپايه هاي دو برج پس از فروپاشي آنها رخ داده است.؛
ميسان در مصاحبه خود با تلويزيون فرانسه، پا را فراتر نهاده ورازهاي ديگري را فاش مي سازد كه فقط متخصصان درعلوم هوانوردي آنها را درك مي كنند. او مي گويد:
،، پس از پرس وجو وسئوال از متخصصان دراين زمينه، معلوم شد كه محال است هواپيمايي مسافري همانند آنهايي كه درحمله به مركز تجارت جهاني مورد استفاده قرار گرفتند، بتوانند به اين دقت اهداف مورد نظرشان را بدون وجود رادارهاي از پيش تعيين شده در داخل دوبرج، مورد حمله قرار دهند واين همان چيزي است كه دوساعت پيش از شروع حمله اتفاق افتاده وباعث ايجاد پارازيت بر روي دستگاههاي راديو وتلويزيون موجود درآن منطقه شد. لذا بدون اين رادارها ممكن نيست يك خيابان با كنترل دستي با خودكار،بتواند در هدف گيري دقيق باشد حتي اگر چندين هواپيما هم زمان با هم به اجراي چنين كاري اقدام كنند.جوانب ديگري نيز وجود دارد كه ترديد درمورد دست داشتن عوامل خارج از آمريكا در انفجارها را افزايش مي دهد. درباره وجود نوشته هائي به زبان عربي درمورد چگونگي يادگيري خلباني و هدايت هواپيما نيز بايد گفت اصطلاحات هواپيمايي هيچ وقت به زبان عربي نوشته نشده است چون تماما به زبان انگليسي است.امادرمورد حمله به پنتاگون دولت آمريكا ادعا كرد كه اين عمليات به وسيله برخورد يك فروند هواپيما از نوع بويينگ 757 به طبقه اول يا دوم ساختمان پنتاگون انجام گرفت در حالي كه هواپيماي مذكور چنان درسطح پاييني پرواز مي كرد كه با چمن هاي كاشته شده دراطراف پنتاگون تماس داشته است وقتي از كارشناسان هواپيماهاي جنگي دراين مورد سوال شد آنها تاكيد كردند كه انجام چنين كاري از سوي يك هواپيماي غيرنظامي از نوع بويينگ 757 محال است چون اين هواپيماها يا بطور عمودي به هدف حمله مي كنند ويا به سطح پايين مي آيند اما نه بسيار نزديك به زمين وآن گاه به صورت افقي به هدف حمله مي برند واز آنجايي كه ارتقاع ساختمان پنتاگون زياد بلند نيست و تنها دوطبقه است. لذا محال است يا يك هواپيماي غيرنظامي بتوان پنتاگون را به صورت افقي زد چون امكان ندارد هواپيماي بويينگ بتواند تا چنين سطحي پايين بيايد وحتي اگر فرضا بتواند در چنين سطحي به پرواز درآيد باعث آسيب رساندن به خودروهاي موجود در منطقه ودرختان وتيرهاي برق وهمانند آنها مي شود كه چنين چيزي رخ نداد وهيچ نشاني يا آثاري از اين قبيل درمحل حادثه ديده نشده است؟آنچه دراين مورد بيشتر جلب توجه مي كند اين كه هيچ كس اسكلت هواپيما را درمحل حادثه نديد وهرگز از آن كوچكترين تصويري نشان داده نشد بلكه تنها جعبه سياهي آوردند كه گفته شد آن را در محل حادثه يافته اند درصورتي كه در اظهارات اوليه مسئولان گفته شد كه هواپيماي حمله كننده يك چرخ بال بوده است. علاوه براين جايي كه مورد حمله قرار گرفت از كاركنان ونظاميان خالي بود چون درآنجا عمليات ساختماني انجام مي گرفت از اين رو قربانيان تنها كارگران وبرخي از كساني كه تصادفاً حضور داشتند بودند آنچه كه باعث شگفتي است اين كه تنهاي يك نظامي كشته شد درحالي كه اعلام كردند كه تعداد زيادي از قربانيان شاغل درخود پنتاگون كشته شدند.از ديگر مسائل شگفت انگيز اين كه هيچ نوع پيگيري درباره خلبان يا مجريان عمليات ديده نشد. نكته ديگر اينكه زمـاني كه هواپيمايي ربوده مي شود اطلاعاتي به صورت كد به برج مراقبت ارسال مي گردد وهواپيماهاي غيرنظامي نيز از يك شماره شناسايي استفاده مي كنند كه از طريق ديسك هاي فرستنده به برج مراقبت ارسال مي گردد ودرحقيقت به اين صورت رديابي چنين هواپيمايي ميسر مي شود وزماني كه هواپيما علائمي را صادر نمي كند فرض مي شود هواپيماي دشمن است وعلائم هشدار دهنده داده مي شود ولي درمورد هواپيمايي كه به برجهاي دوقلوي مركز تجارت جهاني اصابت كرد هيچ كدام از اين علائم وجود نداشت.يكي ديگر از نقاط قابل تامل در حادثه مذكور اين بود كه هيچ كدام از مسئولان شركتهاي متعلق به ساختمانهاي مركز تجارت جهاني قرباني نشده اند. بيشتر اين مديران درساعت وقوع حادثه به صبحانه اي دوستانه در پايگاه نظامي ال فوت كه با نيويورك فاصله زيادي داشت دعوت شده بودند وجرج بوش به آنها پيوسته بود.،،
در مجموع دلايل متعددي مبني بر طراحي اوليه انفجار يازده سپتامبر توسط عوامل نومحافظه كار آمريكا جهت فرصت سازي لازم براي تحقق اهداف خود از جمله تقويت نظاميگري وحمله به كشورهاي موردنظر نظير عراق(4) و افغانستان و همراه كردن كشورهاي جهان با آمريكا جهت مبارزه با تروريسم وجود دارد كه نشانگر اراده وعزم جدي محافظه كاران براي تحكيم قدرت آمريكا درسراسر جهان به هر قيمتي كه لازم باشد تلقي مي گردد.
پي نوشت ها:
1- محمود طلوعي،روزي كه جهان دگركون شد،تهران،انتشارات دستان،1380،صص 20-1
2- حسن باقري،توطئه يازدهم سپتامبر2001،تهران،انتشارات نذير،1380،صص 50-1
3- تيري ميسان،دروغ بزرگ،مترجم:سايت بي عنوان http://www.bionvan.com ،31 خرداد 1382
4- بيژن اسدي،حادثة يازده سپتامبرو آثار آن بر موقعيت سياسي خليج فارس،فصلنامه مطالعات خاورميانه،سال نهم،شماره 3،صص61-41
رويكردهاي سياسي نومحافظه كاران
مواضع نومحافظه كاران درآمريكا و بويژه پس از يازده سپتامبر دستخوش تحولات ودگرگوني فراوان گرديد ودولت بوش درجهت ايجاد جهان تك قطبي وتثبيت رهبري آمريكا مواضع جديدي را در قبال كشورهاي جهان بخصوص همپيمانان قبلي خود اتخاذ كرد كه دراين فصل به تشريح اين مواضع پرداخته مي شود.
الف ـ اروپا(1)
حادثه 11 سپتامبر گذشته از مشكلات فراواني كه براي آمريكا به بار آورد،و نخست اين «امكان بزرگ» را براي واشنگتن به ارمغان آورد تا با اتحاد با اروپا به تشكيل ائتلافي موسوم به «ضدتروريسم» پرداخته و حتي كشورهايي مثل روسيه را نيز به همراهي با خود وادار كند. كاخ سفيد از اين موقعيت ممتاز در قضيه افغانستان به خوبي بهره جست و توانست بحران افغانستان را تا حد زيادي آن گونه كه مي خواست حل و فصل كند. اما پس از پيروزي در جنگ افغانستان، آمريكا به اين نتيجه رسيد كه ديگر اروپا مايل به صرفنظر كردن از منافع ملي خود براي تحقق اهداف يكجانبه گرايانه واشنگتن نيست.
در واقع وقتي آمريكا ايدة حمله به عراق را براي مبارزه با تروريسم و ايجاد جهاني عاري از تسليحات هسته اي مطرح كرد ، عمده كشورهاي اروپائي، استقبال چنداني از اين طرح به عمل نياورده و حتي متحداني مثل آلمان و فرانسه و دوستان جديدي مانند روسيه از ابزار مخالفت صريح و جدي با نظرات آمريكا ابا نكردند.
در اين برهه عليرغم اعلام حمايت 8 كشور اروپايي از آمريكا در حمله به عراق موضعگيري بلژيك نشان داد كه «قدرت برتر جهان» وارد يك چالش جدي با دوستان و متحدانش شده است. بلژيك با وتوي درخواست اضطراري آمريكا مبني بر حمايت ناتو از جنگ عليه عراق، پرونده اين تقابل را وارد مرحله نويني كرد.در اين ارتباط لويي ميشل وزير خارجه بلژيك، با محكوم كردن رفتار واشنگتن در قبال متحدان اروپايي اش گفت: بوش قصد دارد كه ارتباطي از نوع ارباب ـ رعيتي بر آنها تحميل كند.«ولاديمير پوتين» رييس جمهور روسيه نيز با اعلام «همسويي كامل سياست هاي كشورش با آلمان و فرانسه» اين پيام را به آمريكا داد كه بزرگترين قدرت نظامي غير عضو ناتو نيز مخالف جنگ با عراق است.
در اين مقطع آمريكا، هم در جلب مشاركت اتحاديه اروپا ناكام بود، هم متحدانش در ناتو روي خوشي به جنگ نشان ندادند و هم عضو تأثيرگذار شوراي امنيت يعني روسيه نيز با مخالفان جنگ همصدا شد و ازاعضاي شوراي امنيت نيزتنها انگليس با آمريكا همراهي نمود.
آمريكايي ها با اين استدلال كه با حضور نظامي، اقتصادي و سياسي موثر در حوزه هاي عمومي روابط بين الملل توانايي مهار جهان را دارند، اروپا را به تمكين در برابر خود فراخواندند. اما اروپايي ها كه پذيرش اين هژموني را سرآغاز زوال قدرت جهاني و حتي منطقه اي خود تشخيص مي دادند، با اين استراتژي مخالفت كردند. اين مخالفت باعث شد آمريكا به انگليس به چشم توازنگر و حتي يار استراتژيك بنگرد.
واقعيت اين است كه آمريكا تحت رهبري محافظه كاران نوين سياست خارجي جديدي را كه در بسياري موارد مغاير با سياست هاي قبلي اين كشور است ، در قبال اتحاديه اروپا تعريف كرده است. نومحافظه كاران برخي از كشورهاي اروپائي ازجمله فرانسه را نماينده نظم قديم جهان دانسته ودفاع اين كشورها از جهان چندقطبي را غيرعلمي و مغاير با معيارهاي فعلي جهان سياست مي دانند.آنان معتقدند تنها با پذيرش قرن آمريكائي است كه اروپا مي تواند جايگاه مهمي درجهان پيدا نمايد(2). به دنبال روياروئي فرانسه با آمريكا در شوراي امنيت درمورد حمله به عراق، اندروسوليان سردبير سابق هفته نامه «نيوزپابليك» درمقاله اي تحت عنوان چرا آمريكا از اتحاديه اروپا هراس دارد نوشت ، اكنون تنها كشوري كه از ايجاد گسترش اتحاديه اروپا سود مي برد فرانسه است. به عقيده نومحافظه كاران آمريكا، اتحاديه اروپا بتدريج به يك خطر واقعي كه تكجانبه گرائي آمريكا را تهديد مي كند تبديل مي گردد. سوليان درجاي ديگري مي گويد: اتحاديه اروپا از نظر فرهنگي ، اقتصادي وسياست خارجي واز نظر ديپلماسي رودرروي آمريكا قرار گرفته وبه عنوان حريفي درمقابل سياست خارجي آمريكا ايستاده است. روبرت برادتك يكي از مشاوران وزارت امورخارجه آمريكا مي گويد: ما به دفت فعاليت ها، برنامه ها وسياست هاي اتحاديه اروپا را زيرنظر داريم ومي خواهيم ببينيم اروپا چگونه به متعادل ساختن نيروي آمريكا خواهد پرداخت. پاتريك شامرول استاد دانشگاه جورج واشنگتن براين باور است كه بايد فرانسه را هدف قرار داد وبا ازبين رفتن اين مغز اروپائي ، اتحاديه اروپا را متلاشي كرد.
آمريكا و انگليس اميدوارند با نفوذ در تار و پود اقتصادي و سياسي اين كشورها از غلظت ديدگاه ها و روش هاي فرانسوي ـ آلماني درآيندة اتحادية اروپا كه سرتاسر اين قاره را شامل مي شود، بكاهند و بر عيار آمريكايي ـ انگليسي آن بيفزايند. سرمايه گذاري آمريكا و انگليس در كشورهاي بلوك شرق سابق، به ويژه لهستان، روماني و مجارستان در چارچوب همين استراتژي شدت گرفت. در اين بازي كه شايد اكنون بتوان آن را استراتژي بزرگ آمريكا در اروپا ناميد، اهرم هاي فشار آمريكا بر روسيه و جلب اين كشور به سوي بلوك آمريكا ـ انگليس قوي تر از اهرم هاي فرانسه و آلمان است. اين تفوق در درون قاره اروپا بيشتر است، به گونه اي كه آلمان و فرانسه حتي نفوذ سابق خود را بر كشورهاي كم توان تر قاره مانند اسپانيا، يونان و پرتغال از دست داده اند . (3)
آمريكايي ها براي منكوب كردن متحدان ديروز و منتقدان امروز -آلمان و فرانسه- علاوه بر ابزارهاي اروپايي از توانايي هاي خود درخارج از قاره اروپا هم كمك مي گيرند. آن ها با حضور موثر در خاورميانه و خليج فارس به عنوان بزرگ ترين كانون بحران جهان و شراكت بلامنازع با اقتصادهاي حوزه پاسيفيك و حتي چين به تدريج بر ثقل اقتصاد جهان تسلط مي يابند.
عليرغم اين فشارها عمده كشورهاي اروپائي نيز نظم موردنظر آمريكا را برنتابيده ودرعين اذعان به قدرت نظامي و اقتصادي آمريكا برحفظ نظام چندقطبي درعرصه بين الملل اصرار مي ورزند. تعاملات اقتصادي كشورهاي اروپايي با يكديگر كه منجر به تقويت يورو شده است ومخالفت اكثر اين كشورها با حملة آمريكا به عراق وافزايش مناسبات بامخالفين نظام تك قطبي ، نشانه هاي بارز مقاومت اروپا درمقابل آمريكا مي باشد. مخالفت ده عضو جديد اتحادية اروپا با درخواست آمريكا مبني بر امضاي معاهده عدم استرداد شهروندان آمريكائي به دادگاه بين المللي نيز از نمونه هاي بارز اختلافات آمريكا با اتحاديه اروپا مي باشد. كارشناسان امور اروپا، فرانسه را متعادل كنندة وزنه آمريكا دراروپا دانسته و از ژاك شيراك كه هميشه از مخالفين دنياي چندقطبي بوده به عنوان رهبر سياست هاي مستقل در مقابل آمريكا ياد مي كنند. آنان براين عقيده اند كه قدرت پول واحد اروپا موجب كاهش فشار آمريكا براروپا شده است. فصلنامه مطالعات منطقه اي دراين باره مي نويسد:
« درواقع،مواضع فرانسه موجب ايجاد اين برداشت شده بود كه گزينه سازمان ملل متحد براي ايالات متحده آمريكا شكست پذير است. فرانسه داراي اهدافي متفاوت با ايالات متحده آمريكا بود،از سويي خواهان محدوديت اعمال قدرت آمريكا درعراق وازسوي ديگر، نگران حضور سنتي بازرگاني، سياسي واقتصادي خود دراين منطقه بود ودرضمن نگاهي نيز به خلع سلاح عراق داشت. جالب اينكه فرانسه به منظورمحدود كردن اعمال قدرت آمريكا درعراق ادعا مي كرد كه هنوز براي مذاكره با عراق راه حلهايي وجود دارد اما خود حاضر به مذاكره با ايالات متحده درباره اين اختلاف نبود وحتي پيشنهاد تصويب قطعنامه دوم را پيش از آنكه عراق آن را رد كند رد نمود» اگر چه فرانسه توانست با زيركي تمام به قهرمان مردمي مخالفان جنگ تبديل شود، اما نتوانست مانع از بروز جنگ شود وحتي برعكس فرانسه با رفتار خود آمريكا را دست كم براي يك دهه رودرروي سازمان ملل متحد قرار داد. نقش فرانسه در سوق دادن آمريكا به سوي يك جانبه گرائي محض غيرقابل انكار است وبه عنوان يك عامل سياسي قابل بررسي است . از سوي ديگر اگر واشنگتن هم در موقعيت پاريس يا مسكو يا پكن قرار مي گرفـت نيـز هميـن راه را مي رفت وبحث استفاده از حق وتو را مطرح مي كرد. اين نكته نشان مي دهد كه درسالهاي آغازين هزاره جديد، هنوز منافع ملي وفهم يك دولت برمنافع جهاني ومصلحت بين المللي برتري دارد.،،
با توجه به سياستهاي راديكالي نو محافظه كاران آمريكا در قبال كشورهاي عمدة اروپا نظير آلمان و فرانسه مي توان گمان برد كه رقابت دو تفكر، ارزش گرايي آمريكايي و منفعت گرايي اروپايي، در حال حاضر مانع شكلگيري نوعي هژموني آمريكائي در جهان است و محافظه كاران تجديد نظرطلب آمريكا بايد براي مقابله با اين چالش چاره انديشي نمايند.
ب : خاورميانه و خليج فارس(4)
دربيستم مارس 2003 آمريكا به همراهي انگليس، استراليا و لهستان به عراق حمله كرد . اين حمله نشانگر شكست تلاش هاي بين المللي براي جلوگيري از جنگ وآغازي براي به حاشيه رانده شدن سازمان ملل متحد توسط آمريكا بود. نومحافظه كاران آمريكا وبخصوص افرادي چون رامسفلد و ولفووتيز، ويليام كريستول وريچارد پرل از طراحان وحاميان اصلي حملة آمريكا به عراق بودند. به عبارتي محافظه كاران جديد براي نهادينه ساختن حضور خود در خاورميانه وكنترل بازار نفت وهمچنين دفاع از اسرائيل به اين نتيجه رسيدند كه حمله به عراق مطلوب ترين راه براي تحقق اين اهداف مي باشد.
رهبران محافظه كار جديد، عراق را شروعي مناسب براي پياده سازي دكترين خود ارزيابي كردند و باتوجه به اين واقعيت بود كه حضور ميليون ها نفر تظاهـركننـده در پايتخت هاي عمومي اروپايي ودربسياري از بخش هاي جهان عرب ، اصولاً كمترين تغييري در سياست آمريكا به وجود نياورد. ملاحظات سياسي، استدلالهاي اقتصادي ، تلقيات فرهنگي و ارزيابي هاي استراتژيك ؛ آمريكا را به سوي اين سياست سوق داد كه سرنگوني رژيم يعني حاكم بر عراق را مطلوب ترين گزينه بيابد. عراق از معدودكشورهاي جهان عرب است كه از نقطه نظر تاريخي خارج از حيطة نفوذ آمريكا قرار داشته است. به لحاظ الگوبرداري آن رژيم از تجارب اتحاد جماهير شوروي ، از تشكيلاتي ترين كشورهاي خاورميانه است(5). ازجمعيت جوان و تحصيلكرده تشكيل شده است. از ظرفيت مالي مناسب براي تبديل شدن به الگوي موردنظر آمريكا درخاورميانه برخودار است . كشوري كه توانايي توليد هفت ميليون بشكه در روز را داشته وبر روي دومين ذخاير تاييد شده جهاني قرار دارد. اين موقعيت استراتژيك اقتصادي مي تواند آمريكا را در خاورميانه به منزلتي برساند كه اين كشور امروزه در اروپا از آن برخوردار است. فروپاشي رژيم صدام حسين كه از سازمان يافته ترين رژيم ها درخاورميانه بود ونمايش قدرت بي نظير نظامي آمريكا درشكل دادن اين فروپاشي، اين امكان را براي تصميم گيرندگان آمريكايي فراهم مي كند كه به رهبران كشورهاي دوست درجهان عرب يادآور شوند كه تداوم بقاي آنان ايجاب مي كند كه درراستاي اهداف آمريكا حركت كنند. باتوجه به حضور نزديك آمريكا درخاورميانه بسياري از اين دولت ها به اين نتيجه خواهند رسيد كه درمتن حمايت آمريكا حركت به سوي دگرگوني هاي تصميم گيرندگان مقيم واشنگتن ضرورتاً نمي تواند بد باشد واين امكان هست كه اصلاحات تحميل شده منجر به تقويت قدرت آنان گردد. حضور آمريكا در عراق درعين حال اين فرصت را براي آمريكا ايجاد مي كند كه درميزان وابستگي نظامي واقتصادي خود به ديگر كشورهاي خاورميانه بكاهد وبدين روي ازقدرت مانور وسيع تري براي حركت دادن آنان به سوي اصلاحات موردنظر خود برخوردار گردد.(6)
حضور كالين پاول وزير خارجه درسوريه و لبنان پس از سقوط صدام به مفهوم اين بود كه آمريكا دشمنان خود در خاورميانه را نيز از نظر دور نداشته است . كالين پاول با اين پيغام وارد سوريه شد كه وضعيت استراتژيك درخاورميانه عوض شده است او در كنفرانس مطبوعاتي در دمشق اعلان كرد كه او اين پيغام را به بشاراسد اعلام كرده است و او آن را درك مي كند تغيير وضعيت استراتژيك موردنظر كالين پاول اين است كه آمريكا از ظرفيت هاي ضروري نظامي وسياسي ، فرهنگي واقتصادي برخوردار است كه درصورتي كه كشورهاي دشمن آمريكا منافع اين كشور را به خظر بيندازند واز حركت به سوي بازسازي ساختارهاي حاكم سياسي ، زيربناهاي اقتصادي ومعيارهاي فرهنگي درجهتي كه ازنظر آمريكا مطلوب است امتناع كنند سياست هاي تنبيهي را پياده سازد. منطق كالين پاول هنگامي بيشتر براي كشورهاي دشمن آمريكا نافذ مي گردد كه به يادآورده شود كه وزير خارجه آمريكا بعد ازپيروزي آمريكا درعراق اعلام كرد كه فرانسه به جهت سياست هاي خود دررابطه با عراق محققاً تنبيه خواهد گرديد. اگر شرايط جهاني به گونه اي است كه آمريكاييان از اين امكان برخوردار هستند كه سومين قدرت نظامي دنيا وپنجمين قدرت اقتصادي جهان را تهديد به تنبيه كنند پس بايد تهديد آمريكا را جدي گرفت. بشار اسد در هنگام حضور وزير خارجه آمريكا اعلان كرد كه دفاتر تعدادي از سازمان هاي مخالف منافع وارزش هاي آمريكايي را در دمشق تعطيل كرده است وتاييد گرديد كه سوريه همكاري هاي وسيع براي شناسايي افراد القاعده را باآمريكا دنبال مي كند.در مجموع قدرت هژموني آمريكا رخوت سياسي درخاورميانه وافول قدرت تاريخي آلمان وفرانسه دركنار قاره اي شدن قدرت روسيه، فرصت تاريخي را براي محافظه كاران جديد حاكم برآمريكا فراهم آورده است كه حوزه امنيتي آمريكا را به منطقه اي گسترش دهند كه درصورت موفقيت به لحاظ اقتصادي وفرهنگي ، آمريكا را براي زماني طولاني از لحاظ جهاني درموقعيتي متمايز قرار خواهد داد . ويژگي هاي عراق وضروريات استراتژيك آمريكا، محافظه كاران جديد را متقاعد ساخت كه حمله به عراق از نظر سياسي ونظامي واقتصادي از چنان ارزشي برخوردار است كه هزينه هاي مترتب به آن معقول به نظر آمد. آمريكا در خاورميانه به جهت حضور در عراق از نقش بسيار محوري درشكل دادن به تعاملات برخوردار خواهد بود. مگر اينكه كشورهاي دوست ودشمن آمريكا از اين توانايي برخوردار باشند كه هزينه هاي حضور در خاورميانه را براي آمريكا آنچنان فزاينده سازند كه پيروزي درعراق جلوه گر شكست منطق محافظه كاران جديد گردد.
پي نوشت ها:
1- راجيو نايان/اسماعيل شفيعي،روابط آمريكا و اروپادر دوره پس از جنگ سرد،فصلنامة مطالعات منطقه اي،جلد يازدهم،1381.صص149-125
2- روزنامه جمهوري اسلامي،10 تيرماه 1382 ص 14
3- اسلرگوين،آمريكا روياروئي بر باد رفته،مترجم:علي آقامحمدي و پيمان دفتري،تهران،انتشارات وزارت امورخارجه،1380،
صص 160-145
4- سيد حسين موسوي،آمريكاوخاورميانه پس از رويدادهاي 20 شهريور،فصلنامه مطالعات خاورميانه،سال هشتم،شماره 3،
صص 9-1
5- حسنين توفيق ابراهيم/عبدالرضا همداني،سياست هاي آمريكا در عراق پس از رياست جمهوري جرج دبليو بوش،سال نهم،شماره 3.صص 130-121
6- زلماي خليل زاد.استراتژي براي قرن بيست و يكم،تهران،نشرآمن،1379،ص ص110-90
دستاوردهاي نومحافظه كاران
الف : تجارت تسليحات
به دنبال قدرت يافتن نومحافظه كاران آمريكا، مجتمع هاي بزرگ صنايع تسليحاتي آمريكا آخرين سلاح هاي موجود با فن آوري پيشرفته را آزمايش كردند وبدين گونه ميلياردها دلار به جيب خود سرازير ساختند. اين پول از بودجة دفاعي آمريكا وبودجة ويژه هشتاد ميليارد دلاري تآمين مي شود، كه چندي پيش كنگرة آمريكا به درخواست رئيس جمهور آن كشور آن را به تصويب رساند ودراختيار دولت بوش ودرواقع دراختيار وزارت دفاع آمريكا قرار داد. البته علت تقويت ميليتاريزم درآمريكا تنها به دولت بوش بازنمي گردد. اين امر پيشينه اي دارد، كه بايد بدان اشاره كرد.
بافروپاشي نظام سوسياليستي اروپاي شرقي در اواخر دهه هشتاد ميلادي افكار عمومي درون آمريكا انتظار داشت، از بودجة فزاينده دفاعي كاسته شده وبه ازاي آن بر بودجة امور اجتماعي افزوده گردد. استدلال اين بود حال كه دشمن ديرين ايالات متحده آمريكا، يعني ابرقدرت كمونيستي شكست خورده وفروپاشيده است وديگر نيازي به يك مسابقة تسليحاتي نيست، پس بايد اين بودجه را درجهت رفع نابساماني هاي ملي، از جمله مبارزه با فقر ونظام آموزشي صرف كرد. با همين استدلال بود كه دولت كلينتون با وعده وبا هدف سروسامان دادن به اين نابساماني ها بر سركار آمد. اما طرح هاي اجتماعي كلينتون با مخالفت سرسخت جمهوريخواهان روبروگشت. بطوري كه طي چند سال بعد اثري از اين طرح ها باقي نماند. دراين مقطع ، جناحي از جمهوريخواهان كه بعد به نومحافظه كاران معروف شدند نه تنها با كاهش بودجة دفاعي مخالف بودند، بلكه حتي خواستار افزايش آن نيز مي شدند.به عقيده آنان پس از شكست دشمن سوسياليستي آمريكا بايد به مصاف با دشمنان ديگر كه در سـراسـر جهـان پـراكنده اند رفته و خود را مجهز به مدرن ترين تسليحات پيشرفته كند وبدين گونه نقش رهبري خود بر جهان را تضمين نمايد. انتشار نظريه هايي چون برخورد تمدن ها از سوي ساموئل هانتينگتون ويا جنگ عادلانه ازسوي مايكل والزر، اساتيد دانشگاه هاي آمريكا، در خدمت اين دسته از نومحافظه كاران حزب جمهوريخواه قرار گرفت ومباني نظري آنان را تشكيل داد.(2)
همانگونه كه قبلاً هم اشاره شد درسال 1997 سازماني غيرانتفاعي درآمريكا بنيانگذاري شد، كه پروژه براي قرن جديد آمريكائي نام گرفت، بخشي از بنيانگذاران اين سازمان كه هم اكنون در هيئت دولت جرج دبليو بوش قرار دارند. در بيانيه اصول ارزشي خود مي نويسند، ايالات متحده آمريكا درسياست دفاعي خود دچار سرگرداني است ودولت كلينتون قادر نبوده كه يك ديدگاه استراتژيك قابل اعتماد از نقش جهاني آمريكا ارائه دهد. آنان مي افزايند، كه نبايد عوامل عمدة موفقيت دولت ريگان را از يادبرد واين عوامل عبارت اند ازيك نيروي نظامي قوي وآمادة رويارويي با چالش هاي حال وآينده، يك سياست خارجي بي باكانه وآگاه در ترويج اصول ارزشي آمريكايي درخارج از مرزها ويك رهبري ملي در داخل كه مسئوليت جهاني آمريكا را بپذيرد. براين اساس محافظه كاران نوين آمريكا خواستار افزايش بودجة قابل ملاحظه نظامي هستند تا مسئوليت هاي جهاني خود را براي تاُمين نقش بي بدليل آمريكا تحقق بخشند(3). و لذا نظم جديد بين المللي بايد با امنيت، رفاه واصول ارزشي آمريكا سازگار باشد تا عظمت آمريكا درقرن آينده تضمين گردد. مروجين اين نظريه در دولت جديد جرج دبليو بوش جنگ هاي افغانستان وعراق را ايجاد كردند.
در دوران محافظه كاران نوين آمريكا وبخصوص بعد از انفجارهاي يازده سپتامبر قدرت ومسئوليت هاي فرماندهي منطقه اي پنتاگون درچارچوب برنامه هاي آموزشي ، مانورهاي نظامي مشترك و گسترش حضور نظامي آمريكا در سراسر جهان به ويژه درآفريقا، آمريكاي لاتين واوراسيا تقويت شد. دراين عصر جديد، ارتش آمريكا آزادي جديدي براي عمل پيدا كرد.
از اين بستر، ميليتاريست هاي امنيت ملي كنترل سياست خارجي وسياست نظامي دولت بوش را دراختيار گرفتند. چشم اندازهاي استراتژيك تغيير دكترين ها، افزايش شديد بودجه هاي نظامي و دفاع ملي و بي اعتنائي به مقررات بين المللي عناصر ظهور يك جنگ طلبي جديد در دولت آمريكا را تشكيل مي داد. دراين دوران دولت آمريكا به نظاميگري بدون آن كه با مانع قواعد، معاهدات يا ائتلاف هاي بين المللي مواجه شود روي آورد.
تغييرات دكترين ها نيز به طور منطقي از اين محور قدرت پيروي كرد. مقامات پنتاگون به جاي توسل به آنچه دكترين نظامي تهديد- محور مي نامند به سمت يك رهيافت توانايي – محور حركت كردند. دكترين نظامي آمريكا ، به جاي مشخص كردن تهديدات واقعي وقريب الوقوع براي امنيت ملي آن كشور درصدد كسب برتري دائمي نظامي شد كه به آمريكا توان شكست هرگونه حمله قابل تصور را بدهد.
پنتاگون براي تضمين اين برتري بي پايان نظامي نيازمند افزايش بودجه است.و لذا بالاترين ميزان افز ايش بودجه نظامي از زمان ريگان به بعد در دوران بـوش بوده كه بخش عمده آن به سيستم هاي قديمي جنگ سنتي اختصاص يافت ومقدار زيادي نيز براي تغيير سيستم هاي جديد شامل دفاع ملي موشكي، كه براي تضمين برتري جويانه نظامي آمريكا درآينده طراحي شد، اختصاص يافته است. پرزيدنت بوش درحمايت از دكترين برتري، دريكي از سخنراني هاي خود در وست پوينـت بـا اظهار ايـن كه آمريكا دكترين هاي كهنه و بازدارندگي را به كنار نهاده، جامعه بين المللي را دچار شوك كرد.وي گفت آمريكا ديگر منتظر نخواهد ماند تا مورد حمله قرار گيرد بلكه در تحولات آينده با حملات ابتدايي خود نه تنها عليه شبكه هاي تروريستي بلكه عليه كشورها پيشدستي خواهد كرد(4). ريچارد فالك RICHARD FAULK هشدارداده كه آمريكا داراي « حق براي بي توجهي به مقررات دست وپاگير وحقوقي بين المللي كه بتدريج درطي قرون شكل گرفته است» مي باشد .در زمينه تكثير سلاح هاي هسته اي دكترين نظامي آمريكا با رد تمامي اقداماتي كه طي نيم قرن گذشته براي جلوگيري از گسترش اين سلاح ها انجام شده، مي گويد درصورتي كه اين كشور ثابت شود كه كشورهاي غيرهسته اي مشغول ساخت سلاح هاي بيولوژيگ ، شيميايي وهسته اي هستند. استفاده از سلاح هسته اي عليه آنان را مورد توجه قرارخواهد داد. اين همان چيزي است كـه دولـت آمريكا آن را سياست «ضدگسترش سلاح هاي هسته اي » مي نامد. بر اساس اين دكترين جنگ طلبي آمريكا رقبا را تحمل نمي كند، واستراتژي هاي پيشگيري از جنگ وچارچوب هاي مذاكراتي را ناديده مي انگارد.
آمريكا در مسير جنگ طلبي ابتكار عمل را نه به ديپلمات ها بلكه به تجار اسلحه مي دهد.
درجريان جنگ عراق صنايع نظامي و نفتي آمريكا از سودبرندگان اصلي جنگ بودند.(5) ازجمله شركت هايي كه از تسليحات نظامي سود كلاني عايدشان شد مجتمع كارلايل بود. كارلايل يك مجتمع عظيم توليد كننده انواع هواپيماها وتسليحات نظامي است. بنا به گزارش تلويزيوني برنامه فرونتال 21 در شبكه 2 تلويزيون آلمان، وقتي چتربازان آمريكايي بر فراز عراق پرواز مي كنند شركت هواپيماسازي فرونتال سود آن را مي برد. اين شركت به مجتمع كارلايل تعلق دارد وچندي پيش يك قرارداد سيصد ميليون دلاري دريافت كرده است. اگرچه مقر مجتمع كارلايل در واشنگتن است ولي اگر كسي به دنبال تابلويي به نام مجتمع كارلايل باشدآن را نخواهد يافت. اين مجتمع از سال 1998 بطور غير علني حجم تجارت تسليحاتي خود با دولت را به دوبرابر افزايش داده است.
اوتفريد ناسائر Otferid Nassauerاز كارشناسان مركز اطلاعات براي آتلانتيك درباره مجتمع كارلايل مي گويد: مجتمع كارلايل طي چند سال گذشته دربخش دفاعي فعال گشته، زيرا كه بسياري سياستمداران گذشته را بكار گمارده و از دانش آنان بهره مي برد. آنان مثلاً در فرايند خصوصي سازي شركت هاي تسليحاتي دولتي ونهادهاي تحقيقاتي دولتي در دوسوي آتلانتيك فعالند. اين سياستمداران سابق كدامند؟ برپايه گزارش تلويزيوني فرونتال فرانگ كارلوچي وزير دفاع در دوران رياست جمهوري بوش پدر، رياست مجتمع كارلايل را برعهده دارد. دركنار او جيمز بيكر، وزير خارجه بوش پدر قرار گرفته است وشخص جرج بوش پدر، رئيس جمهور سابق، سمت مشاور ارشد اين مجتمع را عهده دار است.
ب-تقويت اصل يكجانبه گرائي(6)
حادثه 11 سپتامبر اجماع نخبگان سياسي آمريكا بويژه محافظه كاران جديد را درمورد مداخله گرايي گسترده ويك جانبه گرايي كه در دهه 1990 شكل گرفته بود، به سطح افكار عمومي كشاند وافكار عمومي آمريكا را نيز با خود همراه ساخت.(7)
تحولات دهه 1990 واقدامات آمريكا دراين دهه همچون حمله آمريكا به عراق پس از اشغال كويت، مداخله درسومالي وبوسني – هرزگوين، همراهي وهمسويي با راست افراطي اسرائيل ، عدم تصويب معاهدة منع كامل آزمايشهاي هسته اي (CTBT) مخالفت با دادگاه جنايات بين المللي (ICC) ارائه تعريفي نوين از ماُموريت ناتو وگسترش آن به سوي شرق، اقدام نظامي عليه صربستان و… مبين اجماع داخلي درآمريكا براي تحكيم فرماندهي جهاني و تثبيت استراتژي يك جانبه گرايي بود(8).پس از 11 سپتامبر، وقوع تحولات ذيل از جدي تر شدن اين سياست آمريكا حكايت دارد:
الف: مداخله در افغانستان
ب: گسترش ايده جنگ با تروريزم، درجنوب شرقي آسيا، خاورميانه، آسياي مركزي وجنوبي
ج: تهديد ايران، كره شمالي وسوريه ومعرفي اين سه كشور به عنوان محور شرارت
د: مخالفت با پيمان كيوتو وخروج از اين پيمان
ه : فاصله گرفتن از معاهدات و رژيم هاي كنترل تسليحات
ز: فشار بر كشورها، براي مصونيت آمريكايي ها در مقابل اقدامات خلاف قانون و عدم تحويل آنها به دادگاه جنايتكاران بين المللي
ح- تهديد شوراي امنيت سازمان ملل مبني بر وتوي تمديد ماُموريت نيروهاي ويژه سازمان ملل دربوسني درصورت عدم پذيرش درخواست مصونيت براي سربازان آمريكايي در بوسني
ط: افزايش عوارض بر واردات فولاد به آمريكا ونقض مفاد WTO
ي: تهديد بلژيك درمورد تغيير مقر ناتو درصورت عدم تجديدنظر در قانون محاكمة جنايتكاران جنگي توسط دادگاههاي اين كشور
ك : گسترش حضور نظامي درآسياي مركزي
ل: حمله به عراق بدون دريافت مجوزهاي بين المللي
تحولات مذكور بيانگر گسترش حوزة امنيتي آمريكا درنزد طراحان سياست خارجي آن كشور وتلاش براي رويارويي با تهديدات وحفظ برتري خود با فرض عدم همراهي متحدان است .برتري آمريكا درپنج حوزه ارتباطي 1-تبليغي 2-فن آوري 3-نظامي 4-اقتصادي 5-سياسي به اين كشور فرصت داده است تا ، به گونه اي موُثر در عرصه هاي مختلف حضور يافته ومخالفت ديگر قدرتها، مانع جدي بر سر راه تصميماتش ايجاد نكند.
ج-ايجاد ائتلاف جهاني بر عليه تروريزم (9)
نومحافظه كاران آمريكا پس از وقوع حادثه 11 سپتامبر ، اين فرصت را يافتند تا مقولة تروريزم را به شكلي گسترده درحوزة امنيت بين المللي وارد سازند. تهديد داخلي آمريكا، تهديدي بين المللي تلقي شد ومبارزه با تروريزم يك مقولة بين المللي گرديد. استناد آمريكا به ماده 51 منشور سازمان ملل متحد مبني بر حق دولتهاي عضو در دفاع از خود براي حمله به افغانستان وسپس صدور قطعنامه هاي 1368 و 1373 شوراي امنيت كه برمقابله دولتها با مرتكبين اقدامات تروريستي وسازمانهاي تروريستي تاُكيد داشت. گزارشهاي بيش از 100 كشور به سازمان ملل در مورد اقدامات انجام شده عليه فعاليت هاي تروريستي در تحت قطعنامه 1373 شوراي امنيت، اقدام نزديك به 150 كشور در بلوكه كردن دارايي هاي گروههاي تروريستي وبالاخره اقدامات گسترده درشكل ائتلاف عليه تروريزم درسطح بين المللي ، ابعاد بين المللي سازي موضوع را به وضوح نشان مي دهد.
سلاحهاي كشتار جمعي دومين مقوله اي بود كه نومحافظه كاران آمريكا پس از 11 سپتامبر به شكلي گسترده تر از پيش در دستوركار جامعه بين المللي قرار دادند. اگرچه اين موضوع بعداز جنگ خليج فارس ومسئله امحاُ سلاحهاي كشتار جمعي عراق و اعزام بازرسان تسليحاتي به عراق مورد توجه جامعه بين المللي قرار داشت، اما حادثه 11 سپتامبر وگسترش حضور نظامي يك جانبه آمريكا درخليج فارس ، آسياي مركزي وافغانستان وتقويت پيوندهاي امنيتي آمريكا با كشورهاي مختلف، بخصوص درحوزه مبارزه با تروريزم، ونيز گسترش نگرانيها از تهديدات امنيتي پس از 11 سپتامبر واشاعه نگراني از كاربرد سلاحهاي كشتارجمعي (هسته اي، شيميايي وبيولوژيك) درفعاليتهاي تروريستي، به آمريكا فرصت داد تا اجماع بين المللي را براي مقابله با توليد وگسترش اين سلاحها جلب كند.
اگرچه در دستوركار برنامه امنيت جامع آمريكا كه ازسوي وزارت دفاع اين كشور ارائه شده، موضوعاتي چون محيط زيست، قاچاق موادمخدر، قاچاق انسان، انرژي، بيماريهاي واگيردار، اقدامات انسان دوستانه ومبارزه با پول شويي نيز دركنار دومقولة تروريزم وسلاحهاي كشتارجمعي ، به عنوان عوامل تهديد امنيت بين المللي و چالش هاي سياست خارجي آمريكا در قرن 21 معرفي شده اند.
اما از سوي ديگر خاورميانه به عنوان يكي از زير سيستمهاي بين المللي وباتوجه به گسترة جغرافيايي آن وحساسيت اشغال فلسطين ، امروزه از مكانهاي اصلي فعاليت هاي ضدآمريكائي خوانده مي شود.
سابقة مخالفت مسلمانان با دولتهاي وابسته به آمريكا، و وجود افراد وگروههاي ذينفوذ اسلامي ونيز گروههاي وهابي و تندرو درمنطقه، بطور طبيعي زمينه ساز شكل گيري نگرانيها ازفعاليت گروههاي اسلامي و نيز القاعده ويا شبكه هاي مرتبط با القاعده درمنطقه بوده وبه آمريكا اين فرصت را داد تا با ارتقاء سطح اين نگرانيها به سطح تهديد امنيت بين المللي ، كشورهاي جهان بخصوص درخاورميانه را بطور گسترده درگير مقوله مبارزه با تروريزم سازد. به عبارت ديگر مقوله امنيت درمنطقه با مسئله تروريزم پيوند خورد و اين دستاورد خوبي براي نومحافظه كاران بود .
در واقع آمريكائي ها ضمن درنظرگرفتن مجموعه واقعيتهاي موجود، تمركز امنيتي ونظامي خود را حول محوري كه مي توان امنيت متقارن (Symmetrical Security) خواند، قرار دادند.
سياست امنيت متقارن، را مي توان تركيبي نظري براي تبيين برنامة آمريكا در آسيا در برخورد با مقولة تروريزم دانسته وآن را موجب ايجاد احساس وبرداشت مشترك ومشابه نسبت به تهديد تروريزم از سوي كشورهاي جهان تعريف كرد. براين اساس امنيت متقارن داراي موًلفه هاي ذيل خواهد بود:
الف: وجود احساس وبرداشت مشترك نسبت به تهديد درميان ملل جهان ، اتخاذ سياستها ومقابله مشترك وانفرادي باتهديد را ممكن مي سازد.
ب: همسو سازي منافع سياسي در مسير ايجاد يك برداشت مشترك نسبت به تهديد تروريزم.
ج: پيوند امنيت داخلي كشورها با امنيت منطقه اي وامنيت بين المللي .
د: ترويج اين تفكر كه تهديد هر كشور تهديد آمريكا؛ ومتقابلا تهديد امنيت داخلي آمريكا، تهديد ديگران مي باشد.
هـ: آمريكا تنها كشور توانمند براي دفاع عليه هر تهديد عليه هريك از كشورهاي جهان است.
و: امنيت متقارن از تعميم موضوع به حوزه هاي ديگر همچون درگيريهاي مرزي، اختلافات منطقه اي ورقابتهاي سياسي ،… دوري جسته، درعين توجه به تاثيرگذاري اين عوامل برشدت وضعف تهديد تروريزم، موضوع تهديد تروريزم را تا مقطعي كه استراتژي وسيعتري ازسوي ايالات متحده تدارك ديده شود، دراولويت قرار مي دهد.
ز: حضور ناوگان هفتم آمريكا درغرب اقيانوس آرام واقيانوس هند، قراردادهاي امنيتي آمريكا با برخي كشورهاي آسيايي، حضور نظامي آمريكا در افغانستان وعراق، گسترش همكاريهاي نظامي آمريكا با كشورهاي جهان وگسترش ناتو به شرق، پشتيباني و مكانيزمهاي نظامي لازم را براي سياست امنيت متقارن فراهم مي سازد.
تحولات افغانستان وعراق ونوع برخورد آمريكايي ها با اين كشورها، براي بسياري از افراد جاي ترديد باقي نگذاشته كه اين كشور از موضوع مبارزه با تروريسم بعنوان ابزاري براي پيشبرد سياســت هـاي خـود درزمينة مسايل و كشورهاي مختلف استفاده مي نمايد. دراين حال دستگاههاي خبري جهاني بويژه آمريكايي ها تلاش داشته اند افكار عمومي دنيا بخصوص كشورهاي اسلامي را دراين رابطه توجيه واقناع نمايند. درواقع انتخاب شعار مبارزه با تروريسم نيز بيانگر اهميت و ضرورت اقناع افكار عمومي نسبت به سياست واقدامات رهبري شده توسط آمريكا مي باشد.
نو محافظه كاران درجهت مبارزه با تروريسم آمريكايي ها پيگيري دو هدف را وجهة همت خود قرار دادند. اين اهداف عبارت هستند از:
-ارتقاي اهميت موضوع مبارزه با تروريسم به عنوان اصلي ترين ومهمترين موضوع بين المللي و ايجاد ائتلاف جهاني بر عليه تروريسم
-تعيين كشورهاي موردنظر خود بعنوان اهداف مناسب براي طرح مبارزه با تروريسم درسطح جهان.
پي نوشت ها:
1-Bush ally set to profit from the war on terror,Antony Barent/Solomon Hughes,Guardian,may/11/2003
2-روزنامه صداي عدالت،17 آبان ماه 1380،ص8
3-صداي آلمان،بخش فارسي،http://www.dwelle.de/persian/politfeature/376454.html ،14/4/2003
4-روزنامه صداي عدالت،19 آبان 1380،ص4
5-روزنامه ايران،26 آذرماه 1382،ص14
6-روزنامه همشهري،21 خرداد 1382،ص 12
7-مهدي ذاكريان،آمريكا:از سازمان ملل متحد تا يكجانبه گرائي برتري جويانه ، فصلنامه مطلعات خاورميانه،سال چهارم
شماره 2،صص23-1
8-سايت ايران امروز،http;//www.iranemroz.com ،جهان تك ابرقدرتي.15 ارديبهشت 1382
9-تروريسم:ريشه يابي تروريسم و اهداف آمريكا از لشكر كشي به جهان اسلام،تهران،انتشارات سروش،1380،
صص 130-100
آينده نومحافظه كاران
الف-انديشه رهبري جهان
حادثة يازده سپتامبر بدون توجه به عوامل ايجاد آن ، موجب تحولي شگرف درتغيير مفاهيم سياسي حاكم برجهان شد وفضاي لازم را براي پياده كردن طرحها ونقشه هاي محافظه كاران
تجديد نظر طلب آمريكا فراهم نمود. نومحافظه كاران به اين باور رسيدند كه آمريكا بايد رهبري عصر اطلاعات را به عهده بگيرد تا از انقراض خود جلوگيري كند آنها اعتقاد دارند كه بدون رهبري آمريكا، جهان را خشونت وجنايت فراخواهد گرفت ولذا تحت عنوان يك اقدام انساني ، آمريكا بايد ناجي جهان گردد ورسالت خود را در قبال بشريت ايفا نمايد. اما درمورد آيندة نومحافظه كاران پرسشهائي نيز مطرح است. آيا آمريكا به تنهائي مي تواند سياست جهاني را تعيين كند؟ آيا محور برتري هاي نظامي درآينده عامل اصلي قدرت خواهد بود؟ آيا نقش سازمانهاي بين المللي ومقررات جهاني درآينده روبه كاهش خواهد رفت؟ وآيا آمريكا به آساني خواهد توانست از باتلاق هاي عراق وافغانستان خارج شده وحوزة نفوذي خود در خاورميانه را تثبيت نمايد؟ اين پرسشها همواره نظريه پردازان سياسي جهان را به اظهارنظر درمورد آينده سياست هاي نومحافظه كاران ترغيب نموده است . دكتر سريع القلم در اين رابطه مي نويسد:(1)
« درفهم مسايل سياست خارجي آمريكا، اشاره به نكات هنري كيسينجر ضروري است . كيسينجر دركتاب (آياآمريكا نيازي به سياست خارجي دارد؟) مي گويد كه جايگاه آمريكا درسطح جهاني ، كاهش پيدا كرده است ودرهمه جا آمريكا درنزاع با ديگران است، كيسينجر مي گويد آمريكا از قدرت نبايد براي يكجانبه گرائي استفاده كند، بلكه قدرت بايد دراختيار چندجانبه گرائي باشد. آمريكا براي ايجاد نظم نوين بايد بيشتر از قدرت سياسي، اقتصادي، تكنولوژيك وعلمي بهره برداري كند او سه عامل بازدارنده در دوران پس از جنگ سرد آمريكا مطرح مينمايد. اوعامل اول را گروه هاي ليبرال وچپ افراطي مي داند كه معتقدند آمريكا بايد سياست خارجي خود را براساس بسط حقوق بشر طراحي كند. كيسينجر با نقد اين جريان معتقد است كه اين نوع برخورد كشورهاي ديگر را كه با فرهنگ وسنت هاي مختلفي اداره مي شوند آزرده مي كند وجايگاه آمريكا را تنزل مي دهد لذا آمريكا نبايد به دنبال يكسان سازي جهاني باشد.
عامل بعدي درسياست خارجي عقلايي براي آمريكا ازمنظر كيسينجر، گروه هاي محافظه كار دست راست افراطي هستند آنها طرفدار يكجانبه گرائي؛ هژموني جهاني ونظام بين المللي (PAN-AMERICANA) هستند. هرچند اين گروه بهتر از گروه قبلي مي فهمد، ولي توان فهم حدود وثغور قدرت- حتي قدرت نظامي آمريكا- را ندارند. هژموني جهاني قدرت هاي ميان پايه جهاني را به هم نزديك تر مي كند، درحالي كه آمريكا بايد عامل همگرايي ميان قدرت هاي جهان باشد . به نظر كيسينجر آمريكا اين توان را دارد كه از طريق سازمانهاي بين المللي ومنطقه اي منافع خود را پيش ببرد. او آمريكا را متهم به عدم فهم واقعيت هاي جهاني كرده ومعتقد است آمريكا با سياست خارجي يكجانبه گرا، موقعيت ضعيف تري به ارمغان مي آورد.كيسينجر گروه سوم را جامعه بي تفاوت آمريكا مي داند. بي علاقگي شديد مردم آمريكا به روابط خارجي وكاهش شديد مشاركت سياسي مردم درانتخابات عاملي بازدارنده در پيشبرد اهداف بين المللي آمريكا مي باشد. درمبارزات انتخاباتي، اصل تعيين كننده پرداختن به مسايل داخلي ومحلي است .»
از ديدگاههاي هنري كيسينجر مي توان استبناط كرد كه آمريكا عليرغم قدرت نظامي وتوان اقتصادي خود نبايد وظيفة مديريت جهان را به عهده گيرد چراكه اين امر مخالفت ديگر كشورها ونهادهاي بين المللي را درپي خواهد داشت وممكن است به انزواي آمريكا منجر گردد. اگرچه نومحافظه كاران آمريكا هنري كيسينجر را در زمرة سياستمداران سنتي دانسته ودر جهت به حاشيه راندن وي انديشه هاي سياسي او را كهنه مي پندارند. اما واقعيت اين است كه نشانه هائي از پيش بيني هاي كيسينجر به تدريج درحال ظهور مي باشد. افزايش اختلاف نظر ميان آمريكا و بلوكهاي جهان بخصوص اتحاديه اروپا وجهان عرب نشانگر جدائي تدريجي آمريكا از بقيه جهان است. امري كه مي تواند برنامه هاي محافظه كاران تجدي نظر طلب را با مشكل مواجه سازد.
دكتر سريع القلم از بعد ديگري نيز به اين موضوع پرداخته ومي گويد:(2)
« مابراي آنكه وضعيت هركشوري را درك كنيم بايد فهمي از كانونهاي قدرت آن داشته باشيم. برآيند كانونهاي قدرت، مساوي است با وضعيت هركشور. كانون هاي قدرت نسبتاً با دوام هستند، به خصوص زماني كه توان بازتعريف وبازتوليد انرژي هاي اصلي خود را داشته باشند. فهم هر كشور وارائه راه حل براي مشكلات وبحران هاي آن، خارج از قواعد حوزه وكانون قدرت، عملي نيست. دراين چارچوب دقت درخميرمايه كانون هاي قدرت حائز اهميت است. مركز ثقل آمريكا، نظام سرمايه داري وسرمايه داري انحصاري آن است. تمامي نهادهاي ديگر تحت الشعاع حفظ و بسط اين نظام توليد ثروت هستند. تنها يك كشور سرمايه داري است كه مي تواند حتي از بحران ؛ ثروت اندوزي كند، به طوري كه آمريكا درطول جنگ سرد، نزديك به 5 هزار ميليارد دلار براي اقتصاد خود، درآمد كسب كرد. جامعه فوق العاده پرانرژي، همواره درحال تحول، با تحرك وفنآوري آمريكا، توليد وثروت را مبناي موجود خود مي داند. اين مبناي موجود فلسفي با منطق نظام سرمايه داري درحجم ووسعت وگستره آمريكا سازگاري بيشتري نيز پيدا مي كند. آيا سرمايه داري آمريكايي مي تواند در محدوده مرزهاي اين كشور عمل كند؟ انزواگرايي اقتصادي وبه دنبال آن انزواگرايي سياسي به مثابه مرگ تدريجي اين سيستم وكاهش ثروت ملي آن است. مجموعه وجهت گيري اصلي دولت هاي آمريكايي درمسير منافع شركت هاي بزرگ وقدرت عظيم اقتصادي آنها است. راهروهاي قدرت درآمريكا به حدي به منافع و گرايش هاي شركت هاي بزرگ حساسيت دارد كه حتي تنظيم قرار ملاقات باكساني كه قدري به توزيع ثروت آمريكا مي انديشند ومانند لف نيدر در چندين دوره نامزد رياست جمهوري بوده اند، امكان پذير نيست. زيرا ملاقات شهروند خواستار توزيع ثروت توسط يك دولتمرد، موجب رنجش كانونهاي بزرگ وشركت هاي عظيم مالي، بانكي وتوليدي مي شود. مديريت اقتصادي هفت تريليوني آمريكا كه سي درصد از انرژي جهاني را مصرف مي كند نياز به حضور جهاني وبهره برداري وسيع از امكانات وفرصت ها براي حفظ وبسط گستره قدرت آمريكا را كه با 552 هزار سرباز در 41 كشور حضور نظامي دارد ايجاب وتوجيه مي كند، بنابراين از اين منظر ظهور كمونيسم فرصتي براي گسترش نظام سرمايه داري آمريكا درسطح جهان شد.مباحث نظري وچالش هاي فكري در دوران پس از يازدهم سپتامبر نيز فضايي است تا آمريكا جايگاه جهاني خود را ديگر بار تعريف كند وبه عرصه هاي جديد حفظ و بسط نظام سرمايه داري بينديشد. در اين راستا، سه سوال اساسي پيش روي آمريكايي ها است، چگونه قدرت فعلي خود را حفظ كنيم؟ چگونه از قدرت خود استفاده كنيم؟ وچگونه قدرت وثروت خود را افزايش دهيم؟
حفظ استفاده و بسط قدرت آمريكا درسطح جهاني به ساختار سياسي ويژه اي نياز دارد تا مجموعه قدرت هاي بزرگ ومباني را حول يك محور جمع كند. ازطريق اين ساختار سياسي است كه قواي اقتصادي ونظامي آمريكا به حركت درآمده، ماشين عظيم كار، توليد، اشتغال، فنآوري وابداع ودرنهايت هژموني تكنولوژيك وسياسي آمريكا را به حركت درخواهد آورد. درنيم قرن مبارزه با كمونيسم، اين وحدت نظري وعملي درروابط بين الملل را به وجود آورد.
وضعيت جديد سياست در واشنگتن، حاكي از آن است كه شركت هاي بزرگ مالي، نفتي و تسليحاتي صحنه گردانان اصلي تصميم گيريها هستند و يازدهم سپتامبر ، فرصتي طلايي براي ايجاد تحرك جديد درزمينة تكنولوژي وتوليد شركت هاي تسليحاتي وموقعيت شركت هاي نفتي درمقياس بين المللي ايجاد كرده است. حضور اكثريت جمهوريخواهان درسنا ومجلس نمايندگان آمريكا به سطح نفوذ مجتمع نفتي وشركت هاي توليد تسليحات آمريكا كمك شاياني كرده است. به طور طبيعي، سياست هاي فعلي دولت بوش تا بيستم ژانويه 2005 ادامه پيدا خواهد كرد. درصورتي كه شرايط زير فراهم گردد، رهنامه بوش براي چهار سال ديگر پس از بيستم ژانويه 2005 نيز استعداد تداوم را دارد:
1-تغيير حكومت عراق واستقرار نظامي –سياسي آمريكا درآن كشور.
2-بهبود وضعيت اقتصادي به ويژه رشد نرخ اشتغال وكاهش درصد تورم درآمريكا درنيمه دوم سال 2004.
3-انتخاب مجدد جورج دبليوبوش به رياست جمهوري آمريكا درنوامبر 2004.
4-حفظ اكثريت جمهوريخواهان دركنگره آمريكا پس از انتخابات نوامبر 2004.
تحقق سه شرط اول به مراتب از شرط چهارم مهم تراست. اگر آمريكا بتواند وضع موجود را درعراق تثبيت كند، توان چانه زني وسطح قدرت منطقه اي وبين المللي آن افزايش كمي وكيفي خواهد داشت ويك جانبه گرايي سلسله مراتبي را با حاكميت قوي آمريكا تثبيت خواهد كرد. درچنين شرايطي، قدرت سياسي ونظامي اسرائيل در خاورميانه صعود خواهد كرد، نقش واشنگتن درتنظيم مناسبات انرژي جهاني گسترش خواهد يافت، درجه دوم بودن نقش اروپا، چين، ژاپن و روسيه درهرم قدرت جهاني تثبيت خواهد شد ودولت بوش درصحنه داخلي آمريكا از موقعيت ومحبوبيت گسترده تري برخوردار خواهد بود.؛
اما ادامه مشكلات آمريكا درعراق نشان مي دهد كه سياست خارجي آمريكا به شكل جدي درگير مسئله عراق شده است آمريكا كه در لشكركشي به افغانستان موفق شده بود حمايت بسياري از كشورهاي جهان و بخصوص اتحاديه اروپا را جلب نمايد درحمله به عراق نتوانست اين موفقيت را تكرار كند و در اجراي استراتژي مبارزه جهاني با تروريسم پشتيباني دوستان سابق خود را از دست داد. بسياري از كشورهاي اروپائي به درستي براين نكته تاكيد كردند كه تروريسم پديده جديدي نيست وآنها چندين دهه با اين معضل مواجه بوده اند .در حاليكه پديدة تكجانبه گرائي كه بصورت خزنده جاي خود را درنظام بين الملل باز مي كند معضل جديد اروپا تلقي شده واين بلوك را به واكنش درمقابل سياست هاي آمريكا وادار نموده است. اروپا امروز به اين ارزيابي رسيده است كه موفقيت آمريكا در افغانستان نه يك پيروزي براي جهان بلكه توفيقي براي پديدة يك جانبه گرائي بوده است درقضيه عراق نيزاختلاف بين اروپا وآمريكا آشكارتر شد وعدم توفيق بازرسان آمريكائي درعراق براي يافتن نشانه هائي از سلاح هاي هسته اي اروپا را به اين نتيجه رساند كه درپيروي از آمريكا دچار تعجيل شده است. بي ترديد موضوع عراق موقعيت فعلي نومحافظه كاران درآمريكا را باچالش هاي جدي روبه رو ساخته وقدرت اين كشور در روياروئي با سياست خارجي را دچار نوعي پارادوكس نموده است.(3)
ب-چالش هاي پيش رو
يكي از چالش هاي پيش روي نو محافظه كاران آمريكا چگونگي مديريت بحران عراق است . آمريكا درمرحلة اول اقدامات خود موفق شد با حمله به عراق حكومت صدام حسين را ساقط نمايد و اينك در مرحلة ايجاد دولت جايگزين مي باشد.اين امري است كه بوش از آن به عنوان ماُموريت اصلي خود در عراق ياد مي كند.
درواقع نوسازي دولت عراق به عنوان متحد آمريكا ؛ دوست دولت اسرائيل ؛ دولتي سكولار و ملتي با الگوي ارزش هاي آمريكايي ؛ عمق استراتژي آمريكا درعراق است.
اگر آمريكا موفق شود حكومتي با الگوي آمريكايي درعراق مستقر نمايد ، خواهد توانست روش زندگي مسلمانان خاورميانه و خليج فارس را تحت تاثير قرار دهد.درصورت تحقق چنين امري است كه آمريكا مي تواند ماموريت خود را خاتمه يافته تلقي نمايد.شكست ايالات متحده در ايجاد اين الگو نه تنها به معناي شكست واشنگتن درعراق است، بلكه به معناي شكست آمريكا درخاورميانه وبه تبع آن به عنوان عدم توفيق نومحافظه كاران تثبيت هژموني جهاني آمريكا خواهد بود.
به اعتقاد كارشناسان امور بين الملل براي تحقق افكار استراتژيست هاي نومحافظه كار واشنگتن، استمرار حيات سياسي دولت جورج دبليو بوش شرط لازم است بنابراين شكست بوش درانتخابات سال 2004 براي اين تيم مي تواند نقطه پايان باشد
ازسوي ديگر استراتژي نومحافظه كاران آمريكا مبني بر اولويت دادن به منافع ملي ، تلاش براي كسب رهبري جهاني وناديده گرفتن مقررات جهاني ، موحب يك چالش جدي ميان آمريكا با اروپا وسازمان هاي بين المللي شده است. ترجيح منافع ملي برمصالح جهاني، خروج از تعهدات بين المللي، بي اعتنائي نسبت به نقش ومشاركت متحدان سابق وبالاُخره ادعاي فرماندهي تحولات جهاني، زمينة لازم را براي مواجهه طرفداران چندقطبي شدن جهان بانومحافظه كاران آمريكا فراهم نموده است. توفيق كاخ سفيد درمديريت اين بحران است ودرصورتي به توفيق نائل خواهد شد كه اقدامات زير را صورت دهد:(4)
1-باروند تحولات جهاني هماهنگ گردد.
2-حاكميت قوانين مشترك بين المللي را بپذيرد.
3-تمايل به تجاوز به كشورهاي مخالف خود را از بين ببرد.
4-منافع ملي را در ارتباط با منافع بين المللي تعريف نمايد.
5-روابط عادي از خشونت وتحكم را بپذيرد.
6-درمناسبات اقتصادي ، مصالح جمعي را بر منافع ملي ترجيح دهد و در عين حال بتواند پشتيباني شركتهاي ثروتمند و با نفوذ داخلي را كماكان حفظ نمايد
درصورت تحقق اين اقدامات مي توان آينده روشني را براي نو محافظه كاران و همچنين مناسبات آمريكا با ديگر كشورهاي جهان بويژه متحدان اروپائي واشنگتن ترسيم كرد. درغير اينصورت جهان به سوي نوعي ائتلاف وهماهنگي ميان كشورهاي مخالف تك جانبه گرائي متمايل شده وچالش هاي كاخ سفيد با كشورهاي مخالف بتدريج موجب كاهش قدرت نومحافظه كاران خواهد گرديد.
البته توانائي و قدرت آمريكا نشان مي دهد كه اين كشور تا سالهاي آينده مي تواند خود را قطب حاكم جهان دانسته ودرتعاملات جهاني همانند يك فرمانده برخورد كند.اما از آنجا كه سياست خارجي آمريكا با ريشه هاي منفعت مدارانه گره خورده ، در صورت ادامه اين روند با مشكلاتي مواجه خواهد شد.امروزه آمريكا از مشروعيت نظاميگري جهت دستيابي به اهداف سياست خارجي حمايت كرده و كاخ سفيد خود را موظف به اشاعه دموكراسي موردنظر خود به اقصي نقاط جهان حتي با تمسك به زور دانسته وبه دنبال ايجاد يك آرمانشهر جديد در دنيا مي باشد. با اين اوصاف متحدان آمريكا اگر چه حاضر نيستند به آمريكا اختيار تام دهند، اما با اذعان به توانائيهاي اين كشور مايلند تا خود را با ترجيحات واشتنگتن تطابق دهند و اين تطابق ارتباط مستقيم با فراز و نشيب سياست هاي تكجانبه گرائي آمريكا دارد. نكته ديگر اينكه حمايت بي چون وچراي آمريكا از اسرائيل، احساسات ضدآمريكائي را در دنياي اسلام تشديد كرده وموجب رشد نهادينه شدن راديكاليزم دربسياري از نقاط جهان شده است. چنانچه آمريكا به سياستهاي حمايتي خود در قبال اسرائيل خاتمه دهد مي تواند در يك تعامل مثبت با جهان اسلام نقاط آسيب پذير خود را ترميم سازد.
دريك جمع بندي كلي بايد گفت آيندة حضور موفقيت آمير نومحافظه كاران درعرصه جهاني به پارامترهاي متعددي بستگي دارد كه بطور مجمل درسطور بالا مورد اشاره قرار گرفت بديهي است عدم تجديدنظر درسياست هاي حاكمان افراطي آمريكا نمي تواند نويدبخش آينده خوبي براي اين گروه باشد.(5)
ذكر ديدگاههاي برهان عليون نويسنده سوري درارتباط با آينده نومحافظه كاران آمريكا بخش پاياني اين فصل مي باشد وي در بخشي از مقاله خود تحت عنوان « بن بست نومحافظه كاران » مي نويسد (6):
« كساني هستند كه بي هيچ گماني معتقدند ايالات متحده آمريكا دست كم تا دو دهه ديگر در همه عرصه هاي فعاليت اقتصادي نظامي ، فنآوري وعلمي ، ابرقدرت خواهد ماند و نيز پاره اي از پژوهشگران براين باورند كه آمريكا درخلال كل قرن بيست ويكم، برتري خود را حفظ خواهد كرد. اما من معتقدم سياست هاي نويني كه توسط دولت جمهوريخواه آمريكا در دوران پرزيدنت جورج بوش تبلور يافته نمي تواند ادامه يابد وممكن است ايالات متحده آمريكا را به بن بست هاي فراواني بكشاند.
اين سياست ها به جاي حل بحران هايي كه خود عامل تبلورشان بوده به تعميق آنها منجر خواهد شد. اين بحران ها از پيدايش جهان چندقطبي جلوگيري مي كنند .جهاني كه برخي از قدرت هاي بزرگ به عنوان شريك آمريكا درتعيين سرنوشت هاي جهاني تدوين برنامه هاي سياست بين المللي و چيرگي برمنابع استراتژيك خارجي وارد آن مي شوند تا بتوانند بحران رشد وگسترش سرمايه داري داخلي خود راحل كنند.
اين سياست هاي تهاجمي وامپرياليستي به ناگزير باعث تكوين افكار عمومي رسمي ومردمي خواهد شد كه تكروي آمريكاييان را از مضمون خود تهي خواهدكرد و واشنگتن را وادار خواهد كرد تا در حساب هاي خود بازنگري كند و مشاركت ديگر طرف هاي بين المللي را بپذيرد.
دراين حالت، سياست هاي ماجراجويانه ونفرت انگيز آمريكا ممكن است باعث تسريع در زايش نظام جهاني متكثر وقانوني شود.
به عنوان مثال، گرفتاري فزاينده ايالات متحده آمريكا در جنگ هاي منطقه اي دوردست، استهلاك مادي و معنوي را در پي دارد كه اين كشور را از فرصت هاي بهره گيري از گسترش جهاني و تسلط برمنابع استراتژيك براي حل مشكلات و بحران هاي اقتصادي داخلي اش محروم مي سازد.
اماگفتن اين كه سياست دولت امپرياليستي آمريكا نمي تواند ادامه يابد و به بن بست خواهد رسيد به معناي آن نيست كه ايالات متحده آمريكا اين سياست را ادامه نخواهد داد يا اين كه داراي امكانات مادي ومعنوي براي نبرد در جهت حفظ رهبري انفرادي خود تا واپسين نفس نيست.
بي گمان واشنگتن مي تواند و قدرت آن را دارد تا به جنگ هاي بلندمدت دست يازد. لذا اگرچه اين درست است كه آمريكا موفق به ، به زانو درآوردن جهان و جلوگيري از بناي نظام نوين نخواهد شد و با موانع فراوان و مقاومت هاي عملي روبه رو خواهد شد كه هزينه هاي گزافي را دراين جا وآن جا به دنبال خواهد داشت . اما اشتباه است اگر از اين امر نتيجه بگيريم كه واشنگتن به آساني عقب نشيني خواهد كرد يا تواني براي استمرار و جذب شكست ها ودستيابي دوباره به جنگ ندارد.
پي نوشت:
1- روزنامه همشهري،9 ارديبهشت 1382-ص 12
2- همان ، پيشين
3- زبينگو برژينسكي،قدرت و اصول:خاطرات برژينسكي مشاور امنيت ملي،مترجم:مرضيه ساقيان،تهران،انتشارات وزارت امور خارجه،1379، صص150-95
4- محمود سريع القلم،مباني نظري سياست خارجي دولت بوش،فصلنامه مطالعات منطقه اي،جلد سيزدهم،1381،ص ص 23-1
5- مصاحبه با حسن عباسي،سايت بي عنوان،23 آذرماه 1382
برهان عليون،نويسنده،پژوهشگر سوري و مدرس دانشگاههاي فرانسه است.
6- روزنامه همشهري،9 آذر 1382 ص10
● نتيجه گيري
با توجه به مباحث مطرح شده اينك مي توان پرسش اصلي اين تحقيق را مورد توجه قرار داد. پرسش اين بود كه آيا روند محافظه كاري منجر به فرسايش حاكميت دولتها شده و اقتدار داخلي آنها در چارچوب دولت- ملت را به چالش مي طلبد؟
در سال‏هاى اخير و مخصوصاً بعد از حادثه 11 سپتامبر با فرصت مناسبي كه در اختيار نومحافظه كاران آمريكا قرار گرفت مفاهيم جديدي در عرصه روابط بين الملل وارد شد كه حاكميت كشورها را به چالش گرفت و عرصه عملكرد دولت ملت ها را محدود كرد.يكي از اين موارد تحديد تسليحاتى دولتها بود.در نظام جديدي كه نو محافظه كاران رهبر آن هستند حق استفاده از فناوري تسليحاتي كه نقش اصلي را در حفظ اقتدار كشورها داشت محدود شد و كشورهاي در حال توسعه نه تنها در زمينة سلاح‏هاى هسته‏اى،شيميايى و ميكروبى، كه از قبل ممنوع شده بود حتى در زمينه فناورى صلح‏آميز هسته‏اى و شيميايى نيز با محدوديت مواجه شدند.(1)
جورج بوش در مراسم گراميداشت سالگرد حادثه يازدهم سپتامبر گفت(2):
«جلوگيري از دستيابي و كاربرد سلاح هاي كشتار جمعي اولويت بعدي ما در جنگ عليه تروريسم است ، دولت هايي که اين اصول را نقض کنند به عنوان رژيمهاي متخاصم تلقي خواهند شد.»
اين اظهارات جورج بوش را در حقيقت مي توان «دکترين امنيت ملي بوش » و آغاز دور جديدي از رويكرد سياست خارجي نو محافظه كاران دانست . در اين رويكرد دولت بوش از موضع يک بازيگر اصلي و قدرت برتر ديدگاههاي خود را به ساير بازيگران ديكته مي کند. در اين نظم جديد استقلال واحد هاي سياسي به چالش گرفته شده و قدرت اصلي با بهره گيري از ابزارهاي مختلف سعي در تثبيت استيلاي خود بر جهان دارد.
در همين رابطه كاندوليزا رايس مشاور امنيت ملي بوش و يكي از خط دهندگان اصلي نو محافظه كاران مي گويد: «سياست خارجي ما به طور قطع يک سياست خارجي مداخله گراست و اين سياست برخاسته از منافع ملي ماست و نه برخاسته از منافع جامعه موهوم بين المللي ... بر اين اساس اگر کشوري بتواند سيطره بين المللي خود را تثبيت کند، مي تواند قواعد و نظم جديدي را در ساختار بين المللي ايجاد نمايد. »
چالش بعدي در زمينه حقوق‏بشر بود كه از اين حربة سياسي به عنوان يك ابزار فشار براي به چالش كشيدن حاكميت هاي ديگركشورها استفاده شد. در اين برهه موضوع حقوق‏بشر و ضرورت حمايت از فرد تا بدان اندازه گسترش يافت كه براي جلوگيري از نقض آن حتى مى‏توان به زور و قدرت نظامى متوسل شد.
لذا چالش دومى كه در زمينه فرسايش حاكميت‏ها وجود دارد بحث حقوق بشر است كه قدم به قدم جامعه بين‏المللى در اين زمينه پيش مى‏رود و ممكن است بسيارى از دولت‏ها و حكومت‏ها به‏ويژه كشورهاى آسيائي و آفريقائي در اين خصوص دچار مشكل شده و حاكميت ملىآنان تضعيف شود.
موضوع مبارزه با تروريسم عامل ديگري بود كه در سال هاي اخير موجب به چالش كشيدن حاكميت ها شد . با اعمال نفوذ آمريكا در قطعنامه 1368 شوراى امنيت سازمان ملل متحد، عمليات تروريستى مساوى عمليات جنگى تلقي گرديدو تهديدى عليه صلح و امنيت بين‏المللى قلمداد شد.بر اين اساس هر دولتى حق دارد به تروريستها اعلام جنگ كند و به عنوان دفاع مشروع وارد عمليات نظامى شود. آمريكا با استفاده از اين شرايط مشروعيت بين المللي براي مداخله در امور كشورهاى جهان سوم و ايجاد محدوديت‏هاى جديد براى حاكميت دولت ملتها كسب نمود.(3)
آمريكا با استناد به اين مفاهيم بي اعتنا به حاكميت دولتها حمله به افغانستان و عراق را تدارك ديده و به جنايات اسرائيل عليه مردم بى‏دفاع فلسطين مشروعيت بخشيد.
تأکيد رئيس جمهور آمريكا مبني بر اين که دولتها بايد ميان دو گزينه مورد نظر- کمک به امريكا و يا کمک به تروريسم - تصميم بگيرند، خود مويد آن است که نو محافظه كاران از ارادة لازم براي به چالش كشيدن ديگر كشورهاي جهان برخوردار هستند . خروج يک جانبه آمريكا از پيمان منع موشكهاي بالستيک ، پيشبرد طرح ملي دفاع موشکي و نيز گسترش ناتو مويد اين نظريه مي باشند.
بي اعتنائي به موازين و مقررات بين المللي كه موجب مشاركت دولتها در سرنوشت سياسي جهان مي شود نيز يكي ديگر از مصاديق فرسايش حاكميتها بود .نومحافظه كاران آمريكا به وضوح اذعان نمودند كه هيچ مقررات بين‏المللى نمى‏تواند مانع اقدامات خير خواهانه ما باشد و فقط آن دسته از مقررات بين‏المللى كه در چارچوب منافع ما هستند قابل احترام مى‏ باشند. آمريكا با اين استدلال از پيمان .A.B.M ومعاهده كيوتو و گازهاى گلخانه‏اى خارج شد. نسبت به معاهده.C.T.B.T يعنى منع آزمايشات هسته‏اى به دليل اينكه سناى آن كشور بي اعتنائي نمود. كنوانسيون حقوق كودكان را رد كرد. در اجلاس بين‏المللى ضدنژادپرستى دوربان آفريقاي جنوبي اخلال كرد و از آن خارج شد.همچنين با كار شكني در روند اجرايى‏شدن كنوانسيون ممنوعيت سلاح‏هاى ميكروبى آن را منجر به شكست كرد.
سياستهاي تكجانبه گرايانه آمريكا كه مفاهيم جديدي را وارد نظام بين الملل كرد دردوران نظام دوقطبى بى‏سابقه بود و در واقع حذف يكى از دو ابرقدرت جهان مبين اين واقعيت بود كه نظام بين‏المللى جديدى بر پايه اقتدار ابر قدرت ديگرى بنا شده است.در اين نظام جديد آمريكا هيچ حد و مرز محدود كننده قدرت ، از جمله حاكميت دولت-ملت را به رسميت نمى‏شناسد و به عبارتي همه اصولى كه براى حاكميت ملى قبلاً در حقوق بين‏الملل ذكر مى‏شد مثل اصول برابرى دول بزرگ و كوچك ،اصل احترام متقابل و عدم مداخله در امور داخلى ديگران به نحوى امروز مورد چالش قرار گرفته‏اند.(4)
در زمينه فرهنگى نيز تلاش آمريكا براي تحميل ارزشهاي غربي و مورد نظر خود حاكميت فرهنگي و سنتي كشورها را نيز به چالش فراخوانده است.
در واقع با گسترش ارتباطات و اطلاعات ؛‌ ارزشهاي آمريكائي به عنوان ارزش هاي جهانى مطرح شده و ملت‏هاي ديگر به تسليم در برابر اين ارزش‏ها مثل حقوق‏بشر، دموكراسى و حتى سكولاريزم فراخوانده مي شوند.
از سوي ديگر توجيه سلطه گري و استيلا تحت پوشش اشاعه ارزش هاي جهانشمول، يكي از ابزارهاي محافظه كاران جديد براي اعمال سياست خارجي مي باشد.در اين روند با استناد به ارزش هاي مورد اتفاق جهاني ،قدرت طلبي و يكجانبه گرائي توجيه گرديده و هزينه هاي حيثيتي سلطه كاهش مي يابد(5).
نو محافظه كاران براي توجيه حمله به افغانستان و عراق بحث جهانشمولي آزادي را مطرح كرده و هدف خود از تهاجم به اين كشورها را اشاعه دموكراسي و آزادي اعلام نمودند و در قالب اين مفاهيم يعني آزادي و دموكراسي ، به عملكرد خود در كشورهاي ديگر ماهيت اخلاقي بخشيده وبراي تحقق دموكراسي حضور نظامي خود در كشورهاي مورد هدف را منطقي جلوه دادند. بطور طبيعي اين رويكرد در سياست خارجي و گرايشهاي استيلاجويانه آمريكا ؛كشورهاي منطقه را به چالش طلبيده و در صورت تداوم موجب تشديد فرسايش حاكميت ملت-دولت خواهد شد.
اين علايم كه حاكي از شکل گيري ساختار جديد قدرت در سياست بين المللي است سياست خارجي بسياري از كشورها بخصوص اروپا و آسيا را تضعيف كرده و واكنش هائي را در پي داشته است . در واقع هيچ كشوري ولو اينكه دوست يا متحد آمريكا باشد، مايل به چشم پوشي از منافع ملي خود براي جلب رضايت آمريكا نيست . اقدام بلژيك در روز نهم فوريه نشان داد كه «قدرت برتر جهان» تا چه اندازه دچار بحران در ميان دوستان و متحدانش شده است. بلژيك با وتوي درخواست اضطراري آمريكا بر حمايت از ناتو در جنگ عليه عراق، پرونده اين تقابل را وارد مرحله نويني كرد. سخنان صريح «لويي ميشل» وزير خارجه بلژيك، حرف دل بسياري از رهبران اروپايي بود . او با محكوم كردن رفتار واشنگتن در قبال متحدان اروپايي اش گفت بوش قصد دارد كه ارتباطي از نوع «ارباب ـ رعيتي» بر آنها تحميل كند. . عدم استقبال اروپا از سخنراني رييس جمهور آمريكا مبني بر تشديد فشار عليه عراق، نمونه ديگري از بروز چالش ميان منافع آمريكا و اروپا بود. حتي متحداني مثل آلمان و فرانسه از ابزار مخالفت صريح و جدي با نظرات آمريكا ابا نكردند. مخالفت ولاديمير پوتين رييس جمهور روسيه با جنگ عليه عراق و اعلام همسويي كامل سياست هاي كشورش با آلمان و فرانسه نيز نشان داد كه بزرگترين نيروي نظامي غير ناتو نيز سياست خارجي نومحافظه كاران را بر نمي تابد.
از بعد نظري نيز در وضعيت موجود روابط ميان ملت‏ها و دولت‏ها و ساير بازيگران عرصه بين‏المللى دچار پيچيدگى و تناقض آشكار گرديده است. اصول و قواعد رفتارى كه درگذشته نه چندان دور حاكم بوده، اهميت خود را از دست داده و اصول و قواعد جديدى در حال شكل‏گيرى است كه كوشش دولت‏ها براى حفظ استقلال و حاكميت خود در مقابل يك جانبه گرائي را با مشكل مواجه ساخته است.
البته موانعي نيز بر سر راه هژموني آمريكا قرار گرفته كه مي تواند موجب توقف فرسايش حاكميت ها و بقاي دول-ملت ها در عرصه جهاني باشد(6).از جمله اين موانع معضل حضور آمريكا در عراق و افغانستان و عدم حل بحران خاورميانه است. مقاومت مردم عراق؛فلسطين و افغانستان در مقابل سياستهاي آمريكا و حمايت مستقيم يا غير مستقيم كشورهاي اسلامي و عرب و برخي از دولتهاي اروپائي از ايشان؛ چالش يكجانبه گرائي آمريكا و حاكميت هايستقل ديگر را جدي ساخته است .تشديد روحيه آمريكا گريزي در ميان دولتهاي اروپا نيز يكي ديگر از موانع هژموني آمريكاست.
اجمالا اين كه پس از زوال ساختار دو قطبى اصول اساسى نظام بين‏الملل « دولت محور» دچار چالش جدى شد و به تدريج در مسير فرسايش حاكميت ها حركت كرد. در اين شرايط، حوزه‏هاى اقتصادى، فرهنگى واجتماعى در مقايسه با حوزه امنيتى و نظامى در امور بين‏الملل اهميت بيشترى يافته و با به قدرت رسيدن طيف فكري جديد در آمريكا و ايجاد يك نظم جديد جهاني مبتني بر يكجانبه گرائي وضعيت سنتىِ دولت - ملت‏هاى داراى حاكميت به گونه‏اىجدى در معرض چالش قرار گرفت از سوى ديگر دولت - ملت‏هاى داراى حاكميت براي حفظ جهان چند قطبي به سوي نوعي همگرائي و همكارى حركت كرده اند. برهمين اساس متفكرين امور بين الملل در مورد حاكميت ملى ديدگاههاي متفاوتي ارائه نموده‏اند. برخى معتقدند: جهانى شدن موجب فروپاشى حاكميت‏هاى ملى نمى‏گردد، بلكه اين روند خواهان «فرسايش حاكميت‏ها» يا «استقلال نسبى حاكميت‏ها» است. دسته‏اى ديگر تحول مفهوم حاكميت را به شرط استفاده به موقع از «فرصت‏هاى جهانى شدن» موجب تحكيم استقلال، منافع ملى، اقتدار و امنيت ملى واحدهاى سياسى موجود مى‏دانند. اينان معتقدند حكومت‏هاى كارآمد و داراى مشروعيت خود را در روند جهانى شدن قرار داده و با ديگر كشورها برخورد تعاملى فعال، سازنده و چالشگر دارند.
بنابراين در مجموع مى‏توانيم نتيجه‏گيرى كنيم كه عليرغم اينكه برخى معتقدند حاكميت ملى در حال از بين رفتن است، دولت ملى همچنان نقش‏آفرين است و همچنان در تحولات بين‏المللى نقش مؤثرى خواهد داشت. به عبارت ديگر نظم جديد جهاني موجب فروپاشى حاكميت‏ها نيست اما عاملى براى فرسايش حاكميت‏ها و محدوديت براى حاكميت‏هاى ملى است.
پي نوشت:
1-كانون انديشه جوان،http://www.canoon.org/goftman/rohani/rohani.html ،30 دي ماه 1382
2-مصاحبه مطبوعاتي جرج بوش،واحد مركزي خبر،29 بهمن 1380
3-روزنامه انتخاب،19 آبان ماه 1382،ص7
4-روزنامه همشهري،21 خرداد ماه 1382،ص8
5-روزنامه جام جم،11 خردادماه 1382 ،ص 10
6-روزنامه همشهري،ويژه نامه ديپلماتيك،22 آذرماه 1382،ص2
 

نومحافظه کاری و سودای جهانشمولی

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه 

صفحه 1 از 1

صلاحيات هذا المنتدى:شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد
تارنما و نشریهء پرچم  :: فهرست :: مضامين و پیامها-
پرش به: