سردبیر: عظیم بابک-- ایمیل : info@pendar.eu
 
الرئيسيةالرئيسية  جستجوجستجو  ثبت نامثبت نام  ورودورود  

شاطر | 
 

 مکثي بر رسالهء بارق

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل 
نويسندهپيام
نویسنده
Admin


تعداد پستها : 160
تاريخ التسجيل : 2009-02-20

20091208
پستمکثي بر رسالهء بارق


دوشنبه، ۷ دسامبر ۲۰۰۹
ارسالی عبدالقدیر "همراز به سایت اصالت"


غفارعريف

دوشنبه، ۷ دسامبر ۲۰۰۹
از سایت « سپیده دم»



اين مطلب آخرين بار توسط نگاه در 9/12/2009, 02:05 ، و در مجموع 1 بار ويرايش شده است.
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
http://parcham.great-forum.com
مُشاطرة هذه المقالة على: Excite BookmarksDiggRedditDel.icio.usGoogleLiveSlashdotNetscapeTechnoratiStumbleUponNewsvineFurlYahooSmarking

مکثي بر رسالهء بارق :: تعاليق

رد: مکثي بر رسالهء بارق
پست في 9/12/2009, 02:02  نویسنده

دوشنبه، ۷ دسامبر ۲۰۰۹
از سایت « سپیده دم»



هرآن کس که انديشۀ بد کند

به فرجام بد با تن خود کند

به دل نيز انديشۀ بد مدار

بد انديش را بد بود روزگار

" فردوسی"

« غروب خورشيد» نام رساله ای بلند بالايی است، درهشتاد ودو صفحه ( سوای برگه های: کتابنامه، اهداء، زندگينامۀ استاد خيبر، سوانح مؤلف، پيشگفتار)، تأليف محمد حسن بارق شفيعی، به مناسبت سی و يکمين سالروزشهادت استاد ميراکبرخيبر، که دربهار 1388 خورشيدی ( اپريل 2009 ) ازسوی نهاد " نهضت آينده "، درظاهر، باقطع و صحافت مرغوب، درکاغذ... درآلمان به چاپ رسيده است.
رسالۀ جگری ( روی جلد) و نارنجی ( عقب جلد) رنگ، دردايرۀ دوزخی طلسم شکستۀ تفتين و توطئه؛ با انتخاب تيتر « غروب خورشيد » به آن؛ با گنجانيدن و رديف کردن واژه های زيبا و دلپسند درمتن آن؛ درنگاه نخست خود را چنان به معرفی ميگذارد که توگويی خواننده درگلزارپرازطراوت ادبيات ديرين پايه داخل شده، رساترين و شکوهمند ترين نظم و نثر، انديشه و تفکرسياسی را به خوانش ميگيرد. وليک با دريغ و درد که چنين نيست: سراب است که درزمين شوره زار انعکاس آن به چشم می خورد؛ قاتل حقيقت است که با تير و کمان موريانه خورده گی و تفنگ دهن پُرساجمه يی، درکمين نشسته؛ فريب ميدهد، زهرپاشی ميکند، تا جنايات سازمان يافته و کردار نامردمی آفریده آن، پرده پوشی شود.
نبايد نهادن دل اندرفريب

که هست ازپس هر فرازی نشيب

سخن مشنو از مرد افسون منش

که با جان تيره بود بد کنش
" فردوسی"
رساله ازلحاظ مضمون و محتوا، درتشريح مسائل و بيان رخدادها، ازعقب عينک دودی فرسوده و پراز گرد و خاک چشمک ميزند. ازاينرو بطورجدی دچار " شب کوری" و لنگش است و خالق آن درتوضيح بسا رويدادهای سياسی و به تصويرکشيدن مبارزات ح. د . خ. ا، پيش از 7 ثور 1357 ازپشت ديوارتعصب کور

و بدبينی حسد ورزانه، قضاوت نموده؛ درشرح و بسط دشواری ها و همچنان پيروزی های حزب تا سرحد سفسطه گويی های عوامفريبانه، به مسخ تاريخ پرداخته و درکتمان حقايق واغماض ازنقش سازندۀ شخصيتهای مطرح درردۀ اول جنبش انقلابی مردم افغانستان، برمحور خودبينی و خود پسندی چرخيده و مذبوحانه تلاش ورزيده تا با اين ترفند، ذهنيت کسانی را مغشوش سازد که دردهه های چهل- پنجا و شصت خورشيدی از ميهن دوربودند، يا دردنيای غربت زاده و بزرگ شده ويا نسل سوم که بعد ها وارد حزب گرديده، از شکل گيری حوادث و تحول های سياسی درآن روزگار، آگاهی شايد و بايد ندارند.



ملکی که پريشان شد، ازشومی شيطان شد

باز آن سليمان شد، تا باد چنين با دا
" مولوی"
پابندی به صداقت دربيان حقايق، مؤيد اصالت بعُد فکری انسان و رکنی از سازندگی شخصيت اوست. ثابت قدمی دراين راه، عظمت و نيروی انديشۀ آدمی را به نمايش ميگذارد.

پاسداری و حراست ازحقيقت؛ ارج گذاری به ارزشهای اخلاقی و انسانی؛ احترام به شخصيت- شرافت و کرامت انسانهای پيشتاز و مدبر، صادق به منافع مردم و مصالح عليای کشور و استوار درراه و رسم پيکار انقلابی؛ رهايی ازقيد و بند خود خواهی های کوته انديشانه ؛ دوری جستن ازقالبهای داوری های خشک و تنگ نظرانه... ابزاری اند که ميتوان با رعايت آنها به شناخت درست ابعاد شخصيت آن دسته از: مؤلفان رساله ها، واقعه نگاران، گزارشگران، مؤرخان، شاعران مدح سرا، تذکره نويسان، داستان پردازان، رُمان نويسان که آثار خويش را بربنياد حب و بغض، خلاف واقعيتها، با سردرگمُی به مندوی سياست بازی های حيله گرانه و بازار آشفتۀ کتاب عرضه نموده اند؛ دست يافت و با روشننگری و صفای دل درمقابل آنان، آيينه گذاشت و پرويزن گر آثار ايشان شد.
با ذکرهمين مقدمۀ موجز، به دنبال برملا ساختن غلط گويی ها و گزافه نويسی های ميرويم که رسالۀ «غروب خورشيد » تا گلو درآن غرق است و نويسندۀ آن کوشيده تا برای نجات ازکثافت کاری های خود به هرخس و خاشاک دست اندازد وبه هروسيلۀ شريف و ناشريف پناه ببرد تا انحرافات، کژروشی ها، ماجرا جويی ها، يکه تازی ها، ناروايی ها، معامله گری ها، سازش کاری ها، خيانت ها، قانون شکنی ها، بيداد و ستمگری ها، اختناق و سرکوبگری ها، غارت و چپاولگری ها... را که درهمۀ آنها نقش و سهم داشت، ماست مالی کرده باشد:
1- بارق شفيعی رسالۀ « غروب خورشيد » را « به خاطرۀ درخشان و جاودانه گرامی دانشمند فقيد و پرچمدار بزرگ شهيدان پرافتخار انقلاب ثور: استاد ميراکبرخيبر!» اهداء نموده است.

ببينيد خوانندۀ عزيز! اين دلقک بی مروت چگونه درصدد آن برآمده تا رفيق شهيد خيبر عزيز را شريک جنايات و کارنامه های سياه خود سازد.
به همگان به مانند آفتاب روشن است که درنخستين روزهای پس ازپيروزی قيام مسلحانۀ 7 ثور 1357 (27 اپريل 1978 ) توطئه های خائنانه و د سايس وسيع عليه مردم افغانستان ( شخصيتهای علمی و فرهنگی، روشنفکران آگاه و وطنپرست، استادان دانشگاهها و آموزگاران مدارس، روحانيون خدا دوست، دانش آموزان، کارمندان و کارکنان موسسات دولتی، افسران اردو و پوليس، افراد عادی جامعه) ازجمله اعضای شرافتمند ح. د. خ. ا، پی ريزی گرديد و فقط يکی دوماه بعد از 7ثور، روشهای زورگويانه و حيله گری های سرکوبگرانه، ازسوی سکانداران خود خواه، قدرت طلب و بدنام رژيم نوتاسيس، به منصۀ اجراء گذاشته شد.
پيگرد خونين، بربريت، ترور و اختناق، وحشت و دهشت سياسی باند جنايتکار و فاشيستی حفيظ الله امين که سليمان لايق، بارق شفيعی، قدوس غوربندی نيز اعضای اين مثلث شيطانی بودند؛ محيط زندگی و فضای تنفس را برعوام الناس تنگ ساخته بود. فلهذا هيچگاهی نميتوان اين ناروايی های سازمان يافته و ضد بشری را که زير نام انقلاب و ماجراجويی های انقلابی گرانه، انجام يافته بودند؛ با نام ، شخصيت، جايگاه و انديشه های تابناک و انساندوستانۀ خيبرشهيد، پيوند داد و آن بزرگ مرد را پرچمدار حلقۀ خيانت پيشه گان دانست.
آيا بارق شفيعی منکر آن شده ميتواند که درجريان تطبيق نقشه های محيلانه، بخاطرقلع و قمع کامل وطنپرستان انقلابی، که خود درآن وقت درسکوی وزارت اطلاعات و کلتور فرمانروايی ميکرد؛ درپهلوی هزارها انسان بی گناه ميهن، صدها همرزم استاد ميراکبرخيبر، اعم از رفقای ملکی و نظامی ازوظايف برکنار و درمخفيگاهها حيات بسر می بردند؛ به زندانها افگنده شدند؛ درپوليگون ها تيرباران و يا زنده به گورشدند؛ زجرشکنجه های طاقت فرسا وغير انسانی را کشيدند، لادرک گرديدند؛ با نثارزشت ترين و رکيک ترين الفاظ و سخنان به آدرس آنان، توهين و تحقيرشدند؛ برضد آنان پرونده های دروغين ساختند... ودرآن روزهای شوم و شبهای تار و خونين، سليمان لايق شياد و سردستۀ شراندازان و اغواگران ( تاهنوز نه به علت پابندی به اعتقادها، باورها و انديشه های گذشتۀ خود و يا به نشانۀ ضديت با سياست ها و عملکردهای ضد انسانی و ضد ميهنی حاکم برسرنوشت مردم و مملکت؛ بل به سبب جورنيامدن برسرتقسيم غنايم به غنيمت گرفته شده و منافع شخصی ويا قرارشايعه بمنظورانجام وظيفۀکسب اطلاعات ازاعضای حزب درمحبس پلچرخی ، زندانی نشده بود ) ، قدوس

غوربندی وزيرتجارت و سخنگوی ستاد کشتارگاه قوماندان سپيده دم انقلاب ثور(!) وناجی برزخ مصئونيت- قانونيت و عدالت؛ بارق شفيعی مبتکر راه اندازی « انقلاب هنری و فرهنگی» بابرپايی پروگرامهای نمايشی رقص و آواز، خلاف سنن پسنديدۀ مردم به پيشگاه رهبرکبير و نابغۀ شرق، به علامت خوشنودی ازبربادی کشور و ريخته شدن خون بی گناهان دربند کشيده، شادمانی و پايکوبی می نمودند.
سنگی و گياهی که دراو خاصيتی نيست

از آدمی به که در او منفعتی نيست
" سعدی "
آری خوانندۀ عزيز! بارق شفيعی خواسته با عنوان کردن « شهيدان پرافتخار انقلاب ثور» و برچسب زدن آن به خيبرشهيد، ازپيش روی کوره های آدم سوزی به نام های " اگسا" و " کام " و جنايات آدمکشان حرفوی و جلادان خوناشام، با بی تفاوتی بگذرد و ليست 12 هزارنفری قربانيان دست ظلم و بيداد را؛ قتل عام روستائيان بی گناه درکنرها و نورستان، درباميان- فارياب- سمنگان و کاپيسا را؛ کشتار افسران- سربازان و شهروندان عادی را درفرقۀ 17 هرات، دربالاحصارو چنداول کابل و به آتش انداختن اعضای حزب (پرچمی ها ) را دربند سلما... ، به فراموشی بسپارد و پروگرام های «هنر درخدمت خلق » و اجرای رقص های نيمه عريان زنان و دختران را در روی ستيژ درمدارس، پارک ها و درصفحۀ تلويزيون، دستاورد مرحلۀ اول انقلاب ثور، دريک جامعۀ سنتی قلمداد کند.
هرگاه بارق شفيعی دريشی و کف و کالری را که درسال 1357 درچوکی وزارت اطلاعات و کلتور برتن ميکرد و فعلاً آن را بعنوان يادگار ماندگارعيش و عشرت فراموش ناشدنی آن ايام ، با خود داشته باشد و با دقت به آن نظر اندازی کند؛ بدون شک داغها و لکه های خون شهدای قهرمان حزب ( پرچمی ها ) که پس از برگزاری نخستين نمايشهای « هنرخلقی» شبانه به پيشگاه « پدرمعنوی ملت»، « روح حزب و مردم»، « رهبرکبيرخلق و انقلاب» درمحوطۀ حرمسرای « خانۀ خلق » يعنی ارگ؛ يکی پی ديگر سربه نيست شدند، درآن درخواهد يافت.
به نمونۀ مثال:
جنرال شاهپوراحمد زی رئيس ستاد کل قوای مسلح ( لوی درستيز)، دگرمن هدايت معاون دانشگاه نظامی، عبدالصبور خوژمن قوماندان کندک وجکتورن سيدزمان و جکتورن سليمان افسران کندک پراشوت- دگرمن سيداگل قوماندان غند توپچی ، جگرن امان الله قوماندان کندک تانک و جگرن اسدالله قوماندان کندک دافع تانک فرقۀ 8 پياده- دگروال عبدالرحمان گلبهاری افسررياست زرهدار- دگروال عبدالرحيم افسر رياست استحکام - دگروال سيد کلان صافی- امان الله افسراکادمی تخنيک وزارت دفاع ملی- حامد کامبخش مديرعمومی رياست شهرسازی- انجنير فيض احمد و انجنير اشرف فارغان انستيتوت پولی تخنيک کابل وکارمندان رياستهای شهری و تعميراتی و دستگاه ساختمانی افغانی وزارت فوايد عامه- عبدالوکيل غوربندی رئيس زراعت ولايت بلخ- عبدالستارحميد بحاث مامورانحصارات ولايت کندز- معلم گل افضل و معلم عارف طاهری، فارغان دانشکدۀ سيانس- عزيزچپ ، عبدال بشردوست دانش آموز دانشکدۀ ادبيات دانشگاه کابل، فاروق کرنزی فارغ دانشکدۀ زراعت دانشگاه کابل، ربانی کوه نورد مامور وزارت اطلاعات و کلتور، احمد نور دانش آموز انستيتوت پلتخنيک کابل، عبدالوکيل معلم مسکونۀ منطقۀ سنجد درۀ چهاريکار، عنايت الله فارغ انستيتوت پلتخنيک کابل و ماموروزارت معادن و صنايع....
هرآنکو گذشت از رۀ مردمی

ز ديوان شمُر، مشمُرش آدمی

" فردوسی"
ويا:

ای آشنا چه شد که تو بيگانه خو شدی؟

با مهرپيشگان زچه رو کينه جو شدی؟

ما همچو غنچه يک دل و يک روی مانده ايم

با ما چرا چو لاله دورنگ و دو رو شدی؟

نزديک تر زجان به تنم بودی ای دريغ

رفتی به قهر و دورتر از آرزو شدی؟

ای گل که لاف حسن زدی پيش آفتاب!

خشکيد شبنم تو و بی آبرو شدی

ای چهره ازغبار غمی زنگ داشتی

اشکی فشاند چشم من و، شست و شو شدی

ازگريه همچو غنچه گره در گلوی ماست

تا همچو گل به بزم کسان خنده رو شدی

سيمين! چه روزها که چو گرداب، درفراق

پيچيدی ازملامت و در خود فرو شدی
" سيمين بهبهانی"
2- « هيأت تحرير نشريۀ آينده » درتبصرۀ خود روی « زنده گينامۀ رفيق شهيد ميراکبرخيبر» پس از سرهم بندی لاف ها و گزافه گويی ها، خود بينی های بيمايه و بلند پروازی های بی حاصل، دربخشی ازآن تذکارداده است:
« نشريۀ زنده گينامۀ رفيق ميراکبرخيبر که ازسوی رفيق بارق شفيعی، يکی ازبنيانگذاران حزب دموکراتيک خلق افغانستان، با تکيه براسناد و حضورشخصی دررويداد ها نگاشته شده است، گاميست درجهت روشن سازی سهمگيری يکی ازچهره های درخشان حزب دموکراتيک خلق افغانستان درامر تکامل جنبش چپ دموکراتيک کشور.»
پيش ازاين که به بررسی عميق و همه جانبۀ اين موضوع پرداخته شود، به خدمت اعضای « هيأت تحرير» و متصديان بنگاه نشراتی" آينده" ، حالی ميگردد: خوشبختانه ح. د. خ. ا ازاين لوث و آلوده گی شرم آور، پاک ومنزه است که انسانهای ابن الوقت، معامله گر و بزدل، ازقماش بارق شفيعی « يکی ازبنيانگذاران » آن باشد.

لئون تولستوی نگاشته است:
« ميدانم اکثر کسانی که هوشمند بشمار آمده اند و واقعاً نيز خداوند هوش و مستعد درک مشکلترين مباحث علمی و رياضی و فلسفی اند، بندرت ساده ترين و واضح ترين حقيقت را درمی يابند، بويژه اگر اين حقيقت چيزی باشد که درنتيجۀ آن، بقبول اين نکته ناگزيرشوند که عقيده ای را که با صرف وقت و کوشش بسيار دربارۀ موضوعی پيدا کرده اند و ازداشتن آن مفتخراند و بديگران تعميلش داده اند و براساس آن، تمامی حيات خويش را، ترتيب داده اند، اين عقيده ممکن است غلط باشد .... » ( هنرچيست، ترجمۀ کاوه دهگان، چاپ هفتم 1364 ، موسسۀ انتشارات اميرکبير، تهران، ص 156)
آری! « هيأت تحرير نشريۀ آينده » تا کنون اين واضح ترين و ساده ترين حقيقت را درک نکرده است که همه اشتراک کنند گان کنگرۀ مؤسس، درزمرۀ « بنيانگذاران ح. د. خ. ا » شمرده نمی شوند! مزيد برآن، بارق شفيعی حدود يک سال بعد ازکنگرۀ مؤسس، پس ازبازگشت حفيظ الله امين به افغانستان، بنا براصرار و پافشاری نورمحمد تره کی داير بر توسعۀ کميته مرکزی ح. د. خ. ا درسال 1966 به عضويت علی البدل کميته مرکزی، پذيرفته شد.
دربارۀ خودنمايی ها، خود بزرگ منشی ها و خود محوری های رضايت مندانه و رويا های افسانوی مغزان متفکر و موسسان نهضت آينده که ماشاءالله فعلاً درقطار آنان چهره های معلودم الحال، از رديف بارق شفيعی و اسحق توخی نيزپرتو افشانی(!) ميکنند، ديدگاههای اين قلم، درگذشته درنبشته های زيرين تبارزيافته است، درصورت نياز به آنها مراجعه فرمايند:
الف- « ازداغ لاله دورشو، ای واژۀ دروغ! » ( نشرشده درشماره (66) اپريل 2005 نشريۀ " آزادی" چاپ دنمارک و سايت وزين " پندار" )

ب‌- « نگاهی به مرامنامۀ نهضت آيندۀ افغانستان » ( نشرشده درسايت وزين سپيده دم ).

ج‌- « يارب اين نودولتان را با خرخودشان نشان! »، (نشر شده درسايت وزين "پندار" وسايت وزين

سپيده دم ).

من ازنهايت شب حرف می زنم

من ازنهايت تاريکی

و ازنهايت شب حرف می زنم

اگر به خانۀ من آمدی

برای من مهربانی چراغ بيار

و يک دريچه که از آن

به ازدحام کوچۀ خوشبخت بنگرم « فروغ فرخزاد »
3- دربخش تکميلی زندگينامۀ بارق شفيعی، اقتباس ازصفحۀ (91) کتاب « سيما ها و آواها » تأليف محترم نعمت حسينی، بسا مطالب بصورت غلط و وارونه برداشت و به شکل نادرست انعکاس يافته است.
آقای حسينی با ناديده گرفتن دونيم رخ شخصيت مؤلف رسالۀ «غروب خورشيد» به معرفی ايشان پرداخته؛ ورنه بايد ميدانست که کيفيت، مضمون و محتوای عملکرد و رفتار سياسی، حزبی، سازمانی و اجتماعی بارق شفيعی، دردو برهۀ زمانی ( ازتأسيس ح. د. خ. ا الی 7 ثور 1357 و از7 ثور 1357 تابه امروز) جهت های متفاوت را به خود گرفته، ازبستر ثابت قدمی خارج به وادی بی سروپای شکنجه و آزار مردم و باتلاق ترور و اختناق پا نهاده و تا انتهای کويرشوره زار که گورستان فرزندان وارستۀ ميهن ناميده ميشود، به پيش رفته است.
خير! شايد حسينی صاحب درهنگام نگارش بيوگرافی، درخلای معلومات قرارداشت و ازهمه چيزها واقف نبود. ليکن « هيأت تحريرنشريۀ آينده » و متصديان بنگاه نشراتی آينده، نمی توانند ازاين حرف گريز نمايند که آگاهانه نخواسته اند تا بين دروغ و حقيقت فرقی قايل گردند و ازتسليم شدن و سرکوفتن هم کيش و هم آيين امروزين شان، به آستان بيداد و ستمگری، کژی و ناراستی، سخنی برزبان رانند، تا ناروايی ها را پرده پوشی کرده باشند.
ديدی که يار جزسرجور و ستم نداشت

بشکست عهد وز غم ما هيچ غم نداشت

يارب مگيرش، ارچه دل چون کبوترم

افگند و کشت و عزت صيد حرم نداشت

بر من جفا زبخت من آمد وگرنه يار

حاشا که رسم لطف و طريق کرم نداشت

با اين همه هر آنکه نه خواری کشيد ازاو

هرجا که رفت هيچکسش محترم نداشت ... « حافظ »
برخلاف آنچه که در رسالۀ « غروب خورشيد » درج است، حقيقت زندگی حزبی و سياسی بارق شفيعی، درنزد شخصيتهای علمی و فرهنگی، فعالان سياسی ( دوست و دشمن ) و رزمندگان صديق و پاک نهاد ح. د. خ. ا ( همه شاهدان عينی صحنه بودند و راوی صادق زندگی درون حزبی ميباشند)؛ پس از 7 ثور1357 به گونۀ زيرين رقم خورده است:
- هنگامی که حفيظ الله امين جلاد و شرکاء ، با حيله گری و نيات اهريمنی شروع به تطبيق ماسترپلان ازقبل طراحی شده، بخاطرفلج ساختن و سرکوب قاطع پرچمداران ( ملکی و نظامی ) و درنهايت امر کتگوری های مختلف افراد جامعه، کردند؛ درآن وقت بارق شفيعی يکجا با سليمان لايق (هم پيمان و سازماندهندگان بعدی برگزاری محافل عيش و عشرت و خوشگذرانی های افسانوی درنمايشهای شبانۀ

«هنردرخدمت خلق! درخانۀ خلق " ارگ" ) به علامت سرسپردگی به هيولای خون آشام و خوش خدمتی به کابوس وحشت، به شياد پيوستند و در جلسۀ مورخ ( 24 جون 1978 ) بيروی سياسی کمينه مرکزی

ح. د . خ. ا به آغاز سياستهای خشن، تهديد، تخويف، فشار، پيگرد، دربند کشيدنها و کشتار های وحشيانه، رأی مثبت دادند و راه را برای تاخت و تاز بيشتر به حقوق و آزادی های اساسی مردم و تعرض به شخصيت و کرامت انسانی افراد جامعه، به توطئه گران و مستبدين نو خاسته دررأس حفيظ الله امين باز ساختند.
حرف درهمين جا پايان نه پذيرفت؛ بلکه پس ازگرفتاری و دربند کشيدن شماری ازرهبران و کادرهای ملکی و نظامی حزب ( پرچمی ها ) و تعدادی ازافسران عالی مقام و مامورين غير حزبی، برطبق سناريوی خائنانۀ حفيظ الله امين و شرکای قديم و جديدش، زير نام کودتا برضد انقلاب ثور(!)، بارق شفيعی درچندين مارش و ميتنگ، درگرد همايی ها و محافل نمايشی که به مناسبت تقبيح اعمال کودتاچيان (!) به راه انداخته شده بود، سخنرانی کرد و ازپشت ميزخطابه به رفقا و شخصيتهای محترم غيرحزبی، متهم به کودتا(!) به سبب اين که بزعم خودش، درمقابل پدر موسفيدش ( نورمحمد تره کی ) تمرد کرده اند، دشنام داد و رهبران حزبی تبعيد شدۀ ( پرچمی ها) را پناه برده درزيرچترامپرياليسم خواند. درکارزار اين ياوه سرايی های چرکين، بارق شفيعی دهن خود را آنقدر بازميکرد که برخورد شعاع آفتاب به دندانهايش انعکاس دوباره می يافت.
بارق شفيعی و دوست گرمابه و گلستانش، سليمان لايق، دريک ژست چاکرمنشانۀ ديگر، باتسليم شدن به جلادان تاريخ و به منظورحفظ چوکی وزارت، مقام و منزلت کذايی و جاه و جلال جبروتی؛ بدليل اين که تا اين دم، درفعاليتهای حزبی و مبارزۀ سياسی، درجناح پرچمی ها، گويا غلط سازماندهی و رهبری شده بودند، توبه نامه دادند و با ايستادن در ردۀ خونخواران ، درخواست رسمی سپردند تا ازعضويت بيروی سياسی کميته مرکزی ح. د. خ. ا اخراج گردند.
پرستندۀ آز و جويای کين

به گيتی ز کس نشنود آفرين

تو از آز باشی هميشه به رنج

که همواره سيری نيابی زگنج « فروسی »
- درزندگی نامۀ بارق شفيعی ( سيما ها و آوا ها ) آمده است که موصوف « عمدتاً دوبار تاسرحد اعدام زندانی شد» ، « يک بار درآستانۀ قيام انقلاب ثور» ، « بارديگر بلا فاصله پس از وارد شدن نيروهای مسلح شوروی سابق به افغانستان» يعنی بعد ازسقوط مرگباررژيم فاشيستی و حکومت سرنيزۀ حفيظ الله امين که بارق شفيعی يک پايۀ آن را تشکيل ميداد و وزيرمقتدر ( ترانسپورت و توريزم ) کابينه بود.
ببينيد خوانندۀ عزيز! دروغگويی، ياوه سرايی و روسياهی تا اين سرحد!
بارق شفيعی و سليمان لايق يکجا با شمار ديگری ازبلند پايه گان حزب، تا ساعت ( 11) قبل ازظهر روز

(7 ثور 1357) درآزادی به سر ميبردند و درمنزل يکی ازکادرهای ح. د. خ. ا مخفی شده بودند. فقط بعد از ساعت (11) همان روزبود که هردو، بشمول غوربندی، برخلاف نظر و تصميم دو عضو دارالانشاء کميته مرکزی حزب، ازصف آنان جدا شده ؛ بصورت سؤال برانگيز تصميم گرفتند تا خود را داو طلبانه به پوليس تسليم نمايند. ( ص 221 افغانستان درقرن بيستم) ،

( اگر اشتباه نشده باشد، وزارت داخله رژيم داوود در رابطه به همين مسأله با به معرفی گذاشتن هردونفر، اطلاعيه مختصر چاپی را نيز به نشر رسانيد).

درعين زمان، نخستين اقدام نظامی با حرکت تانک های قوای چهار و قوای پانزده زرهدار، به استقامت شهر و اصابت اولين مرمی تانک به ارگ رياست جمهوری و محاصرۀ وزارت دفاع، آغاز شده بود و پرواز بم افگن های هوايی برفرازارگ و ساير نقاط، ابتکار عمل را ازنزد فرمانروايان گرفته بود؛ بنابرآن درآن لحظه حياتی، هيچکسی را خطر اعدام ازسوی رژيم ( سوای حرکات ماجراجويانه ) تهديد نميکرد. بويژه اين سه نفر که با رژيم داوود روابط خوب قبلی هم داشتند .
واما بعد از ششم جدی 1358 نيز حرف « تاسرحد اعدام » صدق نمی کند. زيرا بارق شفيعی يکجا با ساير کارمندان بلند رتبۀ حزبی- دولتی رژيم فاشيستی امين، سه شب اول را دراستديو های راديو افغانستان به سر بردند و وی باسپری کردن دوروز درزندان پلچرخی ( بدون تحقيق و تکميل پرونده) رها گرديد و تاپايان حاکميت به وظايف مختلف گماريده شد.
« آنچه می گفتی که :

- واقعه ای بازگفتم، تا دل من خالی شود!

- دل را از واقعه، تهی می کنی، ازچه

خواهی پرکردن؟ ! »
( ازسخنان شمس، دربارۀ انسان، خط سوم، قسمت دوم، ص 13 )
شايان ذکراست که برخلاف آنچه درزندگی نامه تذکار رفته، بارق شفيعی « همزمان ( بعد ازرهايی اززندان) بحيث عضو کميته مرکزی ح. د. خ. ا... » برگزيده نشده بود؛ بلکه يکجا با سليمان لايق من حيث عضو علی البدل ( مشور تی) کميته مرکزی معرفی گرديد. به گمان اغلب درپلينوم ششم بود که عضويت اصلی کميته مرکزی ح. د. خ. ا را حاصل کرد.
- در قسمتی از زندگينامۀ ( سيما ها و آواها ) چنين آمده است: « بارق شفيعی درسال

(1371 خ )، (1995 م ) آنگاه که به اصطلاح مجاهدين برکشورما مسلط شدند نخستين ديپلماتی (!) بود که ازوظيفه ی مستشاريت سفارت افغانستان درمسکو، سبکدوش گرديد. به کابل احضار گرديده، ولی اجازه ی بازگشت به کابل به او داده نشد.»
اين را ميگويند افسانه سازی شوک آور و واژگونی ارزشهای انسانی به بهای بت تراشی های بی مايه و تبارز عشق صوفيانه و سوفسطائی گری به آدم های متزلزل و متذبذب!

دراول به خوبی قابل درک است که فاصلۀ زمانی بين سالهای ( 1371 خ و 1995 م ) چه مدت را دربر ميگيرد؟

دوم، آيا رفقای که دروزارت خارجه مصروفيت وظيفوی داشتند به اين ادعاء صحه ميگذارند که بارق شفيعی « نخستين ديپلماتی (!) بود که ازوظيفه ی مستشاريت سفارت افغانستان درمسکو، سبکدوش گرديد»؟


اين مطلب آخرين بار توسط نگاه در 9/12/2009, 02:19 ، و در مجموع 5 بار ويرايش شده است.
رد: مکثي بر رسالهء بارق
پست في 9/12/2009, 02:02  نویسنده
سوم، محترم داوود رزميار، درآن وقت سفير دولت افغانستان درمسکو، دراين باره، چگونه تبصره خواهد کرد؟ ( قرارمعلوم، بارق شفيعی قبل از به قدرت رسيدن گروههای تنظيمی، از وظيفه برطرف شده بود. کارمندان آن وقت سفارت ميتوانند، صحت اين گفته را تاييد کنند.)



هين سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود

وارهد از حد جهان، بی حد و اندازه شود

خاک سيه بر سر او کز دم تو تازه نشد

يا همگی رنگ شود، يا همه آواره شود...« مولوی »



- درپايان زندگينامه ميخوانيم که بارق شفيعی «... با سلاح (مارکسيزم نقاد ) به مبارزه ادامه داده و با اشتراک دردومين کنفرانس نهضت آينده بتاريخ 26 جدی 1384 ( پانزده جنوری 2005 )... به عضويت شورای مرکزی نهضت و عضو هيأت تحريرنشريۀ آينده... برگزيده شد.»
دررابطه با روی آوردن آقای بارق به مارکسيزم نقاد! شعری از" عراقی" به خاطرم آمد:
پسرا ره قلندر سزد ار به ما نمايی

که دراز و دور ديدم ره زهد و پارسايی

...

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

تو برون در چه کردی که درون خانه آيی

در دير ميزدم من ز درون صدا بر آمد

که درا درا عراقی که تو خود حريف مايی
نخست بايد گفت که مارکسيزم را کسی حق دارد نقد نمايد که ازاقيانوس بيکران آن دانش هستی ساز، بهره ای گرفته و درآن تسلط و احاطۀ لازم داشته، آثاری پژوهشی درهريک از بخشهای آن ايجاد و به جامعۀ انسانی تقديم کرده باشد. تاجايی که شناخت بيشتراز چهل سال ازجناب بارق و اطرافيانش دارم ؛ رابطۀ وی با اين دانش نه بربنياد درک، هضم و تطبيق آن درجهت نجات انسان از سيه روزی به جانب سعادت و خوشبختی بوده؛ بلکه برخوردش با آن بمثابۀ يک دکاندارسياست و انسان معامله گر برای همگان اظهر و من الشمس است.
دوم اينکه او ديروز با مبادی مارکسيزم چی کرد که اکنون بحيث شخصيت نقاد! آن را تفسير و غنای بيشتر بخشد؟
سوم اينکه ، با نوشتن واژه های « سوسياليسم دولتی (!)؟ ، سوسياليزم شرکتی ، ملتی، حکومتی...، نميتوان مارکسيزم را به نقد گرفت. تا جايی که آثار و نشرات احزاب انقلابی و پيشرو سايرکشورهای جهان نيز مطالعه ميشود، چنين واژه ها ونوشته های تحليل گونه ای که درسايت نهضت آينده منتشر ميگردد، بازتاب نيافته است.
بهر حال، خداوند نيک و مبارک کند و درفعاليت سياسی او دراين سراشيبی عمر، خير و برکت اندازد!
ليکن نه گفته اند که بارق شفيعی پيش ازدرآمدن درقطار سپاهيان نهضت آينده ، چه فعاليتهای سياسی داشت؟
درمصاحبۀ اختصاصی ( مورخ اول ميزان 1381 خورشيدی) بارق شفيعی با نشريۀ « دحق لاره » زير عنوان « هيچگاه نمی توانم بدون انديشه و عمل سياسی دربارۀ رهايی وطنم ازمصيبت موجود زندگی کنم!» مطالب جالبی درج است. ازجمله داستان فانتزی گونۀ استعفاء موصوف از« رهبری سازمانی [ حزب وطن عيسی جسور] که خود را جانشين حزب وطن افغانستان می خواند.»
بارق شفيعی دردومين کنگره و پلينوم شورای مرکزی حزب وطن به رهبری عيسی جسور( مورخ 27 قوس 1379 خورشيدی مطابق 18 نوامبر 2000 ) به گفتۀ خودش « به صورت غير منتظره و به شکل دراماتيک » ابتدا به عضويت دفترسياسی و به تعقيب آن به صفت معاون آن حزب، برگزيده شد؛ ولی با تبارز اين حرمان و نا اميدی «... درجريان پراتيک سياسی و سازمانی، علی رغم تلاش فراوان، با توجه به تسلط عوامل بازدارنده نامساعد و ناسالم برآنان، دريافتم که با اين حال و وضع به قول معروف ازاين نمد بدين نمط نميتوان چيزی درست کرد...» آن حزب را ترک گفته است.
« يکی ازملوک بی انصاف پارسايی را پرسيد ازعبادت ها کدام فاضل تر است؟ گفت: ترا خواب نيم روز تا درآن يک نفس خلق را نيازاری:
ظالمی را خفته ديدم نيم روز

گفتم اين فتنه است خوابش برده به

وانکه خوابش بهتر از بيداری است

آن چنان بد زندگانی مرده به » « گلستان سعدی»
درآن زمان که درتحت سلطۀ پر ازوحشت و بربريت حفيظ الله امين که با شعارهای دروغين، عوامفريبانه و تحريک آميز « ديکتاتوری پرولتاريا»، « دموکراسی خلقی » وغيره ( با اشتراک و موجوديت بارق شفيعی و قدوس غوربندی درشورای انقلابی(!) و ترکيب کابينه )، جوی های خون را درافغانستان جاری ساخته بودند؛ بارق شفيعی اندکی بعد از ساقط شدن آن رژيم خونريز و پر ازفتنه و فساد، به نشانۀ ندامت از ناروايی ها و اعمال شنيع گذشتۀ خود،به مثابۀ يک عضو فعال و صاحب صلاحيت درآن دولت جنايتکار، چکامۀ « رهبر» را سرود و قرارمعلوم دررسانه ها هم به چاپ رسانيد.
حالا اين پرسش مطرح ميگردد که چه پيش آمد که آن نازک خيالی ها و باريک انديش ها ی شاعرانه (!) و احساس ندامت از کرده های شرمگين، همراه با حقارت چاپلوسانه، باگذشت قريب به سی سال، امروز يکسره به فراموشی سپرده ميشود و درلابلای خزعبلات، به کتمان و تحريف حقايق پناه می برد؟
4- نامه های شخصی استاد ميراکبرخيبر، عنوانی بارق شفيعی که خواسته جهت ترميم سيمای برباد رفتۀ خويش، بالای آنها تجارت سياسی نمايد، همه متعلق به دورانی ميباشند که دربين مقامات رهبری، کادرها و صفوف ح. د. خ. ا ( پرچمی ها ) فضا ی صفا و صميميت رفيقانه حکمفرما بود.

درآن سالها، شايد شهيد خيبرنه تنها به آدرس بارق شعيعی؛ بلکه برای تعداد بی شماری ازهمرزمان خود، نامه های شخصی محبت آميز، ارسال نموده باشد که درنزد رفقا ياد گاری باقی مانده است و دريافت کننده گان نامه ها هرگز آرزو ندارند تا آنها را به سان مؤلف رسالۀ « غروب خورشيد» چاپ و به نشر برسانند.
ايکاش استاد خيبر حيات ميداشت تا اعمال و حرکات ضد حزبی، ضد مردمی و ضد ميهنی بارق شفيعی را پس از ( 7 ثور 1357 ) به تماشا می نشست و مشاهده مينمود که نگارش نکته های زيبا، درخورشأن و سزاوار انسانهای دوپشت و دو رو، مرتد و منحرف ازقماش بارق شفيعی، نبود.
واما اين تلاش بارق شفيعی نيزبيهوده خواهد بود، هرگاه درفکرآن بوده باشد که ازنامه های استاد خيبر داستان پردازی نمايد؛ آنگونه که « داستان درقالب نامه و يا نامه ها » بين « آقای مارتين شولتس، ازکاخ رانتس بورگ، شهر مونش آلمان» و « آقای ماکس آيزن شتاين، از تالار نقاشی شولتس- آيزن شتاين، شهر سانفرانسيسکو، ايالت کاليفرنيا امريکا » شده بود.
ميان ماندن و رفتن حکايتی کرديم

که آشکارا در پرده ی کنايت رفت

مجال ما همه اين تنگ مايه بود و، دريغ

که مايه خود همه در وجه، اين حکايت رفت« احمد شاملو »
5- Salvadore de Madariga نويسندۀ فقيد اسپانوی نگاشته است: « انسان ميتواند وجدان را کرخت سازد، وليک هرگز قادرنيست آن را بکُشد.»
آری آقای بارق! آنچه ازاين پس دراين خامه به خوانش ميگيريد، فقط و فقط بخاطربيدار ساختن سلول های کرخت و خوابيدۀ هوش و حواس شما که از راست گويی و راست نويسی تهی می باشند، رقم ميخورد. زيرا که خواسته ايد تا بدون ترس ازعذاب وجدان، حقايق را کتمان نماييد.
راستی، نگارنده نيز درنگارش مقال حاضر، دربيان درست مطالب، آن طوری که بارق شفيعی شرح داده

« به شاهد و يا شاهدانی که گفته ها و عمل شان، باهم به شدت تناقض دارد، ضرورتی احساس » نميدارد؛ چرا که اکثر حوادث و رويدادهای که رسالۀ « غروب خورشيد» روی آن ميچرخد، مانند تخت روان ازپيش چشمانم گذشته؛ بنابران ازسکوی يک عضو سابقه دار ح. د. خ. ا، اما ازرده های پايينی ( صفوف ) به افشای ماهيت اصلی دروغگويانی که سعی بخرج ميدهند تا تاريخ را مسخ کنند، به نبرد برحق برخاسته ام.
اما بارق شفيعی درهمين گفتۀ بيمايۀ خويش صداقت را لگد مال ميکند و با پر رويی و بی حيايی دروغ ميگويد و با سقوط ازلبۀ پرتگاه ذلت به « اسفل السافلين »؛ چون واعظان مکار و حيله گر، بمقصد تکميل آن بخشهايی ازطومارپرازشيطنت خود که آشکارا با واقعيتهای زندگی درون حزبی درتضاد است؛ نمرود وار از

« خجالت نامۀ » قدوس غوربندی ( اين گرسيوز « بروايت شهنامه يکی ازبرادران افراسياب بود که نماد بدانديشی، ناپاکی وبد سرشتی، شمرده ميشود » دوران قدرت سنگدلان ناپاک و شريک جنايات روزها و شبهای سياه و پرازغداری و نامردمی بارق ) و چند جلد کتاب ديگر، با چسبيدن به يک حيله و آوردن دليل غيرموجه، مدد ميگيرد.
شرم باد براغواگران شهرت طلب که برای چيره ساختن پستی های خود، به مقابله با خرد مندی و وجدان آدمی کمربسته اند!

6- و بازوقت آن رسيده است تا بغرض برملا ساختن بيشتر دوگانگی شخصيت رساله نويس

« غروب خورشيد »، آنگاهی که « نفس آماره »؛ اراده، اختيار و آگاهی را ازنزدش گرفته بود و درمسند قدرت در وزارت اطلاعات و کلتور ووزارت ترانسپورت و توريزم تا « عقل دندان » درخدمت يخبندان پليد قرارداشت و ازسرکبر و نخوت، زمين و زمان را نمی شناخت، حرفهايی گفته شود تا طشت رسوايی اين عروسک مسخره ازبام به زير افتد؛ بعد ازآن، آنچه را که بارق شفيعی دربرگ های شرح کارنامه ها، موضعگيری ها و انديشه های استاد خيبر، با سبکسری به شکل غلط و ناقص به خورد مردم داده است، به بحث ميگيريم:
- زمانی که سرکوبگری ها دردرون ح. د. خ. ا و جامعه، تازه آغازشده بود؛ برخوردهای خشونت بار روزبروز افزايش می يافت و سياست ترور و اختناق بالا ميگرفت؛ دراين اوضاع و احوال حفيظ الله امين جلاد به بهانۀ دادن توضيحات بيشتر روی فرمان شماره ششم ( دربارۀ سود و سلم و قروض ملاکان بالای دهقانان) ،

( ليکن دراصل تهديد نمودن شماری ازواليان پرچمی که تاهنوز دروظايف باقی مانده بودند ) والی های تعدادی از ولايات ( بادغيس، نيمروز، بدخشان، قندوز... ) را به دفتر کار خود دعوت نمود و درجريان صحبت به آنان چنين گفت:
« درحزب وحدت تأمين شده و هيچ موضوع قابل تشويش موجود نيست. ازهمۀ شما ميطلبم تا ازروش بارق شفيعی پيروی کنيد. رفيق بارق شفيعی به ما گفته است : همان گونه که قند خشتی درپيالۀ چای داغ ذوب ميگردد، من دربين شما حل گرديده ام. والی صاحب ها نيزبايد مانند بارق عمل نمايند، فعلاً به نام پرچمی درحزب چيزی وجود ندارد. »
باپايان گرفتن اين الفاظ پوچ، امين به والی ها ميگويد که فرمان را رفيق زيری برای تان تشريح ميدارد و خودش ازسالون خارج ميشود.

بارق شفيعی که به مانند قند خشتی، دردنيای خيانت، درپيالۀ جنايتکاران ذوب شده بود و در «صحرای تحيرات» دررودخانه های مس مذاب بمقصد نفس تازه کردن، سرغوطی ميزد؛ بايست وفاداری و سرسپردگی خود را به دوزخيان به اثبات ميرسانيد تا اعتماد قوی تری بدست می آورد و چنان کرد که تا سقوط امين و شرکاء درکنار آنان باقی ماند.
پيش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را

الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را

قيمت عشق نداند قدم صدق ندارد

سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را

گر مخير بکنندم بقيامت که چه خواهی

دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را ...

« سعدی »
- هنگامی که مؤلف رسالۀ « غروب خورشيد» بحيث آمرزون زون شمال غرب ايفای وظيفه ميکرد، رفقای حزبی هرات به سبب گذشتۀ سياه و ناپاکش ( از 7 ثور 1357 – 6 جدی 1358 ) به وی اعتنايی نداشتند و در نزد آنان احترام نمی شد.
بارق شفيعی برای رفع اين مشکل بی اعتمادی و ازبين بردن فضای حقيرشماری خود، درصحبت با کارمندان حزبی- دولتی آن حوزه، استدلال مينمود که درروزهای پس ازششم جدی 1358 « پيش رفيق ببرککارمل رفتم و ازاعمال مغاير اصول حزبی و رفتار خلاف منافع مردم و مصالح عليای کشور، ندامت کشيدم و ازايشان معذرت خواستم و مورد عفو قرارگرفتم و رفيقکارملمرا عضو علی البدل کميته مرکزی ساخت. حالا رفقای هرات چرا مرا عفو نميدارند. »
- و حال يک مثال متضاد به مطلب قبلی:
بعد از کودتای ننگين 14 ثور 1365 که تطبيق برنامۀ کشنده بهدف اخراج و تصفيۀ کاری صادق ترين راهيان راه منافع زحمتکشان ميهن و با ايمان ترين مدافعان راستين استقلال ملی وتماميت ارضی افغانستان، ازوظايف حزبی و دولتی، بشدت جريان داشت؛ دريکی ازجلسات کميته مرکزی ح. د. خ. ا ، بارق شفيعی بلند شده و تقاضا نمود تا آن عده اعضای حزب که خلاف اصول و موازين حزبی (!) عمل می نمايند، مجازات شوند. دراعتراض به اين طرح چاپلوسانۀ بارق، خانم جميله پلوشه برخاسته و چنين تذکارداد:

« هرگاه مسأله دادن جزای حزبی به آن عده اعضای حزب که خلاف اصول و موازين حزبی عمل نموده ويا می نمايند، مطرح باشد، پس شما رفيق بارق ، چندين بار مستحق جزای حزبی بوديد وبايد ازحزب اخراج می شديد! »
ای دل شباب رفت و نه چيدی گُلی زعمر

پيرانه سر مکُن هنری ننگ و نام را « حافظ »
7- درصفحه 5 رسالۀ « غروب خورشيد » آمده است:
« استاد ميراکبرخيبر درزندان نيز ازانديشۀ نجات و ترقی افغانستان و مطالعه و آموزش و پرورش نسل با استعداد مبارزان افغانی غافل نماند و به کمک دوستان هم زنجير و ارادتمندان خويش، به آثار و انديشه های مترقی و انقلابی مبارزان ضد ستم و استبداد، استثمار و بهره کشی و ضد عدالت اجتماعی درسراسر جهان دست يافت وبه اصول رهايی ( بهره کشی انسان ازانسان ) و مبارزۀ طبقاتی زحمتکشان آشنا شد.
آموزش علمی او دراين گستره، يکی ازنخستين انگيزه های مطالعات انديشه يی- طبقاتی و مبارزۀ مترقی نيروهای کار و زحمتکشی افغانستان بود که درچشم اندازآن، ديده به افقهای روشن انديشه های انقلابی کشودند و برخی هم يکجا با او زانو زدند و اصول مبارزۀ طبقاتی را ( علی رغم غريزۀ طبقاتی خويش ) بياموختند.»
دربارۀ داشتن انديشۀ مردمی و جهانبينی انساندوستانه، فضيلت و سجايای اخلاقی استاد خيبر و دوستان هم زنجيرش، هيچ انسان شرافتمند و با وجدان ( بجز آدم های بی خرد، ناسپاس ، ذليل، گمراه، تاريک روان، اهريمن صفت )، نميتواند ترديدی داشته باشد. زيرا راهی را که آنان درزندگی سياسی آيندۀ خويش برگزيده بودند، راه مقابلۀ خير با شر، راه نبرد نور با ظلمت بود.
ولی بارق شفيعی دراين پاراگراف نوشتۀ خود با سبکسری، رشک حسد و خود خواهی، قلم بی زبان را درضديت با حق گويی، درتاييد و تاکيد برگفته های دروغگويان شرمسار، دردفاع ازياوه سرايی های اغوا گرانه و دشمنی ابليس گونه با آدميت، بکار گرفته و با اين بد انديشی ماهيت عقده های ناپاک خويش را آشکارساخته است.

اين آدم خيره سر و شيطان صفت به خواننده واضح نمی سازد که برعلاوۀ دونفر فارغ دانشکدۀ نظامی ، چه کسی ديگرهم زنجير استاد خيبر درزندان بود؟

بارق شفيعی فکرميکند که با اين انکارورزی ازپيشامد تاريخی، تاريخ را بازسازی و حوادث را رنگ کرده و با توغ بندی ازپارچه های سرخ و سبز و سياه، به خورد مردم ميدهد؛ بی خبر ازاين که ديگر اين نيرنگ بازی ها کارا نيستند.

آن هم زنجير دربند کشيده و رفيق سلول زندان استاد خيبر، انسان پاک نهاد، انقلابی پرشور و مدافع صديق منافع زحمتکشان و آموزگارپيگير انديشه های علمی مبارزۀ طبقاتی، شاد روان ببرککارمل بود.

اين مطلب درکليه نوشته های تاريخی مربوط به همين دوران، درتحليل های سياسی واقعه نگاران و درآثار آگاهان سياسی ( دوست و دشمن ) و درگزارش های مفسرين، نويسند گان، ژورناليستان داخلی و خارجی راجع به افغانستان، بخوبی انعکاس يافته است.
واما عبارت « يکجا با او زانو زدند...» را بارق شفيعی از ( صفحه 9- 10 ) کتاب بی وزنه، پوک، مبتذل، منحط و حاوی هيا هوی دروغين عبدالقدوس غوربندی و مقالۀ عوام فريبانۀ فقيرمحمد ودان ، (بمناسبت 28 مين سال شهادت استاد شهيد مير اکبر خيبر) مصاب به بيماری های آشفتگی روانی و درون گرايی به عاريت گرفته است.
اين ديگر به هيچ کسی پوشيده نمانده است که قدوس غوربندی ( تا زمانی که درقيد حيات بود )، بارق شفيعی، سليمان لايق، فقيرمحمد ودان وساير ايادی های شان، ازجمۀ مکروب های مخرب برخاسته ازلجنزارهای گنديدۀ استبداد سياسی آن گروهک بدنامی بودند که بار اول ازنام و شخصيت خيبر شهيد استفادۀ سوءنموده فرکسيونی را بنام « خيبريستها » ايجاد و به تعقيب آن درپشت و پناه داکتر نجيب الله قرار گرفته، آخرين جنايات را دردوران حاکميت وی در سرکوبی اعضای حزب تا سرحد سقوط حاکميت دولت جمهوری افغانستان و رقم زدن سرنوشت نجيب الله را تا چوبۀ دار، انجام و ادامه دادند.
قابل ياد آوری است که پيرامون کتاب قدوس غوربندی، درگذشته تعدادی ازرفقای حزبی و شماری از آگاهان سياسی و نويسندگان رسالتمند، ازجمله محترم خليل الله رووفی ديدگاههای خويش را ( درنشريۀ " آزادی" شماره (39) دلو 1379 مطابق فبروری 2001 ، چاپ دنمارک ) به نشررسانيده اند.
مقالۀ فقير محمد ودان را که ازلحاظ محتوا با رسالۀ « غروب خورشيد» مو به مو يکسان است؛ صرف درجابجايی واژه ها، شيوۀ نگارش و استفاده ازالفاظ باهم فرق دارند و با ذهنيت معتاد به افيون بدگويی و زيرپا گذاردن اصول نويسندگی و امانت داری درنقل قول ازآثار ديگران، به رشتۀ تحرير درآمده بود؛ اين قلم درنبشته ای با تيتر « بياد بود خاطرۀ همرزم شهيد!» ( بمناسبت 30 سالگی ترور استاد ميراکبرخيبر) نشرشده درسايت وزين « سپيده دم » و سايت وزين « پندار»، سبک و سنگين نموده است.
چو چيره شود بر دل مرد رشک

يکی درد مندی بود بی پزشک

که رشک آورد ، آز و گرم و نياز

دژ آگاه ديوی بود کينه ساز
« فردوسی »
8- درمورد نقش استاد خيبر « درحلقۀ مؤسسان ح. د. خ. ا » ( صفحه 6-8 غروب خورشيد) حرف های زيادی ازجانب سايرنويسنده گان گفته و نوشته شده است که نسبت به توضيحات يکجانبه، بديهه گويی، رجزخوانی و کار خود بخودی (سوای استناد به بخشهايی ازبيانيۀ پرشور و انقلابی زنده ياد ببرککارمل که پس ازبخاک سپاری رفيق خيبر برسرقبرش ايراد کردند و به عنوان بيانيۀ اساسی حزب پنداشته ميشود) بارق شفيعی تسليم طلب و تهمت گر، بمراتب ناب تر، بی طرفانه تر و پذيرا تر می باشند.
سلطان علی کشتمند عضو اصلی کميته مرکزی ح. د. خ. ا منتخب کنگرۀ موسس درکتاب

« يادداشتهای سياسی و رويدادهای تاريخی» ( ج 1-2 ، صفحه 131- 146 ) و دستگيرپنجشيری عضو اصلی کميته مرکزی ح. د. خ. ا منتخب کنگرۀ موسس، درنبشتۀ « نقش فعال ببرککارمل درتشکيل جمعيت دموکراتيک خلق » به شرح و بسط اين موضوع پرداخته اند. همچنان رفيق عزيز عبدالواحد فيضی درنوشتۀ « رخداد های خونبار دوسدۀ اخير را چی نام گذاشت؟ » که سلسلۀ نشر نوبت وار آن تا هنوز درسايت « سپيده دم » ادامه دارد؛ متکی به اسناد موثق، به قدرکافی روشنی انداخته است.
بنابرآن اين قسمت اضافه گويی های بارق، ايجاب بحث بيشتر را نميکند، تنها با آوردن چند نقل قول اکتفاء ميشود.
سلطان علی کشتمند می نويسد:
« من برای نخستين باربا ببرککارمل پس از رهايی وی از زندان ملاقات کردم. او برای تعداد کثيری از جوانان و روشنفکران مرجع قابل اعتمادی برای طرح مسايل روز سياسی بود. وی با اطمينان و با خوشبينی نسبت به آينده صحبت ميکرد. او معتقد به دموکراسی سياسی و تشکل روشنفکران دريک حزب دموکراتيک بود. درآنهنگام هنوز مسايل مارکسيستی درصحبتهای وی انعکاس نداشت. دردوران زندان، او آثار زيادی مطالعه کرده و زبان انگليسی را فرا گرفته بود. صحبتهای سياسی وی گيرا، آموزنده و مستدل بود و خيلی به زودی موفق به جلب شماری ازجوانان پيرامون خويش گرديد. آشنايی و دوستی من با ببرککارمل برپايۀ درکهای مشترک مان ازمسايل سياسی ماندگارشد و با تشکيل حزب دموکراتيک خلق افغانستان تحکيم يافت.»

( يادداشتهای سياسی و رويداد های تاريخی ، نويسنده: سلطان علی کشتمند، ج 1- 2 ، ص 87- 88 )
کشتمند درمورد نقش فعال و پرتحرک زنده ياد ببرککارمل درميان حلقات مطالعه مبنی براينکه رسالتش را« بمثابۀ پلی ميان بقايای مبارزان آزاديخواه گذشته و جوانان و روشنفکران تازه بپا خاسته » ايفاء نمود، اينگونه توضيحات ميدهد:
« درعرصۀ ايجاد حلقات مطالعه و گرايشها برای گسترش آنها عمدتاً ببرککارمل به فعاليتهای مبتکرانه يی ميپرداخت. او شناخت و مناسبات وسيعی با روشنفکران و پيوندهای ديرين با مبارزان و آزاديخواهان داشت. درحلقاتيکه عمدتاً به ابتکار ببرککارمل بوجود آمده بودند، علاوه برتبادله آثار سياسی و مباحثه پيرامون محتويات آنها، بحثهای جدی دربارۀ اوضاع سياسی و اجتماعی کشورانجام ميگرفت. ولی، ازهرگونه تذکر مشخصی درباره تشکل سياسی احتراز بعمل ميآمد. من نيز شامل يکی از اين حلقات بودم و ببرککارمل نيز درآن شرکت ميکرد، ولی او هرگز اظهارنميداشت که حلق مربوطه را وی ايجاد کرده، اداره و سرپرستی مينمايد. درآغاز من نميدانستم که حلقات مشابه ديگری نيز وجود دارد. ولی پس ازچندی ازوجود آنها اطلاع يافتم و بعضاً درحلقات ديگرنيز شرکت ميکردم.
ببرککارمل درچندين حلقه مطالعاتی بطورمتناوب شرکت ميورزيد. او دربرخوردها و صحبتهايش خيلی با احتياط و متواضع بود، ولی عملاً نظريات سياسی وی به جانبداری جدی از دموکراسی که خيلی گيرا و مجاب کننده بود، سرتاپای مباحثات جلسات را احتوا ميکرد. او بمثابۀ پُلی ميان بقايای مبارزان آزاديخواه گذشته و جوانان و روشنفکران تازه بپا خاسته، بنا برشناختهايش ازهردوجانب، سن و استعداد سياسی خويش، نقش ايفاء مينمود. وی زمينه های بازديدها و صحبتهای متداوم را با شخصيتهای سياسی دورۀ هفتم شورای ملی برای بسياری ازجوانان بوجود آورده بود که عمدتاً عبارت بودند از:
شخصيتهای خانوادۀ عبدالرحمن محمودی و شخصيتهای ديگرحزب خلق، ميرغلام محمد غبارشخصيت برجسته سياسی و مؤرخ کشور، مير محمد صديق فرهنگ بارز و نويسنده سياسی، فتح محمد ميرزاد معروف به فرقه مشر و براتعلی تاج و ساير رهبران سياسی هزاره ها و ديگر شخصيتهای حزب وطن، رهبران ويش زلميان و ازجمله نورمحمد تره کی، عبدالرؤف بينوا و بقايای اتحاديه محصلان دوره هفتم که همقطاران وی بودند و شخصيتهای مستقل و منفرد مانند ميراکبر خيبر و ديگران.» ( همان کتاب، ص 97- 98 ).
بارق شفيعی ضرورت دارد تا درکارهای آيندۀ خود، اين منظومۀ عرفانی، عارف فرزانه، سنايی غزنوی را درچوکات جهانبينی خويش درنظر گيرد:
تا معتکف راه خرابات نگردی

شايستۀ ارباب کرامات نگردی

درراه حقيقت نشوی قبلۀ احرار

تا قدوۀ اصحاب مقاسات نگردی

تا خدمت رندان نگزينی به دل و جان

شايستۀ سکان سماوات نگردی

محکم نشود دست تو در دامن تحقيق

تا سوختۀ راه ملامات نگردی
ادامه دارد
رد: مکثي بر رسالهء بارق
پست في 9/12/2009, 05:46  نویسنده
این مطلب برای شماره نخست نشریه پرچم برگزیده شده است.
رد: مکثي بر رسالهء بارق
پست في 17/12/2009, 09:06  نویسنده


( بخش دوم )
9- در رابطه به « تشکيل جبهۀ متحد ملی » و سهم رفيق خيبردراين راه، بارق شفيعی دررسالۀ «غروب خورشيد» ( ص 8- 12 ) با چسبيدن به نقل قول ها از « ياد داشتهای سياسی د رويدادهای تاريخی ( ج 1- 2 ص 156- 161 و 171 ) و کتاب « نيم قرن خاطرات » ( ص 353 ) صالح محمد زيری، همچنان آوردن بخشهايی از بيانيه های زنده نام ببرک کارمل بمناسبت شهادت استاد خيبر( به هدف سوء استفاده ازاين مآخذ به مقاصد شيطانی خود )، خواسته تلاشهای رهبران حزب ( پرچمی ها) را که ازدل و جان درجهت دستيابی به اين مأمول رزميدند، به هيچ بگيرد.
بارق شفيعی با يک تجاهل عارفانه و پرش برق آسا ازمراحل اوليه، با پناه بردن به مفاد صفحه 59 کتاب
« ظهور و زوال ح. د. خ. ا » تأليف دستگيرپنجشيری بحث روی « تشکيل جبهۀ متحد ملی » را اين گونه آغاز ميکند:
« اين ادعا که گويا استاد خيبر(... طرفدار تشکيل جبهۀ متحد و همکاری با حزب ( انقلاب ملی ) ... و حتی طرفدارانحلال فرکسيون پرچم بود...) کاملاً نادرست است.»
ببينيد خوانندۀ عزيز! بارق شفيعی با چشم پوشی ازحقيقت تاريخی و توسل به دروغ، جعل، تخيل، اختلاق
و گفتن حرفهای ضد و نقيض و تحليل تک بُعدی، درپی تحريف حقايق برآمده است.
بی خريطه فير کردن بارق شفيعی توأم با افسانه سرايی های تهوع آور، نشان ميدهد که درک وی ازمفهوم « جبهۀ متحد ملی» چقدر عقب مانده، ابتدايی و درسطح نازل قراردارد و محدود کردن تلاشها در راه تشکيل آن، صرف درچهارچوب اساسات نظام جمهوری محمد داوود، ازلحاظ تاريخی نادرست و ازنظرموضوع و مضمون آن، گمراه کننده می باشد. زيرا ح. د. خ. ا دراين راستا با طرح، تدوين، تصويب و نشرسند مرامی خود درشماره های اول و دوم « جريدۀ خلق»، سالها قبل ازتأسيس دولت جمهوری افغانستان، موضعگيری خويش را اعلام داشته بود که نقش برجسته را دراين امرخطير، مرحوم ببرک کارمل ايفاء نموده است. اين که بارق با سود جستن ازحربۀ بدگويی، خُرده گيری، اتهام بستن و انتقاد ناوارد، نميخواهد به سان قدوس غوربندی اين واقعيت را بپذيرد؛ گواهی برآن ميدهد که درزيربار خود پسندی ناشی ازمستی و بيخودی، عيش و عشرت، می وميکده، رقص و آواز مهرويان نيمه عريان دردوران وزارت اطلاعات و کلتور؛ توان تشخيص خوب را ازبد، سياه را ازسپيد، ازدست داده و حالا ازسر، سرخوردگی و غرق شدن دربيماری های روانی بدون درمان، با هرآنچه که حقيقت است، حسد می ورزد و حتا درنقل قول ازکتاب « ياد داشتهای سياسی و رويداد های تاريخی» با سبکسری مطالب را ناتکميل ذکرنموده وبا بُرش و قيچی نمودن واژه ها و عبارات کتاب، مطابق دلخواه خود خواسته است تااز اصل موضوع که جان مسأله را می سازد، طفره رود.
سلطان علی کشتمند نگاشته است:
«... درمرام گفته ميشد: پايه اساسی چنين حکومت بايد متشکل ازجبهه متحد ملی متشکل ازتمام نيروهای ترقيخواه دموکراتيک و وطنپرست، يعنی کارگران، دهقانان، منورين مترقی، اهل حرفه، خورده بورژوازی (مالکين کوچک و متوسط) و بورژوازی ملی ( سرمايه داران ملی ) باشد که در راه استقلال ملی، تعميم دموکراسی درحيات اجتماعی و به پايان رساندن جنبش دموکراتيک ضد امپرياليستی و ضد فئودالی مجاهده و مبارزه مينمايند.»، « شايان تذکراست که طرح و تشکيل دولت ملی و دموکراتيک برپايه تحقق دموکراسی ملی و جبهه متحد فراگيرنمايندگان سياسی اقشاراجتماعی و روشنفکری کشورازکارگران تا سرمايه داران ملی برای شرکت دريک پارلمان ملی و دردولت، ازانديشه های ببرک کارمل و همکاران نزديک وی بود. ولی نورمحمد تره کی وبرخی ازهمکاران وی ازهمان آغاز دربرابراين طرح بشدت مخالفت ميورزيدند و ازانقلاب خلقی ، دموکراسی خلقی و ايجاد جامعه سوسياليستی توأم با اعمال خشونت عليه طبقات و اقشاربالايی جامعه حرف ميزدند. برپايۀ نظر آنان، نه تنها تشکيل جبهه متحد و شرکت طبقات و اقشار متوسط جامعه و بورژوازی ملی درآن منتفی بود، بلکه ديکتاتوری پرولتاريا بايد اعمال ميگرديد. باينجهت کار برای طرح و تصويب مرام زمان زيادی را احتوا کرد و دليل آن انجام مباحثات گسترده دربارۀ اين مسأله و مسايل ديگر بود که غالباً خصوصيت خسته کننده و حتی مضمحل کننده بخود ميگرفت.»، «درجريان فعاليتهای حزبی برای تحقق مرام دموکراتيک خلق دررابطه به اشکال مبارزه سياسی، ارزيابی نيروهای طبقاتی، شرکت اين نيروها درمبارزۀ انقلابی، خصلت انقلاب، آينده حکومت دموکراسی ملی و وظايف عمده برای تکامل آن ، بين دو جناح برخوردها و طرزديد های مختلف بوجود آمد. تره کی عقيده داشت که دررأس انقلاب آينده، طبقه کارگر ميتواند وبايد نقش رهبری کننده ايفاء نمايد و فعاليتهای حزبی بايد سری انجام گيرد و حتی الوسع ازعلنيت درمبارزه پرهيزشود. ولی درمقابل، کارمل عقيده داشت که بملاحظه محدوديت طبقه کارگر و عدم آمادگی سياسی آن، حزب بايد به طيف وسيعی ازنيروهای سياسی ضد فئودالی تکيه نمايد و با سازمانهای سياسی بيانگر منافع اقشاردموکراتيک جامعه اتحاد، ائتلاف و سازش سياسی صورت گيرد. اين نقاط نظر متفاوت افزون برحلقه رهبری متدرجاً به صفوف حزبی نيزسرايت کرد و گسترش يافت.» ( همان کتاب ص 156- 161- 170 و 171 ).
ازآنچه که تاکنون گفته آمد بخوبی ملاحظه ميگردد که بارق شفيعی بدون رعايت اخلاق سياسی و پابندی به شرافت انسانی؛ احترام گذاشتن به امانت داری درنقل قول ازآثار ديگران و محترم شمردن قدسيت قلم و حرفۀ شريف نويسندگی...، حرافی نموده است.
معلوم نيست که هيأت تحريرنشرۀ آينده، بر بنياد نوشتۀ خود شان، به اتکاء به « اين زيست نامۀ مفصل (!)» اثر يک دروغ پرداز بديهه گو و رجز خوان، کدام « دفتر تاريخ واقعی چپ افغانی را باز ميکنند »؟
آيا در رسالۀ « غروب خورشيد»، بارق که به اعتقاد هيأت تحرير نشريۀ آينده، « با تکيه بر اسناد [ کدام اسناد] و حضور شخصی در رويداد ها » نگارش يافته؛ بجز اغراق، خيال پردازی و رويا های غيرمنطقی، چيز ديگری وجود دارد يا خير؟
فقط مطالعۀ دقيق فصول ( دوم، سوم ، چهارم ) بخش سوم کتاب « ياد داشتهای سياسی و رويداد های تاريخی » ( ج ا- 2 ، ص 250- 270 ) ميتواند به اين پرسش پاسخ مناسب بدهد.
چرا بارق شفيعی دراين قسمت رسالۀ خود، از ابلاغيۀ مورخ 3 دسامبر 1973 رهبری حزب ( پرچمی ها) عنوانی اعضای ح. د. خ. ا؛ ازفيصله نامۀ پلينوم مورخ 27 دسامبر1974 کميته مرکزی ح. د. خ. ا( پرچمیها) درپشتيبانی ازخط مشی دولت جمهوری؛ ازفيصلۀ پلينوم کميته مرکزی ح. د. خ. ا ( پرچمی ها) مورخ 15 دسامبر 1975 راجع به تجديد نظر برموضعگيری حزب درقبال رژيم داوود؛ ازنکات مهم و تاريخی دربيانيۀ اساسی کنفرانس حزبی مورخ 25 دسامبر1975 که توسط شادروان ببرک کارملارانه گرديد؛ ازطرح پيشنهادی ح. د. خ. ا ( پرچمی ها) پيرامون مسودۀ قانون اساسی جمهوری افغانستان که بتاريخ 19 مارچ 1976 به کميسيون تدقيق و با صلاحيت دولتی سپرده شده بود، ذکری بعمل نيامده است؟
نگارنده ازمسند يک سپاهی عادی، سرسپرده ، اما سابقه دار ح. د. خ. ا برخاسته ازيک فاميل زحمتکش دهقانی که دردو مرحلۀ حاکميت حزب ( ازسنبلۀ 1357- 6 جدی 1358 و پس ازکودتای ننگين ثور 1365 ) زجر پاشنه های آهنين کودتا چيان درون حزبی را کشيده است؛ ازبارق شفيعی جداً می طلبد تا بحکم وجدان (هرگاه بآن اعتقاد داشته باشد) روی اين بخش نوشتۀ خويش:
« اگرفقدان فضای صميميت و اعتماد متقابل بين خيبر و کارمل درآستانۀ کنفرانس وحدت ( 12 سرطان 1356) و تشويش کارمل ازنزديکی خيبر و حفيظ الله امين با نورمحمد تره کی را نميتوان ناديده گرفت؛ ازاين حقيقت نيز نميتوان انکار کرد که درآستانۀ وحدت دوبارۀ فراکسيون خلق و پرچم تشويش و انديشۀ سردار محمد داود و دار و دستۀ مرتجع وی دردولت و حزب ( انقلاب ملی ) او نيز به هيچ وجهه کمتر ازببرک کارمل و ياران وی نبود.» بدون محافظه کاری و ياری جستن ازتحليل های ارتجاعی و اساطيری ويا برچسب زدنهای به ظاهر انقلابی و روشنفکرانه؛ اما درماهيت انحرافی و خودخواهانه، روشنی بيشتر اندازد.
آگاه نيست آدمی ازگشت روزگار
شادان همی نشيند و غافل همی رود
دلبستۀ هواست گزيند رۀ هوا
تن بندۀ دل آمد و با دل همی رود
گر با طلی ببيند گويد که هست حق
حقی که رفت گويد با طل همی رود
ماند برآن که باشد برکشتيی روان
پندارد اوست ساکن و ساحل همی رود
« مسعود سعد سلمان »
10- بارق شفيعی در رسالۀ « غروب خورشيد» زير تيتر « حمله برفراکسيون پارلمانی ح. د .خ. ا در (ولسی جرگه) و موضعگيری استاد خيبر» ( ص 17- 31 ) روی موضوع های به بحث نشسته که درشرح حوادث بيشتر به برجسته شدن نقش خودش بانجامد و دراين کار درجاهايی ازقضاوتهای کينه توزانه ازنوع تحليل های دست راستی، مملو ازداد و فرياد های ديوانه وارغوربندی و همپيمانان منحرفش، فيض برده است.
بارق دراين حصه نيز سراسر با تعصب کور وافکار بسته، برخورد نموده وخيلی غرض ورزانه، سيمای رويدادها را به تصويرکشيده است.
خوانندۀ عزيزتوجه فرماييد! چشم پوشی ازنقش سازندۀ شخصيتهای مطرح درجنبش انقلابی مردم افغانستان، ازنخستين پاراگراف آغاز می يابد:
« درمحاق تعليق درافتادن و مصادرۀ نشرات جريدۀ خلق [ توقف نشرات و مصادرۀ جريدۀ خلق] و دفاع بی امان، مستدل و قانونی، با شهامت و قهرمانانۀ فراکسيون [ پارلمانی ] ح. د. خ. ا، ازآن در ولسی جرگه ( اتاق سفلای پارلمان افغانستان)، دربرابرنماينده گان مزدوربيگانه و گماشته گان سلطنت مطلقه استبدادی، مدافعان نظام ستم و استثمار طبقاتی و اجاره داران انديشه های سياه قرون وسطايی، خشم نامقدس ايشان را برانگيخت و هرلحظه، به قصد حمله برفراکسيون ( جمعيت) به انتظارفرصت درکمين نشسته بودند و ازسوی ديگرمبارزه ها و بيانيه های پرشور فراکسيون پارلمانی ما درجهت افشای ماهيت غير دموکراتيک و آزادی کش دولت سلطنتی مطلقه و توطئه های ضد آزادی های دموکراتيک مصرح درقانون اساسی ( 1343 خورشيدی ) درپارلمان، روزتا روز بر نفوذ و اعتبار جمعيت و فراکسيون پارلمانی آن درنزد شخصيتها و محافل طرفدار دموکراسی و ترقی، آزادی و عدالت اجتماعی و عناصر ملی و وطنپرست، علما و روشنفکران ضد ستم و استثمار، دربيرون و درون پارلمان می افزود.»
اما بارق شفيعی واضح نمی سازد ويا نمی خواهد بگويد که اين دفاع بی امان، مستدل و قانونی، با شهامت و قهرمانانه ازجريدۀ « خلق » را درپارلمان، به نماينده گی از ح. د. خ. ا ، چه کسی انجام داده بود؟
سلطان علی کشتمند می نويسد:
« حين بررسی مسأله مصادره جريده درکوريدورهای حکومت و شورا، کارمل علاوه بر دفاع قاطع درمجلس، مقاله ای را درآخرين شماره خلق تحت عنوان " خلق ازخود دفاع ميکند" نوشت که برای اعضای حزب منطق قوی دفاعی بدست ميداد.» ، « معهذا، بنابرتحريکات شديد گروه های راستگرا، مسأله توقيف جريده درپارلمان مطرح گرديد. درمجلس سفلی بنام ولسی جرگه بنابر حضور فعال فراکسيون پارلمانی حزب درتحت رهبری ببرک کارمل و موجوديت شماری از وکلای ترقيخواه و ميهنپرست و دفاع قاطعی که از نشر مرام دموکراتيک خلق بعمل آمد، مجال خرابکاری به وکلای مرتجع داده نشد . ولی بنا به تحريکات وکلای راستگرا، مسأله مصادره جريده درمشرانو جرگه ( مجلس عليا ) بوسيله سناتور محمد هاشم مجددی مطرح گرديد و اين مجلس پس ازبحثهای تحريک آميز فراوان پيرامون آن ، فيصله ايرا مبنی برتوقيف [ جريدۀ ] " خلق" صادر نمود. » ( همان کتاب صص : 163- 164 )
درصفحۀ (18) رسالۀ « غروب خورشيد » چنين آمده است: « همزمان با اين وضع، به شکلی از اشکال اين شايعه به عمال دولت و ارتجاع درپارلمان رسانيده شد که گويا فراکسيون پارلمانی ما در(و لسی جرگه ) ديگرمورد اعتماد و حمايت ( جمعيت ) نيست و اگرمورد حمله و تجاوز قراربگيرد ( جمعيت ) دردفاع ازآن، به عکس العمل مهمی نخواهد پرداخت.»
اين را ميگويند دروغ شاخدار و عوام فريبی با ذهنيت تفتين گرانه!
خداوند بالای اين جور شرح حال نويسان بی مسلک که با ديده درايی، بخاطر پرده پوشی گناهان خود به انکار ازواقعيت دست ميزنند و بدنبال گرافه گويی روان هستند، غضب خويش را نازل فرمايد!
دراين جا بارق شفيعی خواسته دو موضوع جداگانه را باهم قاطی کند و اصل مسأله را درلابلای افاده های چرب، اما نامفهوم بزير خاک نمايد:
1- مصادرۀ جريدۀ « خلق » که روند حقوقی آن درنزد دستگاه رهبری ح. د. خ. ا پايان يافته تلقی گرديد؛
2- حمله بر اعضای فرکسيون پارلمانی ( جمعيت د، خ، ا) که حدود شش ماه بعد از مصادرۀ جريدۀ خلق صورت گرفت، مطلب تازه است و بايست به شکل جدا ازآن به بررسی گرفته شود.
بارقواضح نمی سازد که چرا و به چه سببی، « سردار عبدالرشيد ( وکيل پلخمری ولايت بغلان يکتن ازنماينده گان شناخته شدۀ جناح ارتجاعی محافل حاکم درولسی جرگه ) به سرگروپی غلام ربانی ( وکيل بالا مرغاب ولايت بادغيس) » تصميم گرفتند که « به حملۀ وحشيانۀ فزيکی بر اعضای فراکسيون ( جمعيت) بپردازند.»
جريان قضيه ازاين قرار بود:
درنشستهای ماه نوامبر 1966 شورا، بودجۀ ( عادی و انکشافی) دولت به غور و بحث گرفته شد. فراکسيون پارلمانی حزب، بويژه ببرک کارمل روی شاخص های تخصيص بودجوی برای شماری از وزارت ها ( ازجمله وزارت دربارسلطنتی ) که مبالغ هنگفتی را احتوا می نمود؛ پس از ارزيابی های دقيق، انتقاد کرد. اين بررسی نقادانه، خشم تعدادی ازوکلای مرتجع را برانگيخت و آن را مداخله درامور سلطنت دانستند؛ همان بود که بتاريخ 26 نوامبر 1966 ، درهنگامی که ببرک کارمل روی بودجۀ دولت صحبت داشت، يک عده وکلای ارتجاعی درتالارشورا به اعتراض پرداختند و سردار عبدالرشيد دستورحملۀ فزيکی را بجان رفقا داد.
ليکن برخلاف اين ادعای بارقکه بربنياد رسيدن « شايعه به عمال دولت و ارتجاع درپارلمان » که گويا فراکسيون پارلمانی حزب ازحمايت و اعتماد ( جمعيت ) برخوروارنيست و ازآن دفاع بعمل نمی آيد، درصورت حمله بجان اعضای فراکسيون، کدام واکنشی نشان داده نخواهد شد؛ اين حدس و گمان، نادرستی خود را به علت بيانيه های پرشور و جذاب ببرک کارمل ، ثابت ساخته بود:
« بيانيه ببرک کارمل ( به نمايندگی ازفراکسيون پارلمانی حزب درجلسه شورا حين بررسی مسأله رأی اعتماد به حکومت دوکتور محمد يوسف) برای نخستين بار ازپشت بلند گوهای شورا که ازطريق راديوی سرتاسری پخش ميگرديد، نه تنها تالار مجلس، بلکه حلقات برون ازپارلمان را نيز به لرزه درآورد. سخنان دقيقاً انتخاب شده با ادبيات نوين انقلابی و با آهنگ رسا درگوش و جان مليون ها انسان جامعه ما نشست، درذهن ايشان نفوذ کرد و به تکانه نيرومندی برای مبارزۀ بعدی ايشان مبدل گرديد. برگردان آن بيانيه به زبان پشتو بوسيلۀ نوراحمد نور درمجلس ارانه گرديد و باينگونه به آگاهی بخشهای بزرکی ازمردم درسراسر کشور رسانيده شد. مبارزه فراکسيون پارلمانی حزب واکنش گسترده ای دردرون و بيرون مجلس بوجود آورد. توأم شدن اين مبارزه با اشکال و شيوه های ديگر مبارزه سياسی خارج پارلمانی، علاقمندی جدی حلقات روشنفکری و کارگری کشور را بمبارزه سياسی برانگيخت.» ( همان کتاب،ص 166-167)
اين است واقعيت سرسخت دفاع جانبازانه ازمنافع زحمتکشان افغانستان، به نماينگی از حزب که منجر به بالارفتن اعتبار آن دربين توده های وسيع مردم گرديد و نقش سازندۀ شادروان ببرک کارمل درپروسۀ اين مبارزۀ خروشان، اظهر ومن الشمس است.
هرچند بارق شفيعی به تأثيرگذاری « مبارزه ها و بيانيه های پرشور فراکسيون پارلمانی » درارتقای کيفی و کمی سطح فعاليتهای « جمعيت» معترف است؛ وليک ازياد آوری نام مرحوم ببرک کارمل دراين کارزار سياسی ابا می ورزد؛ شايد هراس از آن داشته باشد که تب لرزه براندامش جا ميگيرد.
ازاين که دررابطه به چند و چون حملۀ وحشيانۀ نيروهای ارتجاعی بالای وکلای مربوط به حلقۀ رهبری ح. د. خ. ا درپارلمان سلطنتی درآثار و نوشته های صاحب نظران سياسی با ديدگاهها و داوری های متفاوت، به مقياس وسيع بازتاب يافته است؛ بنابرآن پروندۀ اين بحث را درهمين جا می بنديم. وليک بارق شفيعی ( بدون ترديد غير آگاهانه ) روی يک سلسله مسائل جالب تماس گرفته که آوردن يکی، دو نقل قول دراين جا خالی از دلچسبی نخواهد بود:
« از رفقای رهبری و کادرهای ارشد جناح نورمحمد تره کی دراين مظاهره اثری به چشم نمی خورد و دررهبری جريان مظاهره کوچکترين اثری نداشتند؛ بل، بعد ازآن به تبليغات خنثی کننده ای تأثيرات مثبت آن دست يازيدند و اعلاميۀ معروف( نمبر2 ) را صادرکردند.
من بلا فاصله به منزل نورمحمد تره کی منشی عمومی کميته مرکزی شتافتم و جريان مظاهره را، ازآغازتا انجام به وی گزارش دادم؛ ولی برخورد بی اعتنا و استقبال سرد او تعجب برانگيزنبود؛ زيرا محرکات آن قابل درک بود، بنابران رفع زحمت کردم و ازهم جداشديم.
به شفاخانه شتافتم، رفقا را دربسترهای شان شاد و سرحال يافتم، دست اناهيتا ، روی کارمل و نور را بوسيدم و موفقيتهای مظاهره را تبريک گفتم. کارمل نيز اظهار سپاس و امتنان کرد و نتايج آن را برای بلند رفتن اعتبار و پرستيژ و مصئونيت آيندۀ فراکسيون پارلمانی آن مهم، تاريخی و مثبت خواند.»
« ... دراين بيانيه و اعلاميه ( اعلاميه نمبر2 ) بعد ازارائه باصطلاح يک تحليل طبقاتی ازوضع سياسی کشور، با اشاره به حادثۀ خونين ولسی جرگه، علت اساسی آن، تبارز خصايل طبقاتی ( فرزندان طبقات بالا) و تسلط روحيۀ ماجراجويی و شهرت طلبی برفراکسيون پارلمانی ( جمعيت دموکراتيک خلق ) خوانده شده بود و رفقا را ازتاييد و بزرگ جلوه دادن آن، دردفاع ازآزادی و دموکراسی و مواد دموکراتيک قانون اساسی برحذر می ساخت.
درپايان اين جريان نورمحمد تره کی به عيادت من درشفاخانه آمد، درکناربسترمن نشست و به خاطر حادثۀ مسموميت من و ازاينکه ازاين تهلکه نجات يافته ام اظهار( خوشی و مسرت ) کرد. من ازاو تشکر کردم و گفتم: « شنيدم شما رفقای جمعيت را به حضور پذيرفتيد و هم اعلاميه يی صادرکرديد.
مگر اين مظاهره و مارش دهها هزارنفری کابل، درحمايت ازفراکسيون جمعيت ما درپارلمان که شما در رأس آن قرارداريد کافی نبود؟!)
گفت: " به اين چيزها فکرنکن! دراين ( جمعيت ) عده يی هم هستند که مثل شما فکر نميکنند و به استمالت ضرورت دارند. دراين باره وقتی ازشفاخانه برآمدی، به تفصيل صحبت ميکنيم " ازجايش برخاست و باهم وداع کرديم.»
« بعد ازصدور اعلاميۀ ( نمبر2 ) بوسيلۀ نورمحمد تره کی، بحران داخل (جمعيت) نی تنها درهمين خط متوقف نشد؛ بل، ميدان عقده بازی ها و حسادت ها تا دامان صفوف ( جمعيت ) وسعت يافت و عده يی هم برای اتخاذ موضع اصولی، به استاد خيبررجوع کردند و به غرض اخذ هدايت ازوی به ( خوست ) شتافتند و من با جمع ازرفقای مبارز درداخل
( جمعيت ) عليه مظاهر ( کيش شخصيت ) نورمحمد تره کی و ( غريزه های منفی طبقاتی ) و ( تضاد های سليقه يی غير اصولی ) که ازطرف کادرهای نزديک به تره کی، دشمنان طبقاتی و عمال ارتجاع و امپرياليسم ازخارج از
( جمعيت ) دامن زده می شد، به مبارزه برخاستم. دستگير پنجشيری و قدوس غوربندی دربازگشت ازخوست و درنتيجۀ ملاقات با استاد خيبر، همراه با سليمان لايق بدفاع ازاصوليت، بدفاع ازپاکيزه گی دامن ( جمعيت ) ازلوث انحرافات، کج سليقه گی های ناشی از (شخصيت پرستی ) و ( عقدۀ طبقاتی ) به ما پيوستند. »( رسالۀ « غروب خورشيد، بارق شفيعیص 25- 27 – 30- 31 )
خوانندۀ عزيز! توجه فرماييد! درنقل قول های بالا، سخنان بسيار زيبا و دلپسند ديده ميشود: « اتخاذ موضع اصولی»،
« مبارزه عليه مظاهرکيش شخصيت تره کی»، « غريزه های منفی طبقاتی» ، « تضاد سليقه های غير اصولی»، پيوستن دستگير پنجشيری، سليمان لايق و قدوس غوربندیدرقطار کسانی که « دفاع ازاصوليت و پاکيزه گی دامن
( جمعيت ) ازلوث انحرافات » مبارزه درمقابل « کج سليقه گی های ناشی از شخصيت پرستی و عقده های طبقاتی » را درسرلوحۀ فعاليتهای سياسی آيندۀ خويش قرارداده بودند.
دشمن دانا بلندت می کند
برزمينت می زند نادان دوست
و حال بايد پرسيد: چه واقع شد که بعد از پيروزی قيام نظامی 7 ثور 1357 ، بارق شفيعی، سليمان لايق و قدوس غوربندی، آن « موضع اصولی »، « مبارزه عليه کيش شخصيت تره کی » وسايرمطالب ذکرشدۀ بالا، قبل ازرسيدن به قدرت را به يکباره گی ترک و خاتمه يافته دانستند وبا رسيدن به مقام وزارت درلجنزار « کيش شخصيت»، « غريزه های منفی طبقاتی » و درگودال سست پيمانی، فرصت طلبی، ابن الوقتی، بی ايمانی، چوکی پرستی... سقوط کردند و برروی اصوليت و موازين حزبی تيغ کشيدند و بخاطر جيفۀ دنيا و حفظ مقام دولتی، ازعزت و آبروی خود گذشتند وبا تسليم طلبی درزيربارحوادث خميدند و بدين شيوه، آگاهانه به حزب و آرمانهای انسانی آن جفا کردند. واقعيت نشان ميدهد که اين دسته افراد، ازگذشته ها درزد و بند با جنايتکاران تازه بدوران رسيده، بودند.
حافظۀ تاريخ خوب بياد دارد: درآن موقعی که هزارها هم ميهن ما شامل دانشمندان، فرهنگيان، استادان دانشگاهها، دانش آموزان، کارگران، کارمندان ملکی، شاگردان مدارس، افسران، معلمان و افراد عادی جامعه؛ درزير چکمه های خونين نظام فاشيستی امين و امينی ها و ساير شرکاء، سربه نيست می شدند و هزارهای ديگر،( ازجمله نگارندۀ اين سطور) که ازدم ساطور خون چکان و گيوتين جلادان « اگسا » و«کام» نيمه جان نجات يافته بودند و درانتظار رفتن به پوليگونها و قتل گاهها دقيقه شماری ميکردند؛ درآن وقت بارق شفيعی، سليمان لايق ( تاهنگام آزاد بودن) و قدوس غوربندی، ازسرور و مستی بادۀ قدرت، دررقص و پايکوبی بودند.
بی جا نه گفته اند: سنگ بجای خود سنگين است. وليک گاهی چنان پيش می آيد که درنتيجۀ سرازير شدن سيلابهای مدهش، مهيب و بنياد برانداز، اين معادله تغيير بخورد و درسرشيبی ها و همواری ها، بيخ بعضی سنگ ها را نيز پوک سازد و با خود ببرد!
گفت: من سنگم!
سنگ، سنگين است و محکم بر سر جايش!
بی هراس از نعرۀ تندُر
بی شکست از باد ويرانگر.
گفتم: اما خشم سيلی گر رسد از راه
سنگ می غلتد به سر ناگاه
بی خبر از سستی خاک بن پايش
نه نشان از نام امروزش،
نه خبر از ننگ فردايش
« محمود پاينده »
11- درصفحه های ( 32 الی 35 ) رسالۀ « غروب خورشيد» اندر باب جريدۀ « پرچم » دومين ارگان نشراتی ح. د. خ. ا و نقش رفيق خيبر درپاليسی نشراتی و جهت گيری او درسمت دهی محتوای مضامين درآن نشريه، حرفهايی نگاشته شده است.
قبل از وارد شدن دراين بحث، آوردن حکايت نابی ازگلستان شيخ اجل، ضروری پنداشته ميشود:
« فريب دشمن مخور و غرور مداح مخر که اين دام زرق نهاده است و آن دامن طمع گشاده احمق را ستايش خوش آيد چون لاشه که در کعبش دمی فربه نمايد
الا تا نشنوی مدح سخنگوی
که اندک مايه نفعی از تو دارد
که گر روزی مرادش بر نياری
دوصد چندان عيوبت برشمارد»
( گلستان سعدی )
رد: مکثي بر رسالهء بارق
پست في 17/12/2009, 09:07  نویسنده
جای شک نيست که جريدۀ « پرچم » در سيمای ادامه دهندۀ صديق مشی نشراتی جريدۀ « خلق »؛ با ماهيت انقلابی وانتشارمضامين با ادبيات سياسی پيشتاز، بمثابۀ يکی ازمحبوب ترين نشريه های آن وقت در نزد آگاهان سياسی و روشنفکران مترقی افغانستان، مقام شايسته ای را احراز نموده بود ودرقلوب هزارها انسان جامعه که اميد به تغيير، تحول و دگرگونی های اجتماعی بسته بودند، راه خود را باز کرد.
جريدۀ « پرچم » نيازی به ستايش ندارد؛ زيرا خود چيزی برای گفتن درچانته نهفته دارد که نسبت به دفاع هرکسی ديگر از آن، خودش دردفاع از خويشتن، سرافراز بدر آمده ميتواند.
اما تأسف دراين است که بارق شفيعی خواسته، با قلمفرسايی چرکين و سرهم بندی الفاظ دروغين برآن مشعل تابان، آگاهانه لطمه وارد کند و با اين ترفند، دل دشمنان و بدخواهان را بدست آورد.
او می نويسد:
« استاد خيبر! اما هم درعضويت هيئت تحرير و هم درمقام مديريت مسؤول جريدۀ پرچم،... بيشتر به تأمين شناخت تاريخی و برمبنای قوانين عام جامعه شناسی علمی و ارتقای سطح معنويت انقلابی- سياسی زحمتکشان درمقياس ملی پافشاری ميکرد و عامل داخلی را درزمينۀ تغيير اجتماعی درجامعۀ افغانی محمول کار عمدۀ سياسی و سنگ بنای اساسی تهداب تحولات بنيادی درکشور ميدانست و به استفاده ازتجارب بين المللی نهضت کارگری، متناسب با امکانات ملی و درانطباق با شرايط و ظرفيت وهضم جامعه افغانی، به عنوان تسريع کننده جريان تکامل نهضت ملی و دموکراتيک، معتقد بود، نی ، به تابعيت و تقليد کورکورانه و بی دليل ازفلان کشور به اصطلاح محور. اما ببرک کارمل عامل خارجی و بويژه نقش اتحاد شوروی و حزب کمونيست آن را درمقام مرکزهدايت و رهبری بين المللی نهضت کارگری، با تعبير آن روزگار ( جبهۀ صلح و سوسياليسم ) را، درافغانستان عمده و اساسی ميدانست؛ بنابران درنشرات پرچم ، بيشترازهرچيزديگربه تحليلات و دستاورد های ويژۀ پژوهشهای خاص « حزب توده » درجامعۀ ايرانی، درراستای پيروزی ازسوسياليسم دولتی شوروی، نظرداشت و آن را ملاک شناخت جامعۀ افغانی و تنها وسيله رهايی کشور اززنجيرعقب مانده گی ملی ميپنداشت. پا فشاری او دراين عرصه و ساير مسايل مشابه و مبالغۀ او دردفاع بی چون و چرا و پيروی بی تأمل ازپاليسی ها و موضعگيری های حزب کمونيست شوروی، حتی درمواردی که به هيچ نحوی ازانحا به حل مسايل ملی و بين المللی افغانستان کمک مشخص نميکرد وغيرازجلب رضائيت و توجه مقام های حزبی و دولتی شوروی، دستاوردی نداشت؛ به اصل با ارزش و حياتی ( همبسته گی برادرانه بين المللی ) خصوصيت
( وابسته گی غير ملی ) ميداد. استاد خيبر با چنين شيوه يی مخالفت ميکرد. » ( همان رساله ص 33- 34 )
بيهوده نگفته اند که قلم بايست دردفاع ازحق و حقيقت، راستی و درستی بکار گرفته شود. بربنياد همين تفکر سچه، کمال معنوی و رفعت اخلاقی نويسندۀ متعهد، زمانی متبارز ميگردد که زيرساخت انديشوی و جهانبينی او را اعتقاد خارائين به عدالت، انصاف، آزادی، مروت، راستی، راستگويی و دوری جستن از تصورهای نادرست، قرينه سازی ها، دروغگويی ها، جعل نگاری ها، تهمت زنی ها، پندارهای واهی، قلم زنی های مغرضانه ، دنباله روی های منفعت پرستانه و موضعگيری های عقده مندانه ، تشکيل دهد و در آفريده های ( ادبی، هنری، فرهنگی، تاريخی، سياسی، اقتصادی، اجتماعی ، علمی ... ) خويش اصل های بيدار دلی و صفای باطنی را به فراموشی نسپارد و وجدان بيدار نظارتگر داشته باشد.
و حال با درنظرداشت حرفهای بالا به سراغ سفله گويی های بارق شفيعی ميرويم و نادرستی آنها را برمحور حقيقت محک ميزنيم:
نبايد ازياد برد، آنچه که امروز ازسوی بد انديشان بوقلمون و بدخواهان زبون درارتباط به جريدۀ « پرچم» و موجوديت اختلاف ( درواقعيت امر، صوری و ساختۀ ذهن سياسی ناقص و شکستۀ دشمنان) ميان دوچهرۀ نقش آفرين
( شاد روان ببرک کارمل و شهيد ميراکبرخيبر) درسازماندهی و غنامندی نشرات ارگان حزبی؛ به خورد مردم داده ميشود و يا درآينده ميدهند؛ قدوس غوربندی ازقبل درچند برگۀ کتاب خود گنجانيده بود و فقيرمحمد ودان بنوبۀ خود، درمقالۀ خويش بمناسبت 28 مين سالروز شهادت استاد خيبر ازآن نقل قول آورده است. بنابران تکرار آن ياوه سرايی ها دررسالۀ « غروب خورشيد » حيران کننده نيست و تعجب را برنمی انگيزد.
هيچ جای شک نيست که شماری ازرفقای بی نهايت عزيز( بويژه درداخل کشور)، شماره های جريدۀ «پرچم » را بطور مسلسل ( کلکسيون) با خود نداشته باشند. با يک خواهش رفيقانه آرزو برده ميشود تا با قبول زحمت، يکبار ديگر صفحه های جريده را ( ازشمارۀ اول تا اخير) مرور نمايند و کليه نبشته های شادروان ببرک کارمل را که برمحور مسائل سياسی درمقياس ملی و بين المللی نگارش يافته بودند، ازنظر بگذرانند؛ وانگاه خواهند ديد که بارق شفيعی، خلاف اخلاق سياسی ( اگر داشته باشد) و ادب اجتماعی، تا چه سرحد دروغ گفته است که بدون چون و چرا نمايندگی از انحطاط اخلاقی و زوال انديشوی او ميکند.
سلطان علی کشتمند درمورد ديد زنده ياد کارمل درمورد مسائل ملی درجريدۀ « پرچم» می نويسد:
« رهبری پرچيها مترصد آن بود که درنخستين فرصتها نکات اساسی و نهادی برنامه و اهداف خويش را يکبارديگر صراحت ببخشند و با انتشار[ جريدۀ] پرچم اين امکانات ميسر گرديد. درسرمقاله شماره نخست تحت عنوان « نگاهی به وظايف ملی ما دراين مرحلۀ تاريخی» ببرک کارمل چنين نوشت:
" برمبنای اصول جهانبينی علمی وايدئولوژی پيشروعصرما و انطباق آن برشرايط کنونی جنبش افغانستان، براساس روحيۀ وطنپرستی بمنظورتشکيل جامعه آزاد ازتناقضات طبقاتی، فارغ ازبهره کشی انسان ازانسان و ازاد ازاسارت و ستم ملی بحيث "هدف غايی " اعلام ميداريم که پرچم مقدس جهاد و مبارزه ضد ارتجاع داخلی و خارجی را تا مرگ و پيروزی، سربلند و استوار نگاه خواهيم داشت".
به دنبال مطلب فوق، هدف غائی که بمعنی جامعه سوسياليستی بکار گرفته ميشد، چنين توضيح گرديده بود:
" افغانستان درمرحله مبارزه و جنبش دموکراتيک و ملی قراردارد، نه درمرحله " هدف غائی" که بعضی ها ناشيانه وعوامفريبانه آنرا بحيث مسأله روز و جزء وظايف نزديک سياسی طرح ميکنند. جنبش دموکراتيک و ملی درواقعيت امر بمنزلۀ تدارک ضروری و مقدمه ای برجنبش مرحله " هدف غائی" است که بصورت اجتناب ناپذير دنباله جنبش دموکراتيک بشمار ميرود".
سپس هدف عمده مبارزه درمقاله متذکره که درواقع کوششی بود برای تصريح مرام حزب منتشره درجريده خلق، چنين توضيح گرديده بود:
" هدف عمده و وظايف ملی درمرحله تاريخی کنونی نيل به ايجاد حکومت دموکراسی ملی است که بربنياد جنبش وسيع خلقهای کشوربصورت مهمترين نقطه چرخش مبارزه ضد فئوداليزم و ضد امپرياليزم پديد ميآيد".
بخاطر نيل به هدف متذکره چنين نتيجه گيری بعمل آمده بود:
" حلقه اساسی مبارزه و پيشبرد جنبش در راه استقرار دموکراسی ملی عبارت است از ايجاد جبهه متحد دموکراتيک و ملی و تقويت روز افزون آن". » ( يادداشتهای سياسی و رويداد های تاريخی ، ج 1-2، ص 186- 187 )
بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افقهای باز نسبت داشت
و لحن آب و زمين را چه خوب می فهميد.
صدايش
به شکل حزن پريشان واقعيت بود
و پلک ها ش
مسير نبض عناصر را
به ما نشان داد
و دست ها ش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد.
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند....
( سهراب سپهری )
همه واقف اند که درآن وقت، درگرماگرم مبارزات سياسی درافغانستان، درموجوديت بالفعل و بالقوۀ احزاب
( هرچند قانون احزاب نافذ نشده بود) و سازمانهای سياسی ( ازچپ افراطی گرفته تا راست افراطی) ، نهاد های دست راستی وابسته به ارتجاع سلطنتی، برای ح. د. خ. ا پيشبرد کارهای تبليغی و ترويجی آگاهی دهنده، بمنظور خدمت صادقانه درامر بيداری افکار سياسی و اجتماعی کتله های وسيع مردم، بويژه ارتقاء سطح آگاهی سياسی اعضای حزب و تشريح هدف های دور و نزديک که اين گردان پيشاهنگ زحمتکشان ميهن در راه آنها مبارزه ميکرد؛ ازوظايف بس خطير به شمار می آمد و يک رکن اساسی فعاليت آن را تشکيل ميداد.
دادن معلومات راجع به شرايط زندگی توده های مردم و تحليل اوضاع آشفتۀ سياسی- اقتصادی و اجتماعی درداخل کشور؛ بررسی مسائل مربوط به مبارزۀ طبقاتی برپايۀ اصول جهانبينی علمی؛ ارزيابی قضايای بين المللی؛ جمعبندی پيروزی ها بازتاب دشواريها و تجارب احزاب مترقی و پيشرو درجهان، بخصوص احزاب انقلابی دول منطقه و ممالک همسايه؛ پخش و دادن آگاهی راجع به جنبشهای آزاديبخش ملی و نهضت بين المللی کارگری؛ تشريح موضوعات مربوط به اساسات ساختمان جامعۀ مرفه وپيشرفتهای اقتصادی- سياسی و اجتماعی درجوامع سوسياليستی ( اردوگاه سوسياليسم )؛ افشای ماهيت ارتجاع ، استبداد، استعمار( کهنه و نو)، استثمار، امپرياليسم... رؤوس سياست نشراتی جريدۀ پرچم را احتوا می نمود که با ادبيات مترقی دربارۀ آنها مضامين تهيه می شد. بدين لحاظ همکاران قلمی درسطح رهبری حزب که نويسندگان دايمی جريدۀ پرچم نيز بودند، وظايف را بين خود تقسيم و هرکدام نوشته های خويش را دريک عرصه و بخش معين، آماده می ساختند و هفته وار درارگان نشراتی حزب ( پرچم ) ، به نشر ميرسيد.
دراين تقسيم وظايف:
- زنده ياد ببرک کارمل ، روی مسائل سياسی ( ملی و بين المللی ) و اجتماعی، حقوق بين الدول و خواستهای مردم افغانستان، حقوق و آزادی های فردی و اجتماعی زحمتکشان سرزمين تاريخی مان و مردمان جهان، ماهيت نظام فئو دالی و ماقبل آن درافغانستان... می نوشت.
مرحوم خيبرشهيد، دربارۀ تجارب احزاب مترقی، چگونگی تأمين روابط سيلسی بغرض تبادل افکار و حصول آگاهی ازشيوۀ مبارزۀ سياسی احزابی که درتحت شرايط نامساعد کار و فعاليت ميکردند بسا مطالب را ( ازمنابع انگليسی ) ترجمه مينمود.
بطورمثال: يک نوشتۀ پژوهشی زير عنوان « راه رشد غير سرمايه داری » پيهم درچندين شمارۀ جريدۀ پرچم ازجانب وی به نشر رسيد.
- و حال بايد ازبارق شفيعی پرسيد: چه کسی شعر « شيپور انقلاب » را بمناسبت يکصدومين سالروز تولد ولادمير اليچ لنين درشماره 99 جريدۀ پرچم بتاريخ 22 اپريل 1970سروده و بيت اخير آنرا اين گونه آرايش داده بود:
« از ما درود باد به آن حزب پیشتاز،
بر خلق قهرمان
وز ما درود باد به آن رهبر بزرگ
بر لنین کبیر !»
که درنتيجۀ آن ارتجاع سياه، دست به غوغای وسيع تبليغاتی درمساجد زد و ذهنيت مردم مسلمان کشور را تحريک کرد که سرانجام منجر به توقيف جريدۀ پرچم وازدست دادن سلاح برُان حزب ما گرديد؟
- منظومۀ « کابل و مسکو » ازطبع شاعرانۀ کدام انقلابی(!) دوران بوده که به مطبوعات راه يافت و حتا هنرمندان روسی از تصنيف آن آهنگ ساختند و آن را درآرکستر بزرگ اجراء نمودند.
- سپاس نامۀ اتحاديۀ ژورناليستان و نويسنده گان شوروی و نشان دوستی افغان- شوروی را به چه علتی، به چه مناسبتی و درچه زمانی به جناب شما ارزانی داشتند؟
خواهی که نياری بسوی خويش زيان را
ازگفتۀ نا خوب نگهدار زبان را
گفتار زيانست وليکن نه مر آن را
تا سود بيکسو نهی ازبهر زبان را...
« ناصرخسرو بلخی »
12- درسال 1350 خورشيدی درجريان مظاهرات خيابانی، درياد بود از خاطرۀ شهدای حادثۀ « سوم عقرب 1343 »، نيروهای وابسته به ارتجاع سياه، درولايت لغمان بجان رفيق عبدالرحمان شهيد عضو ح. د. خ. ا، هجوم برده و اورا بطرز وحشيانه به شهادت رسانيدند.
بر اساس فيصلۀ کميته مرکزی ح. د. خ. ا، هيأت حزبی تحت رهبری شهيد ميراکبرخيبر رهسپار ولايت لغمان شده، راهپيمايی مسالمت آميزی را برضد جنايت کاران خونخواروسيهدل ، دراعتراض به بی تفاوتی مقام های دولتی آن ولا، انجام دادند و رفيق خيبر دراين نمايش اعتراضی سخنرانی نمود.
بهرحال آنچه که درولايت لغمان گذشت وواکنش بموقع ح. د. خ. ا درمقابل عمل جنايتکارانۀ نيروهای ارتجاعی صورت گرفت، يک موفقيت چشمگيربه حزب ما و همه نيروهای انقلابی افغانستان شمرده ميشود.
پيوست به آن، بتاريخ 6 عقرب 1350 ازسوی ح. د. خ. ا گرد همايی وسيع اعتراض آميز، درتقبيح اعمال خائنانه و جنايتکارانۀ نماينگان ارتجاع سياه و پيامد های ناشی ازآن، به اشتراک دهاهزارنفر ازشهروندان کشور، شامل استادان و دانش آموزان دانشگاه کابل، شاگردان ليسه ها و مکاتب، روشنفکران و شخصيت های سياسی، اعم ازمردان و زنان، درپارک زرنگارکابل، ترتيب يافت.
سابقه داران ح. د. خ. ا، ( ازجمله نگارندۀ اين سطور) خوب بياد دارند که اين واکنش انقلابی ح. د. خ. ا با چه عظمت و ابهت، باشور و شعف وطنپرستانۀ شهريان کابل همراه بود.
دراين مظاهرۀ اعتراضی، ابتداء بارق شفيعی سرودۀ خود را بمناسبت شهادت رفيق عبدالرحمان قرائت کرد.
پس ازآن رشتۀ صحبت به سخنران اصلی اين محفل، شاد روان ببرک کارمل تفويض گرديد و ايشان با آن صدای رسا و هيجان انقلابی و با آن توانايی هنر سخنرانی سياسی، درميان موج استقبال بی نظير رفقای حزبی و شهروندان کابل به ارائه بيانيۀ تاريخی خود پرداخت و كاخ ستـم و استبداد را به لرزه در آورد. فقط چند دقيقه بيش سپری نگرديده بود که پوليس بدادن اخطاريه ها، به بهانۀ اين که اين مظاهره مجوز قانونی ندارد، شروع کرده اصرار ورزيد تا بآن پايان داده شود. پوليس اين اخطاريه را بصورت پيهم تکرار می نمود.
دراين ميان، رفيق کارمل ازستيژ مظاهرۀ اعتراضی ح. د. خ. ا خواهان نظر رفقا و اشتراک کننده گان گرديد.
سرانجام ، رهبر حزب با درايت سياسی و تحليل درست ازوضع، بخاطر جلوگيری ازخونريزی و ندادن دستاويز به مداخله و تهاجم فاجعه بار پوليس، باساس مشورۀ مرحوم خان عبدالغفار خان، ختم مظاهره را اعلام داشت.
خوانندۀ عزيز! توجه فرماييد! بارق شفيعی گرد همايی پرعظمت مورخ 6 عقرب 1350 را اينگونه به تصويرکشيده است:
« فردای آن ، استاد خيبر درگرد همايی بزرگی که به همين مناسبت به دعوت رهبری ح. د. خ. ا و اشتراک وکيلان وطنپرست و مترقی پارلمان، برخی ازاستادان پوهنتون، محصلان، نمايندهگان احزاب و سازمانهای اجتماعی و دهها هزار ازشهريان کابل و خان عبدالغفارخان زعيم بزرگ نهضت رهايی بخش خلق پشتون در نيم قارۀ هند، ( درپارک زرنگارکابل ) برگزار شد، دررديف اعضای رهبری حزب حضورداشت.»
نميدانم بارق با اين گونه چشم پوشی ها ازنقش سازنده، مرکزی و قاطع شادروان ببرک کارمل در حضورفعالش دررويداد های تاريخی و درموفقيتهای ح. د. خ. ا، درپی بدست آوردن چه امتيازی ازدشمنان سوگند خوردۀ داخلی و خارجی حزب و مردم افغانستان می باشد؟
واما يک پرسش ديگر:
آقای بارق! لطفاً درارتباط به اين بخش نوشتۀ خود « استاد خيبر تنها مرد علم و سياست نبود، او اکتفاء به سخنرانی های غراء، درزيرسقف ها و پشت دروازه های بسته را يگانه وسيلۀ مبارزه نميدانست.» روشنی اندازيد که آن عضو هيأت رهبری ح. د. خ. ا که به سخنرانی های غراء درزيرسقف ها و پشت دروازه های بسته، اکتفاء می نمود و آن را يگانه وسيلۀ مبارزه ميدانست؛ به خوانندگان معرفی بداريد تا بقول شاعر:
خوش بود گرمحکی تجربه آيد بميان
تا سيه روی شود هرکه در او غش باشد
* * * *
جرعه بر خاک وفا آن کس که ريخت
کی تواند صيد دولت زو گريخت
عشق چون وافی است، وافی می خرد
در حريف بی وفا، می ننگرد
چون درخت است آدمی و بيخ عهد
بيخ را تيمار می بايد به جهد
( مثنوی مولوی)
رد: مکثي بر رسالهء بارق
پست في 17/12/2009, 09:07  نویسنده
13- درصفحه ( 38 ) رسالۀ « غروب خورشيد » روی يک مسأله تشکيلاتی تماس گرفته شده که در گذشته نيز دو بازوی شکستۀ افکار رنجور و پريشان بارق شفيعی دربارۀ آن به بحث نشسته بودند. ليکن اين بار بارق درقيافۀ شکاری ای که از پيچيدن آواز کبک درکوه و کهسار ترسيده، به عوض بدام انداختن صيد، خود با دو پای قرضی اضافی ميدان را رها کرده؛ ظاهرميشود و با پشت در پشت کردن چند کلمه و جملۀ تازه تر، نسبت به يارقديمی مغفور ( قدوس غوربندی ) و يارقرينی درقيد حيات ( فقير محمد ودان )؛ جُل و پوستک موضوع را پودر( دی، دی، تی ) ميزند تا مگر از رفتن به پنجۀ عدالت و بازپرس درقبال سرنوشت نظاميان شريف و وطنپرست ( حزبی وغير حزبی ) که به امر وفرمان حاکمان دوران وزارتش توسط جلادان ( اگسا) و( کام ) به شهادت رسانيده شدند، نجات پيدا کند.
او می نويسد:
« ببرک کارمل شيوۀ عمل استاد خيبر را، در رهبری کميتۀ کار سياسی و سازمانی حزب ( جناح پرچم ) درميان منسوبان قوای مسلح افغانستان ( اعم ازاردو و پليس و امنيت ملی) که درآن زمان؛ درشرايط استبداد شديد نظام داودی، کاری بود نهايت حساس، مشکل و خطرناک و تنها مردی مانند استاد خيبر، آشنا به رمز و راز روانشناسی نظاميان درافغانستان، ميتوانست با دانش و تدبير، حوصله و شهامت و دسپلينی که درگرو کرکترانقلابی، شهرت و جاذبۀ شخصيت او درميان نظاميان بود، ازعهدۀ آن به درآيد، مورد بحث قرارداده، با پافشاری بر بهانۀ ضرورت اتخاذ شيوه های جديد کار دربين نظاميان و تاکيد روی اين مطلب که با حساسيت بزرگی که درآن بالاها ( مقامات عالی دولت ) نسبت به استاد خيبر وجود دارد، او شديداً زير نظر می باشد و ساحۀ عمل و ابتکار برای وی، روزتا روزمحدود تر ميشود، تعويض رهبری و تغيير ترکيب اعضای کميتۀ حزب درميان نظاميان را پيش کشيد و برای اين کار نوراحمد نور را بحيث مسؤول و عده يی دگر ازکادرهای مشهور، مظاهره چی و شناخته شدۀ طراز اول و نزديک به خود را، بحيث اعضا، درترکيب کميتۀ نظامی تعيين کرد...» ( ص 38 )
دراين جا چند مطلب قابل دقت است که بايست بسيار دقيق، پاسخ به آنها بدست آيد تا د روغگويان بی عزت و بی آبرو، روسياه گردند!
- موضعگيری اعضای بيروی سياسی و کميتۀ مرکزی ح. د. خ. ا ( پرچمی ها) ، بويژه بارق شفيعی، درمقابل به گفتۀ خودش « پافشاری» ببرک کارمل به « بهانۀ ضرورت اتخاذ شيوه های جديد کار دربين نظاميان » چگونه بود؟ زيرا برمبنای اصول کار حزبی ( همۀ مان به آن آشنا هستيم ) تغيير و تبديل، ارتقاء و بالاکشيدن، مکافات و مجازات اعضای حزب درجلسات رسمی حزبی طرح و پيشنهاد می شد و پس از غور و بحث همه جانبه، روی آن رأی گيری صورت ميگرفت.
درآن زمان ح. د. خ. ا درقدرت سياسی نبود؛ نيروهای اردو، پوليس ، استخبارات و ارگانهای عدلی و قضايی را هم دراختيار نداشت تا با استفاده ازصلاحيت ها، امکانات و توانايی آنها، کودتاهای درون حزبی را به ثمر ميرسانيد؛ سوال هراس از وحشت و بربريت، قتل، کشتار، حبس و زندان ( اگسا) و ( کام )؛ زور گوييها و زورآزمايی ها، دسيسه سازی ها و توطئه گری های رهبری ( خاد ) و ( امنيت دولتی ) نيز نميتوانست مطرح باشد؛ بنابران هرطرح و پيشنهاد در يک پروسۀ قانونمند، مطابق موازين حزبی و بصورت عادی، بدون اعمال زور و نفوذ افراد، جامۀ عمل می پوشيد.
به يقين که خوانندگان عزيز ميخواهند بدانند که جناب بارق به پيشنهاد « تعويض رهبری و تغييرترکيب اعضای کميتۀ حزب درميان نظاميان » از کدام حق خود ( رأی: مثبت، منفی مستنکف ) استفاده نموده بود؟
زين خيال رهزن راه يقين
گشت هفتاد و دو ملت اهل دين
اين روشها مختلف بين از درون
زان خيالاتی ملون در درون
( مولوی )
- سلطان علی کشتمند می نوسد:
تاريخچۀ تشکل ابتدائی درميان افسران ارتش و پوليس به سال 1965 باز ميگردد. نخستين هستۀ رهبری کننده سازمان نظامی ، پس ازتشکيل ح. د. خ. ا، باشتراک شماری ازکادرهای حزبی درپوهنتون حربی و در اکادمی پوليس و دربرخی ازقطعات نظامی بوجود آمد که بنام " سازمان انقلابی دموکراتيک اردو" ياد ميشد و البته بگونه غيرعلنی فعاليت داشت. پس ازکودتای نظامی جولای 1973 ، در رهبری اين سازمان ميراکبر خيبر، نوراحمد نور، عبدالوکيل، سرورمنگل، محمد حکيم سروری، عبدالصمد اظهر، ذ بيح الله زيارمل و ديگران کار ميکردند. نوراحمد نور درسال های اخير قبل ازقيام نظامی، مسئوليت نظامی کميته مرکزی (جناح پرچمیها ) را برعهده داشت که فعاليتهای چشمگيری را درامرايجاد و تحکيم سازمانهای حزبی دراردو انجام داد.»( ياد داشتهای سياسی و رويداد های تاريخی، ج 1- 2 ، ص 318- 319 )
با درنظرداشت توضيحات بالا، ديده ميشود که دراين تغيير و تعيين مسؤولان جديد کميتۀ کار حزبی با نظاميان که به قول بارق شفيعی ازميان « کادرهای مشهور، مظاهره چی و شناخته شدۀ طراز اول و نزديک به خود [ ببرک کارمل ] بوظيفۀ حزبی گماريده شده بودند؛ چه تعداد آنان ( بويژه نوراحمد نور، داماد ارشد بارق ) باين قضاوت خصمانۀ مؤلف رسالۀ « غروب خورشيد» مُهرتاييد می گذارند؟
نبايد از ياد برد که شماری ازچهره های ياد شده دررهبری کميتۀ حزبی سازمان نظامی، درسال های حاکميت، با وجود توظيف شدن دروظايف مهم و اساسی ( معاون صدراعظم ، وزير، سفير، رئيس امور سياسی اردو، شهردار کابل) درجبهۀ دشمنی سرسخت با شادروان ببرک کارمل قرارگرفتند و به کودتا چيان 14 ثور 1365 پيوستند.
نخست موعظۀ پير صحبت اين حرفست
که از مصاحب نا جنس احتراز کنيد
هر آنکسی که درين حلقه نيست زنده بعشق
برو نمُرده به فتوی من نماز کنيد
( حافظ )
14- خدايا! چقدر مهربان هستی که به لطف و کرامت خود، مجال آن را ندادی تا کُليه رؤيا های کامجوی
( خواستها، هوسهای سرکوفته، آزهای واپس رانده و نيازهای ناکام ) بارق شفيعی، ارضاء ميگرديدند؛ ورنه جهانی را برباد ميداد؛ ملکی را ويران می ساخت؛ حيات و زندگی صدها هزار انسان ديگر را آتش ميزد؛ پس ازآن خود، بربرج عاج می نشست!
حال عقدۀ دل و چرک اندرون، گسيختگی ذهن و تشتت فکری بارق شفيعی را با بازکردن کلاف سردرگم نوشتۀ او اندرباب وحدت مجدد ح. د. خ. ا، دنبال ميداريم و رؤيا های سرگردانش را به چالش ميکشيم:
در ( صفحه 39 ) رسالۀ « غروب خورشيد » چنين آمده است:
« کارمل ازهمان آغاز به تامين وحدت دوجناح خلق و پرچم علاقه و دلچسپی واقعی نداشت و آن را منافی انحصار رهبری حزب برای خود ميدانست؛ بنابران درسالهای جدايی، جز( حفظ انشعاب درپردۀ وحدت طلبی) کاری ازپيش نبرد و بعد ازکنفرانس وحدت نيز فرکسيون پرچم را عملاً حفظ و ازتامين وحدت رهبری و سازمانی، شانه خالی ميکرد، چنانکه روزی ازنخستين روزهای بعد ازامضای سند کنفرانس تامين وحدت، در حاليکه استاد خيبر و سلطان علی کشتمند نيزحضورداشتند، درخطابی بمن گفت: « رفيق بارق! ما بعد ازاين نيز سازمان خود ( پرچمی ها ) را، با تشکيلات موجودش حفظ ميکنيم؛ زيرا به وحدت خلقی ها چندان اعتبار نيست...»
پيش ازاين که به بررسی کينه توزی های بارق شفيعی پيمان شکن، اين کيکاووس سيه روز، چاپلوس ، ابن الوقت وبدنام عصر خويش، بپردازيم؛ شايان ذکراست که دوست ديگرش، گشتاسب زمان ما( قدوس غوربندی) اين نماد دروغ گويی و حق ناشناسی، نيز درکتاب خود ( ص 41 الی 46 ) روی مسأله وحدت دوبارۀ ح. د. خ. ا با سرهم بندی جفنگ ها و گفتن حرفهای ضد و نقيض تماس گرفته که تا حد زيادی با نبشتۀ بارق همخوانی دارد و پيوسته در نوشنه های فقيرمحمد ودان، مورد استفاده قرار ميگيرد.
« ازسخن او،
خنده ام گرفت که ميگويد:
- پُشتم سوی تُست،
معذور دار!
ميگويد:
... پس و پيش تو،
هر دو يکی است! »
(از سخنان شمس دربارۀ انسان، خط سوم ، قسمت دوم، ص 168 )
خوانندۀ عزيز! طوری که درنقل قول بالا ازرسالۀ « غروب خورشيد » بمشاهده رسيد، بارق شفيعی دربحث پيرامون وحدت مجدد ح. د. خ. ا ( بسان قدوس غوربندی و فقير محمد ودان ) نيزبا زيرپا گذاشتن اخلاق سياسی و شرافت حزبی ( اگرداشته باشد )، درلجنزار بد انديشی، پرگويی و ژاژ خوايی، رشک و حسد ورزی، سقوط ميکند؛ بدون اين که به روشن ساختن زوايای تاريک اين موضوع و دشواری هايی که فرا راه آن وجود داشت، پرداخته باشد؛ با بی شرمی تمام دروغ ميگويد و بی موجب اتهام می بندد.
اما، سلطان علی کشتمند، که بارق او را بحيث شاهد يک دروغ شاخدارش معرفی داشته،بر خلاف گفته های بارق و غوربندی راجع به مبارزه بخاطر وحدت دوبارۀ ح. د. خ. ا ، حقايق را بصورت مستند وتاريخ وار اين گونه بيان ميدارد:
« دررابطه به مسأله وحدت حزب، رهبران خلقیها موضع سخت و غير قابل انعطاف داشتند و با ملاحظه گرايشهای اصولی پرچمي ها داير برتقاضای تأمين وحدت عمل حزب، خواهان بدست آوردن امتيازات سياسی و کسب موقف برتری جويانه در رهبری بودند. نقاط نظر هردو جناح بغرض قانع ساختن اذهان اعضای حزب دراسناد و اعلاميه های درون حزب گاهگاهی انعکاس مييافت.
از آنجا که بعد از کودتای 1973 امکانات نشر و پخش وسيع انديشه ها و مواضع سياسی برای احزاب درداخل کشور زمينه نداشت، برخی مفکوره ها و تبصره ها تحت نام حزب و به دفاع از"حقانيت" اين يا آن جناح ح. د. خ. ا دربرخی از نشريه ها درخارج ازکشورمنتشرگرديد. اين" ابتکار" ازسوی طرفداران خلقیها آغاز گرديد و خصوصيت تحريک آميز و تخريش کننده بخود گرفت. بمنظور جلوگيری ازگسترش نظريات ناصواب و اغتشاش فکری ميان هموطنان و بخصوص ميان اعضای حزب مقيم درخارجه و رهبريها ی احزاب مترقی و کارگری علاقمند به امور افغانستان، پرچمي ها سند تحليلی مفصلی را آماده و تکثير کردند و آنرا بدسترس سازمانهای حزبی و علاقمندان قراردادند. دراين سند حقايق مربوط به انشعاب درحزب، موضعگيريهای سياسی و ايدئولوژيک متفاوت خلقیها و پرچمي ها و ضرورت وحدت عمل ميان هردو جناح حزب توضيح گرديده بود. اين سند مانند اسناد عمدۀ ديگر حزبی بوسيلۀ شعبۀ تبليغ سياسی وايئولوژيک که من مسئوليت آنرا برعهده داشتم، تهيه و به تصويب کميتۀ مرکزی حزب رسيده بود.» (همان کتاب ص 272- 273)
« بعد از کودتای 17 جولای 1973 دررابطه به مسأله وحدت حزب اعلاميه هايی ازسوی هردو جناح انتشاريافت. پرچمي ها نه تنها بروحدت ح. د. خ. ا تأکيد بعمل آوردند، بلکه اتحاد و تجمع تمام نيروهای ترقيخواه دموکراتيک را در يک جبهه وسيع ضد ارتجاع و به دفاع از اصلاحات اعلام شده ازسوی رژيم جمهوری، مطالبه کردند. دريکی ازاعلاميه های پرچمي ها ، وحدت عمل هردو جناح حزب دموکراتيک خلق افغانستان بمثابه يک ضرورت جدی لحظه ارزيابی گرديده بود تا بمثابه يک گام اولی زمينه های عينی برای وحدت سازمانی فراهم گردد. چنانچه دراعلاميه مورخ 27 اگست 1973 ( ده روز بعد از کودتا[ی محمد داوود]) پرچمي ها چنين آمده بود:
« نيل به وحدت عمل حزب با کليه نيروهای ملی و ترقيخواه ضد ارتجاعی و بدرجه اول با دوستان نزديک ما
(خلقیها) که ازلحاظ ايدئولوژيک سياسی با آنان دارای وجوه مشترک فراوان هستيم و دروضع کنونی مبرمترين و ضروری ترين وظيفه انقلابی ماست تا راه برای نيل به وحدت کامل ايدئولوژيک سياسی ( استراتژيکی و تاکتيکی ) و وحدت سازمانی و رهبری هموارگردد. برای اين منظورپيشنهاد مينمائيم که هرگونه مبارزه تبليغاتی و افشا گرانه عليه يکديگربطورکامل قطع گردد و بجای آن اصل همکاری متقابل پذيرفته شود».
ولی خلقیها درآغازازموضع بلند پروازانه ای مبنی بر اينکه پرچمي ها به آنان بپيوندند، حرف ميزدند، يعنی تسليم شدن پرچمي ها به ايشان. بعدها ، آنان از آن موضع خويش اندکی پائين آمدند، ولی درهرحال چيزی کمتر ازوحدت سازمانی و رهبری را نميخواستند. چنانچه دراعلاميه مؤرخ 4 سپتمبر 1975 خلقیها چنين تذکار بعمل آمده بود:
« اصوليترين راه تأمين وحدت عام و تام اينست که بادرک مسئوليت تاريخی خويش براساس اصول مصوبه کنگره مؤسس و فيصله های کميته مرکزی کنگره صورت بکيرد».
هدف عمده ازتاکيد براساس فيصله های کميته مرکزی ( نخستين اجلاس بعد از کنگره) اين بود که نورمحمد
تره کی کما کان بحيث رهبرحزب پذيرفته شود.
ازسوی پرچمي ها با درک ضرورت وحدت نيروهای ترقيخواه و بدرجه اول هردو جناح حزب درقبال تشديد مبارزه نيروهای ارتجاع و به پاسخ به تقاضای خلقیها برای وحدت عام وتام درابلاغيه مؤرخ 11 سپتمبر 1975 به صفوف حزبی چنين دستورصادرگرديد:
« تمام اعضای حزب درراه نيل به وحدت عام و تام بگونه طبيعی و اصولی درهمه عرصه ها اعم از ايدئولوژيک و سياسی ( استراتژيک و تاکتيکی )، سازمانی و رهبری که درآن هيچگونه شيوه تحميل، تهديد، تفويض و ديکته مطرح بوده نميتواند، بنحو پيگير و خستگی ناپذير بکوشند... و اينکه درافغانستان بايد يک حزب بنام ح. د. خ. ا وجود داشته باشد، همه و همه وجوه مشترکی اند که زمينه های اساسی برای وحدت عام و تام شمرده ميشود... و ما با کمال آرزو آماده بوديم و آماده هستيم تا کاراصولی درمسأله تأمين وحدت عام و تام را با رفقا براساس مصوبات کنگره مؤسس و فيصله های کميته مرکزی واحد، آغاز نمائيم و با آنان به توافق برسيم و حتماً به توافق ميرسيم... ».
بمنظور تعيين شيوه های کار برای نيل به وحدت کامل ح. د. خ. ا نمايدگان هردو جناح بتاريخ اول اکتوبر 1975 مذاکرات را آغازکردند. درمرحلۀ اول: نوراحمد نور ( بحيث نماينده پرچمي ها ) و صالح محمد زيری ( بحيث نماينده خلقیها) و درمرحلۀ دوم: سلطان علی کشتمند و عبدالکريم ميثاق بالترتيب بحيث نمايندگان هردو جناح حزب مذاکرات را به پيش بردند. سرانجام ببرک کارمل و نورمحمد تره کی درمنزل نوراحمد نورباهم ملاقات نمودند، ولی دراين ديدار و مذاکرات درباره مسايل ايدئولوژيک و مرامی، خط مشی سياسی و اصول سازمانی و رهبری توافق نظر کامل بعمل نيامد و حزب به تأمين وحدت موفق نگرديد.
مسأله اساسی همان اختلافات آغازين و ديرين بود که پرچمي ها تشکيل جبهه متحد ملی متشکل ازتمام نيروهای ملی ، دموکراتيک و مترقی به نمايندگی ازکليه اقشار اجتماعی اعم ازکارگران، دهقانان، روشنفکران و متشبثين ملی را تقاضا ميکردند. هدف ايشان ازاين طرح، تأسيس دولت دموکراتيک ملی با به پيروزی رساندن انقلاب بگونه تکاملی ازطريق مبارزات سياسی و پارلمانی بود. ولی خلقیها نه تنها اين نظريات و طرح ها بلکه هرگونه ائتلاف، انعطاف و شرکت نيروهای ديگر را درهرگونه تحول انقلابی رد ميکردند و صرف به تشکيل دولت خلقیازطريق تحميل انقلاب پرولتری، اعتقاد داشتند. » ( همان کتاب ص 274- 277 )
بدين ترتيب مشاهده ميگردد که نمايندۀ ( پرچمي ها ) درمرحلۀ دوم مذاکرات ( سلطان علی کشتمند عضو بيروی سياسی و مسؤول بخش تبليغ و ترويج و ايدئولوژيک حزب) برويت اسناد موثق حزبی مطالب مهم را در رابطه به وحدت مجدد ح. د. خ. ا، خيلی ها حساب شده و دقيق به خواننده تحويل داده است که ميتوان با استناد به آن، به کُنه نيات شوم و ماهيت کثيف هرزه گويی های بارق شفيعی پی برد.
واما درنزد اعضای ح. د. خ. ا و آگاهان و صاحب نظران سياسی و کليه نيروهای سياسی و اجتماعی وطنپرست علاقه مند به سياست؛ بسيارمهم به نظر ميرسد که ازموقف و موضعگيری روشن و بی پرده ای نوراحمد نور، عضو بيروی سياسی کميته مرکزی ح. د. خ. ا ، مسؤول سراسری تشکيلات حزبی و « کميتۀ کار حزبی با نظاميان» جناح پرچمی ها ها، پيش ازتکميل پروسۀ وحدت حزبی، نمايندۀ پرچمی ها درمرحلۀ اول مذاکرات وحدت دوبارۀ ح. د. خ. ا؛ درپيوند به ادعاها و بهتان زنی های بارق شفيعی، چيزی بشنوند. زيرا بارق دررسالۀ « غردب خورشيد» ( ص 39- 40 ) جريان تعاطی افکار خود را با نوراحمد نور درج کرده که رؤوس آن روی چگونگی پيشنهاد ترکيب جديد بيروی سياسی حزب واحد می چرخد و از مخالفت شديد نورمحمد تره کی ( به گفتۀ نور) با شموليت استاد خيبر دررديف اعضای بيروی سياسی حکايه ميکند.
بارق شفيعی درهمين قسمت، اززبان نوراحمد نور، گفتۀ زيرين را آورده است که به دادن توضيحات بيشتر بالای آن ، سخت نياز ديده ميشود:
« دوستان ما از بی دانشی تره کی و بی تقوايی کارمل تشويش دارند! »
البته ازبارق حقه باز نسبت به نوشتن چنين حرف ها هيچ کسی گله ندارد؛ چرا که آدم ساديست و بيمار روانی علاج ناپذير است؛ ولی جای دارد تا نوراحمد نور با مراجعه به ندای وجدان، راجع به « تشويش دوستان » ازناحيۀ باصطلاح « بی تقوايی کارمل » (!)؟ اندکی معلومات دهد و يا به اعضای پاکنهاد ح. د. خ. ا ، حالی کند که اين گونه برچسب زدن ها، صرف ازساخته های ذهن ميان خالی و افکار مريض بارق شفيعی تراوش يافته است.
يک صحنه سازی و درامۀ مضحک ديگر:
بارق شفيعی به « روال روزهای ديگر نزد » ( ص 41 رسالۀ « غروب خورشيد» ) شاد روان ببرک کارمل ميرود و ازجانب ايشان بدون مقدمه، « به قدم زدن درفضای آزاد درخيابانهای اطراف چمن های مکروريان دعوت » ميشود و به او « ازمخالفت نورمحمد تره کی به عضويت استاد خيبر دربيروی سياسی» حرف ميزند و ازپيشنهاد رفقا به شموليت خودش دراين مقام حزبی ، اطلاع ميدهد. ولی بارق نسبت به خود، استاد خيبر را شايسته و مستحق تر ميداند. يعنی چيزی را که اززبان نوراحمد نور نيزشنيده بود و نور ازحسن نيت بارق درحق رفيق خيبر، خبرداشت.
سرانجام، صحبت کردن درفضای آزاد به کدام نتيجه نمی رسد « بدون اينکه به اصطلاح هوای کافی گرفته» باشند « ويا يک کلمۀ ديگر» رد و بدل نمايند به اپارتمان برميگردند.
« اندکی بعد سند کنفرانس وحدت بالای 90 نفر ازرهبران و کادرهای حزبی، درگروپهای (2)، ( 3) تا ( 5) نفری که درمنزل نورمحمد تره کی دعوت ميشدند به امضاء رسيد....»
عجب نمايش سرگيچ کننده ای! ازنوع نقشه های خطرناک، حادثه آفرين و زيان آوری، که خانم سندورا، پرسوناژ بدکار و شرير درسريال تلويزيونی دولهن ازساخته های سينمای تجارتی سرزمين پهناور هند؛ بمقصد بدام انداختن و نابودی پرسوناژهای مرکزی ( ساغر و ويديا ) طرح ريزی و به کمک خواهران و اعضای باند مافيايی خود، به منصۀ اجراء ميگذارد.
سريال دولهن تا هنوزپايان نه پذيرفته و معلوم نيست که درآخرين قسمت آن چه پيش خواهد آمد. صرف انسان ميتواند بدليل يکسان بودن اکثر سوژه ها درفيلم ها و سريال های هندی، ختم داستان را پيشبينی نمايد.
اما بارق شفيعی عقده های چرکين خود را که سالها بمثابۀ راز سربه مُهر نهان نگهداشته بود و ازاين بابت سخت رنج می بُرد، با خالی يافتن ميدان، بدون به معرفی گذاشتن شاهد و شاهدانی که دال بر تاييد گفته های او باشد، پس از سپری شدن 13 سال از پيوستن رفيق ببرک کارمل به جاودانگی، با نشر رسالۀ « غروب خورشيد» ترکاند.
افسوس که درلحظۀ حاضر کارمل عزيز درميان ما نيست تا با منطق کوبنده ، هدف ياوه سرايی های بارق را برملا می ساختند و نادرستی ادعاء و اتهامهاِی دلقک دربارحفيظ الله امين را يکايک برمی شمردند تا بعد ازآن خلايق برروی دروغگويان شرمسار، تف می انداختند.
مؤلف رسالۀ « غروب خورشيد» به دليل اين که ازخود چيزی برای گفتن ندارد؛ با استناد و استفاده ازمحتوای صفحه های
( 59- 58 ) کتاب قدوس غوربندی که درگذشته عين مطالب را هم قطار ديگر شان ( فقيرمحمد ودان ) نعل به نعل درمقالۀ خود بمناسبت 28 مين سالگرد شهادت استاد خيبرنقل کرده است، چنين می نويسد:
« ببرک کارمل ؛ اما طبق پلانی که قبلاً درنظرداشت و شرح آن گذشت، تشکيلات دورۀ انشعاب پرچميان را، کما کان حفظ و مخفی کرد و درمرکزپيشينۀ کار خود در " پل سرخ" به رهبری و تحکيم موقعيت خود و به « ايراد اتهامات نادرستی عليه استاد خيبر که بشدت مخالف چنين موضعگيری بود» پرداخت.... » (ص42)
خوانندۀ عزيز! اين آدم سالوس صفت، دراين گفته های خود بدنبال رسيدن بدو هدف، دست و آستين را بر زده است:
- اول، ميخواهد با پنهان شدن درعقب نام شهيد خيبر که او هيچ گونه وجه مشترکی با اعمال و حرکتهای اين شياد هرزه گو نداشت، روی تمام کثافات و گذشتۀ ننگين خود پردۀ ريا کاری کش کند؛
- دوم، تلاش دارد تا، حفيظ الله امين جلاد و ساير شرکاء جرم وجناياتش را که خود وی نيز درتمام تبهکاری های آن دوره بحيث نزديک ترين خادم و فرمان بردار وی شريک و مسؤول است، برائت دهد.
اما کسانی که با شيوۀ کارهای سياسی و تشکيلاتی احزاب بلديت دارند، بخوبی ميدانند که ببرک کارمل منشی عمومی کميته مرکزی ح. د. خ. ا ( پرچمی ها ) بود، نه مسؤول شعبۀ تشکيلات حزبی که بتواند همه اعضای حزب را درمرکز و ولايات بشناسد و قادر شود تا بدنۀ حزب را مخفی حفظ کند.
هرگاه برويت رسالۀ « غروب خوشيد» چنين کاری صورت گرفته باشد، پس بارق شفيعی، سليمان لايق، قدوس غوربندی و ديگران به اين کار دست زده بودند نه شاد روان ببرک کارمل ؛ زيرا آنان هرکدام مسؤوليت ولايت هارا بدوش داشتند.
بهر حال، عدۀ زيادی ازاعضای هيأت رهبری پيشين حزب ( پرچمی ها ) فعلاً درقيد حيات هستند که بايست به اين ادعا های نادرست بارق شفيعی پاسخ مناسب بگويند.
لحظه ی ديدار نزديک است،
باز من ديوانه ام ، مستم
باز ميلرزد دلم، د ستم
باز گويی در جهان ديگری هستم.
( اخوان ثالث )
15- مؤلف رسالۀ « غروب خورشيد» در ( ص 43- 45 ) زير عنوان « آيا استاد خيبريک ناسيوناليست تنگ نظر بود؟!»
باردگر با آوردن نقل قول ها ( چون ازخود چيزی برای گفتن ندارد) ازکتاب قدوس غوربندی ( ص 58 و 59 ) و مقالۀ فقيرمحمد ودان به مناسبت 28 مين سالگرد شهادت رفيق خيبر، درضديت با مرحوم ببرک کارمل ، حرف های واهی را بخورد مردم داده است.
بارق شفيعی بايد درک کرده باشد که ديگر وقت پرونده سازی های بی ماهيت و فاقد ارزش و اعتبار، گذشته است و نميتواند با تکيه روی گفته های تماميت خواهان شناخته شده، پيروان انديشه های عظمت طلبی و يکه تازی، هواداران و مدافعان عقبگردهای سياسی...، بودنه شکار کند. زيرا، امروزه روز، اصول علمی واقعه نگاری، تذکره نويسی و نگارش شرح حال و زندگی شخصيت های مطرح درحيات سياسی و اجتماعی، حکم می نمايد که منشی، کاتب، محرر، راوی و حکايتگر حوادث و رويدادها و چشم ديد ها؛ دربارۀ شخصی که زير زره بين نقد خود قرارميدهد، بايست اسناد موثق، کافی و قابل قبول ( چاپی، خطی، صوتی، تصويری) در اختيار داشته باشد؛ درغير آن خود محکوم به زوال است.
مرگ روز
می رفت آفتاب و، به دنبال می کشيد
دامن زدست کشتۀ خود؛ روز نيمه جان
خونين فتاده روز ازآن تيغ خون فشان،
در خاک می تپيد و پی يار می خزيد
خنديد آفتاب که: " اين اشک و آه چيست؟
خوش باش روز غمزده! هنگام رفتن است
چون من بخند خرم و خوش باش، اين چه شيون است؟
ما هردو می رويم، دگر جای شکوه نيست!"
نا ليد روز خسته که:" ای پادشاه نور!
شادی ازآن تُست، نه از آن من، بلی
ما هردو می رويم ازين رهگذر، ولی
تو می روی به حجله و من می روم به گور!...
( از سايه )
16- رسالۀ « غروب خورشيد» از ( ص 45 تا 49 ) دوموضوع را درخود گنجانيده است:
- اگر استاد شهيد نمی شد؛
- فاجعۀ شهادت استاد.
دربخش اول، روی خصايل نيکو و انسانی و اخلاق حميدۀ ( سياسی، اجتماعی، حزبی ) رفيق خيبر مطالبی ارائه شده است که تعدادی از رفقا ( ازجمله اين قلم ) درگذشته ( پيش از بارق شفيعی دربارۀ آن بدون ذکر کلمات نيشدار به آدرس رفقای ارجمند، نگاشته بودند؛ بنابران ايجاب بحث اضافی را نمی نمايد.
راجع به رويداد شهادت و مراسم تشييع جنازۀ استاد خيبر نيز بقدر کفايت ( قبل ازانتشار رسالۀ « غروب خورشيد» و عرضۀ آن به علاقه مندان مطالعه ) حرفها گفته و نگاشته شده است؛ بدين لحاظ ضرورتی بدادن توضيحات بيشتر ديده نمی شود.
... دی شيخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز ديو و دد ملولـم و انسانم آرزوست
گفتند: يافت می نشود جسته ا يم ما
گفت: آنکه يافت می نشود آنم آرزوست
... زين همرهان سست عناصر دلم گرفت
شيری خدا و رستم دستانم آرزوست
( مولوی )
( پــــــــايــــــــــــان )
رد: مکثي بر رسالهء بارق
پست   محتوى إعلاني
 

مکثي بر رسالهء بارق

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه 

صفحه 1 از 1

صلاحيات هذا المنتدى:شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد
تارنما و نشریهء پرچم  :: فهرست :: مضامين و پیامها-
پرش به: